لذت متن
تحلیل شکل مدارانه ی داستان “نقاب مرگ سرخ” اثر ادگار آلن پو:
مرگی که از رگ گردن نزدیک تر است:
از همان ابتدای داستان با وجود مرگ به عنوان تأثیر واحد روبرو هستیم. اسم داستان “نقاب مرگ سرخ” است. چرا نقاب مرگ سرخ و نه خود مرگ سرخ؟ بیشتر به این دلیل که در واقع هیچ یک از ما مرگ را نمی بینیم و نسبت به آن آگاهی پیدا نمی کنیم.
برخورد ما با مرگ، فقط از طریق نقاب آن صورت می گیرد.
در پاراگراف اول چندین بار از کلمات “مرگ”، “خون”، “سرخ” و … استفاده می شود. راوی مکان و زمانی برای هجوم مرگ سرخ تعیین نمی کند :
“مدتها بود که “مرگ سرخ” آن سرزمین را ویران کرده بود.”
با به کار بردن واژه های “مدتها” و “آن سرزمین”، راوی جنبه ی فرازمانی و فرامکانی مرگ را یادآور می شود. انسان در همه ی اعصار و اماکن، با بدترین چیزی که دست و پنجه نرم می کند مرگ است. یکی دیگر از خصوصیات مهم مرگ این است که کسی نمی تواند برای نجات از دست آن، کمک بخواهد و یاری بگیرد:
“لکه های خونرنگ روی بدن و به ویژه روی صورت قربانی، حصاری بود که او را از یاری و همدردی همنوعانش محروم می کرد.”
به این صورت در همان پاراگراف اول، راوی “مرگ سرخ” را نمادی از مسئله ی مرگ در بین همه ی انسان ها معرفی می کند.
شاهزاده ای “شادمان و بی پروا و خردمند” هزار نفر از دوستان خود را به داخل کاخی فرا می خواند و دروازه های آن را برای همیشه می بندد تا از هجوم “مرگ سرخ” در امان باشد. با توجه به عملکرد شاهزاده و توصیفاتی که در ادامه از این کاخ می آید، آن را می توان نمادی از درون انسان گرفت. این صحنه ی ظاهری معنای تلویحی “به درون خود رفتن تا از مرگ در امان ماندن” را نیز دارد. در جای جای داستان شاهزاده و یا ذوق و تفکر و سلیقه ی او، با صفت عجیب و غیر عادی همراه است که در انتهای داستان وجه کاربرد آن روشن می شود. شاهزاده پس از پنج یا شش ماه یک بالماسکه در کاخ به راه می اندازد. اینجا توصیف دقیق تری از کاخ می بینیم:
“هفت اتاق یعنی یک مجموعه ی سلطنتی. در خیلی جاها، چنین مجموعه هایی، ترکیبی مستقیم و طولانی پدید می آورند… اما در اینجا … اتاق ها چنان بی قاعده قرار گرفته بودند که چشم در آن واحد به سختی می توانست بیش از یکی از آنها را ببیند.”
راوی در این توصیف، راهرو و اتاق های کاخ را به درون انسان تشبیه می کند. بر خلاف خیلی “جاها” که منظور جاهایی ست که قبلاً دیده ایم، در درون انسان اتاق ها تو در تو و نا مرتب است و به سختی می شود بیش از یکی از جنبه های روح انسان را در آن واحد نظاره کرد. هر کدام از هفت اتاق رنگی مخصوص به خود را دارد و از پنجره ای به همان رنگ به درون آن نوری می تابد. تنها در اتاق آخر است که رنگ پنجره سرخ اما رنگ خود اتاق و تزییناتش سیاه است. می توان اینگونه برداشت کرد که هر کدام از جنبه های شخصیت انسان یکرنگ و یک بعدی ست و تنها با قرار گرفتن در کنار همدیگر است که انسانی چند بعدی و رنگارنگ به وجود می آید. اتاق اول در شرقی ترین قسمت و اتاق هفتم که آشکارا نماد تباهی و مرگ است در غربی ترین قسمت قرار دارد. این تقابل شرق و غرب را می توان مانند طلوع و غروب خورشید دانست. همانگونه که خورشید در مغرب غروب می کند و محو می شود، اتاق مرگ هم در غربی ترین قسمت کاخ قرار دارد. اینکه هیچ نوری در اتاق ها نیست و تنها از پنجره های خارجی به درون نور می تابد هم مؤید این نکته است که فقط از رهیافت رفتار ظاهری و خارجی افراد می توان جنبه های گوناگون روح آنها را شناخت، نه با مشاهده ی مستقیم درون.
تحلیل کامل توصیفی که از اتاق ها و راهروهای بین آنها انجام شده است، مارا به یک مدل جالب و زیبا از روان آدمی از دیدگاه نویسنده رهنمون می سازد.
نماد دیگری که در این قسمت از داستان وارد صحنه می شود “ساعت” است:
“همچنین در همین اتاق (اتاق سیاه) بود که در برابر دیوار غربی اش، ساعتی عظیم از جنس آبنوس بود.”
