زبان از یاد رفته

آدم و حوای دوبلینی!:
“عربی” یکی از پانزده داستان کوتاه مرتبط، در مجموعه ی دوبلینی ها، نوشته ی جیمز جویس نویسنده ی توانای ایرلندی ست. داستان روایت پسرکی ست که در یکی از خیابان های قدیمی دوبلین زندگی می کند. او پس از آنی که عاشق خواهر دوست خود می شود، به در خواست او تصمیم می گیرد برای خرید هدیه ای به بازار “عربی” برود، پس از چند روز انتظار بالاخره موفق می شود از عموی خود مقداری

پول بگیرد و یک شب دیر هنگام به بازار برود. آنجا برای اولین بار با بازار و آدم های آنجا مواجه می شود و تازه به ماهیت بازار پی می برد و بی آنکه خریدش را انجام دهد، باز می گردد.
“عربی” نام بازاری ست که بانی آن انگلیسیان بودند و در سال ۱۸۹۴، در ماه می، در دوبلین بر پا شد. این بازار به نظر بسیاری از ایرلندی ها نماد نفوذ بیگانه و شرکت در آن به منزله ی وطن فروشی بوده است. داستان با توصیف دقیق محله و خانه ی محل زندگی پسرک آغاز می شود و آشکارا جنبه ای نمادین دارد. خانه قبلاً متعلق به یک کشیش بوده و این گونه توسط راوی وصف می شود:

“باغچه ی خود روی پشت خانه، درخت سیبی در وسط داشت و چند بوته ی هرزه…”

جویس با قرار دادن کشیش در خانه، آنجا را به مذهب و آسمان پیوند می زند سپس با درخت سیب، باغ عدن را پیش چشم خواننده می کشاند.
خانه ای که پسرک در آن زندگی می کند باغچه ای دارد و درخت سیبی نیز در میان باغچه؛ چنان که “آدم” در باغی زندگی می کرد که درخت سیبی در میانش بود و این شاید مهم ترین مشخصه ی باغ بهشت است. همانگونه که درخت سیب در این داستان تنها مشخصه ی باغچه است. با این برابر نهاد و تقابل باغ عدن و باغچه ی خانه پسرک در نگاه ما می تواند نقشی همچون “آدم” در داستان آفرینش داشته باشد.
از آنجا که داستان به تنهایی با “آدم” تحقق نمی یابد، باید در پی دنبال “حوا” نیز بود. پسرک با وصف اینکه خود، راوی داستان است، تا حدودی رمانتیک و ساده لوح به نظر می رسد. از علاقه ای که به صفحات زرد یکی از کتاب های کشیش نشان می دهد (نه به مضمون آن) می توان این را فهمید. در توصیفی که پسر از شب های بازی در بچگی اش می دهد به “خواهر مانگان” بر می خوریم. “مانگان” دوست صمیمی پسر است که خواهرش شب ها برای بردنش به خانه او را صدا می زده است. و راوی برای نخستین بار او را این چنین وصف می کند:

“بدنش را که حرکت می داد دامن پیراهنش تاب می خورد و بافه ی گیسوانش این سو و آن سو لنگر می انداخت.”

پسرک به دختر دل می بازد و شرحی از خیال پردازی های اش درباره ی دختر ارائه می کند. عاقبت پس از انتظاری طولانی موفق می شود با دختر صحبت کند.

“عاقبت با من حرف زد. نخستین کلماتی که به زبان آورد چنان دستپاچه ام کرد که ندانستم چه جوابی بدهم. از من پرسید آیا به بازار عربی می روم و یادم نیست گفتم آره یا نه. گفت بازار محشری می شود، چقدر دلم می خواهد به این بازار بروم اما حیف که نمی توانم. پرسیدم چرا نمی توانی؟ حرف که می زد النگوی نقره ای را دور مچش مرتب تاب می داد گفت نمی توانم چون این هفته در صومعه مجلس ذکر و عبادت داریم.”

با این گفتگو و سپس با حرکات دست و بدن، دختر پسرک را اغوا می کند که به بازار عربی برود و برای او خرید کند. به نظر می رسد نقش حوا گونه ی دختر در این صحنه کامل می شود. در زمانی که رفتن به بازار عربی نوعی وطن فروشی و خیانت به حساب می آید، دختر پسرک را به بازار می فرستد، آنهم دقیقاً زمانی که خودش باید در مراسمی مذهبی شرکت کند. این اغوا زمانی بیشتر نمود پیدا می کند که راوی داستان که حالا نوجوان نیست اینگونه در مورد آن مقطع زمانی از زندگی اش قضاوت می کند:

“پس از آن شب، چه حماقت های بی شماری افکارم را در بیداری و خواب، به بازی گرفت”

پسرک پس از گرفتن اجازه از زن عمو و معلمش با مواخذه ی آنها روبرو می شود و پس از انتظاری طولانی عاقبت شنبه شب، دیر وقت، پس از اینکه مقداری پول از عمویش قرض می گیرد بالاخره راهی بازار عربی می شود. بازار نیمه تعطیل است. اولین صدایی که توجه پسرک را جلب می کند صدای شمارش پول است و سپس مکالمه ی چند نفر از فروشندگان با لهجه ی انگلیسی که از فرط بی معنایی جالب توجه است. پس از دیدن اجناس بی ارزش اما گران قیمت و وضعیت فروشندگان و مغازه ها، پسرک به اشتباهی که کرده پی می برد. چراغ تالار خاموش می شود و پسرک از بازار خارج می شود.

“سرم را بالا کرده و در همان حال که به تاریکی دیده دوخته بودم خودم را به صورت موجودی در نظر آوردم که زمامدار و لعبت بازش غرور است و چشمانم از اضطراب و خشم می سوخت.”

این توصیف پسرک از حال خود هنگام خروج از بازار است. آشکار است که از فریبی که خورده و خیانتی که کرده بسیار ناراحت است. بازار عربی در اینجا نماد سر سپردگی و وطن فروشی ایرلندی ها به انگلیسی ها در نظر گرفته شده است. تاکید به لهجه ی انگلیسی و مواخذه ی بزرگتر ها این مطلب را تأیید می کند. دختر در نقش “حوا” پسرک داستان را که نمودی شبیه به “آدم” دارد اغوا می کند تا به مملکت خود خیانت کند. این داستان هم مانند اکثر داستان های این مجموعه انتقادی نسبت به اوضاع و احوال و جامعه ی آن زمان ایرلند توسط جویس است.

علی خدادادی


  1. سلام نقد خوبی بود تبریک می گویم سایت شما هم بسیار خوب و وزین است

  2. مجموعه انتقادی نسبت به اوضاع و احوال جامعه ی آن زمان ایرلند.یا خدا

  3. تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم.
    جالب بود. دست شما درد نکنه.

  4. خیلی مطلب جالبی بود واقعا لذت بردم
    اما برام یه سوال پیش آمد
    چرا ادم و حوا؟؟؟؟
    اگه بخواهیم تو جامعه نگاش کنیم یعنی یک زن می تونه…..
    در داستان ادم و حوا برداشت می شود که زن باعث سقوط مرد شده است ( مسیحیت) پس جویس نظرش این است؟؟؟؟
    با کمال تشکر

  5. البته که این نوع تلقی و برداشت از هبوط انسان که به وسیله ی نادانی و ناتوانی و اغواگری یک زن صورت گرفته است، تنها می تواند پرورده ی جامعه ی مرد سالار بشر باشد. این عقیده ی جویس نیست(شاید هم باشد) اما عقیده ی یک سیستم مرد سالار قدرتمند است که چیزی نزدیک به ده هزار سال بر بشر حکم می راند.
    به هر حال با هر نقد و تفسیری اینها گنجینه های اسطوره ی ماست و برای تلمیح و ارجاع باید از همین گنجینه استفاده کنیم. منظور جویس مستقیما “زن” نبوده است. زن نماد تمام اغواها و حیله ها در نظر گرفته شده است. حال اینکه این نماد پردازی درست است یا نه به کنه اسطوره بر می گردد که متاسفانه اینگونه مرد سالارانه است و اگر بخواهیم از آن استفاده کنیم به ناچار باید سیستم مرد خدای آنرا بپذیریم. گونه ای قرارداد که زمان تلمیح و نماد پردازی ملزم به اجرای آن هستیم. متاسفانه!

    از توجه دوستان عزیز ممنونم …

  6. نقد و مقایسه جالبی بود.
    در آینده سعی می کنم به این بازار سر بزنم!
    موفق باشید.

  7. سلام
    یک تقدیر:
    بسیار بسیار از نحوه ی خواندن شما لذت بردم. حتی در مجامع ادبی ما کم پیدا می شود کسی که اینچنین کامل بخواند مخصوصا ادبیات غیر فارسی را که الحق تخصص می خواهد. هم از خواندن تان در این مقاله و هم از خواندتان در مقاله ی مسخ نهایت استفاده را بردم .
    یک انتقاد:
    چرا باید یک علاقمند به ادبیات داستانی را از دریچه ی دید شما ببیند؟ آیا بهتر نیست اجازه دهیم هر خواننده ی جدی ادبیات خودش برداشت و خوانش خودش را داشته باشد؟
    یک پیشنهاد:
    در راستای انتقادم باید بگویم که چه بهتر می شد اگر به جای تحلیل و تفسیر داستان به صورت مجزا راه اینگونه خواندن و تفسیر کردن را به دیگران هم می آموختید. و بعد از آن با تحلیل چند داستان نمونه مطلب را بهتر تفهیم می کردید. معلوم است که بر نظریه های ادبی و نماد پردازی ها و اساطیر احاطه ی خوبی دارید. پس چرا به ما و دیگران هم یاد نمی دهید اینگونه خوب بخوانیم و لذت ببریم؟
    موفق باشید

  8. khaili ali bod

  9. وقتی این مطلب را برای چاپ به سر دبیر می سپردم به هیچ وجه انتظار نداشتم که “عربی” از جیمز جویس اینقدر جلب توجه کند! از لطفتان ممنون.
    برای محمد رضا:
    ۱- از تقدیر شما که همراه با اغراق! هم بود تشکر می کنم. البته اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که خیلی هم کار جالبی نیست اما به هر حال ممنون.
    ۲- انتقاد را صد در صد و کامل می پذیرم و می خواستم بپرسم آیا شما راه بهتری بلدید؟ که خودتان جواب دادید…
    ۳- جالب است که بدانید من نیز به این پیشنهاد فکر کرده و با سر دبیر هم در میان گذاشته بودم. چند مشکل وجود دارد. نظریه ها یکی و دو تا نیستند و چاپ هر نظریه همراه با تحلیل سه یا چهار داستان نمونه، شاید چند ماه وقت ببرد. البته از آنجا که اهل شکسته نفسی نیستم! باید بگویم که تقریبا بر همه ی شیوه های تحلیل مدرن (از جمله نقد نو و روانکاوی و مارکسیسم و تحلیل نمادین و ساختگرایی و ساخت شکنی و …)مقداری احاطه دارم اما سیستماتیک کردن این شمار مباحث نظری و رهیافت های عملی آنها، وقت بسیار زیادی می برد(یک روز با خودم حساب می کردم که چاپ مقاله و تحلیل “نقد نو”و تحلیل روانکاوی فرویدی که آنها را آماده دارم هشت ماه طول می کشد!اگر بعد از این مدت به خاطر مشکلات دیگر، نتوانم باقی نظریه ها را برای چاپ برسانم چه کسی جوابگو خواهد بود؟). در نهایت هم کسی که تصمیم می گیرد چه بخشی در نشریه باشد یا نباشد سر دبیر محترم است که باید با او در میان بگذارم. اما همین را بدانید که من هم در فکر چنین ستونی و چنین شیوه ای برای خواندن بهتر هستم.

  10. ممنون از اینکه جواب دادید. در جوابتان باید بگویم به زمانی که طول می کشد می ارزد. امیدوارم که متقاعد شوید این کار بسیار مفید تر از گذاشتن تحلیل های متفاوت و پراکنده در این سایت است. منتظر می مانیم.

  11. حوا آدم را اغوا میکند خیانت کند؟! یعنی حوا مسئول اخراج انسان از بهشت بود؟ من که اصلن اینطوری فکر نمیکنم

  12. به هر حال چه به این مسئله اعتقاد داشته باشیم و چه نداشته باشیم ریخت اسطوره ی آفرینش و هبوط همین است. شیطان در قالب مار به سراغ آدم رفت و پس از اینکه موفق نشد او را راضی به خوردن میوه ی ممنوعه بکند، حوا را برای این کار انتخاب کرد و حوا هم به نوبه ی خود کاری را که شیطان نتوانست انجام دهد انجام داد و آدم را اغوا کرد. جیمز جویس و خیلی های دیگر هم از این اسطوره استفاده کردند و به آن ارجاع دادند. بالا تر هم گفتم: حال اینکه این اسطوره مرد سالارانه است یا در حق زن اجحاف روا داشته یا به مذاق بعضی ها خوش می آید و نمی آید مسئله ی دیگری ست که اینجا نمی خواهیم در موردش صحبت کنیم …

  13. محمد رضا :
    با ایمیل شخصی من تماس بگیر. البته اگر امکان دارد! :
    dreamophobia@yahoo.com

یک نظر بگذارید