ساعت که نماد گذر زمان و در نتیجه گذر عمر آدمی ست در همان اتاق مرگ قرار دارد. آنهم در مقابل دیوار غربی یعنی دقیقا در انتهای کاخ یا انتهای درون آدمی. مرگ در سایه ی گذر زمان است که معنا می یابد و ساعت در اینجا بر گذر عمر انسان دلالت دارد. در هر “گردش عقربه ی دقیقه شمار بر گرد صفحه” ناقوس ساعت به صدا در می آید. .هدف این توصیف از عقربه ی دقیقه شمار و همچنین کمی بعد، تقسیم ساعت به شصت دقیقه و یا سه هزار و ششصد ثانیه تآکید بر تندی گذر زمان است. کلمات دقیقه و ثانیه در ذهن ما بیشتر از کلمه ی ساعت بر گذشتن سریع زمان دلالت دارد.
صدای ناقوس ساعت در تمام کاخ طنین انداز می شود و هر بار که این اتفاق می افتد رقصندگان و نوازندگان دستپاچه از حرکت می ایستند و ناخوش احوال و پریشان به صدای ساعت گوش می دهند. پس از اینکه صدا قطع می شود به دلواپسی خود می خندند و با خود عهد می کنند دیگر به آن توجه نکنند اما هر ساعت این مسئله تکرار می شود.
این صدای ناقوس و توجه مهمانان و سکوت کاخ در هنگام این توجه، یادآور توجه گاه و بیگاه انسان به مرگ است. گذر زمان همیشه ما را به یاد مرگ می اندازد و در این حالات ما ساکت و پریشان به آن فکر می کنیم. هر چقدر هم که درونمان پر از شادی باشد باز هم گذر زمان یاد آور مرگ است. در اینجا هم صدای ناقوس مهمانان و کل کاخ را به یاد گذر زمان و اتاق هفتم می اندازد.
در ادامه می آید:
“بخش بزرگی از کار تزیین اتاق های هفتگانه را به مناسبت مهمانی، خودش (شاهزاده) رهبری کرده بود. سلیقه ی حاکم او بود که شخصیت مهمانان نقابدار را شکل داده بود”
بخش بزرگی از کاخ و نه همه ی آن! همانگونه که انسان تنها می تواند بخش بزرگی از درون خود را بسازد و تحت کنترل داشته باشد نه همه ی آن را. همچنین راوی تکلیف مهمانان را هم روشن می کند و آنها را شکل گرفته ی شخصیت شاهزاده می داند و جلوتر هم آنها را به خیالات و اوهام بدل می کند. این مهمانانی که ما آنها را به جشن درون خود فرا می خوانیم همان خیالات و آرزوهای ما هستند که در اتاق های درون ما جای می گیرند. جلوتر، راوی می گوید که در اتاق آخر هیچ خیالی نبود! همانگونه که ما هیچ خیالی برای مرگ نداریم.
با صدای ناقوس نیمه شب، که در واقع پایان شب است و بیشترین طول و طنین را نیز دارد، سر و کله ی یک نقابدار عجیب پیدا می شود که تا آن لحظه توجه هیچ کس را جلب نکرده بود. این جلب نکردن توجه به معنای حضور داشتن از اول مهمانی ست. این شخص بنا به تعریف راوی حتی “از مرز های طبع آزماییهای بیکران شاهزاده هم فراتر رفته بود” اینجاست که متوجه می شویم چرا صفت غیر عادی و عجیب مرتب برای شاهزاده به کار می رفت. هر چقدر هم که غیر عادی و هوشمند و شادمان و خردمند باشیم باز هم مرگ از ما غیر عادی تر و قوی تر است و به هر حال بر ما پیروز می شود.
شاهزاده در شرقی ترین اتاق با او روبرو می شود و تا غربی ترین اتاق به دنبال او می رود. یعنی مرگ از همان روز طلوع انسان به همراه او و در درون اوست. شاهزاده با او مبارزه می کند اما به سادگی از پا در می آید. بدون اینکه حتی او را لمس نماید. پس از آن مرد نقابدار در سایه ی ساعت که وجود و قدرت او را توجیه می کند می ایستد و پس از آنکه مهمانان به او حمله ور می شوند چیزی زیر ردا و نقاب او پیدا نمی کنند. و به هر حال نمی توانند به اصل و کنه مرگ پی ببرند. پس از آن تمام حضار که همان خیالات و اوهامند از پا در می آیند.
“و زندگی ساعت آبنوسی نیز همراه با حیات آخرین مهمان به انجام رسید و سیاهی و تباهی و مرگ سرخ، سلطه ای بیکران بر همگان یافت.”
ساعت هم که نماد عمر انسان بود با از پا در آمدن شاهزاده و مهمانان که به خیال خود با پناه بردن به درون کاخ می توانستند از دست مرگ بگریزند، از بین رفت و مرگ بر همه تسلط یافت.
با برابر نهادن این شواهد و قرائن، درونمایه ی متن را می توان اینگونه بیان کرد : آدمی هر چقدر هم که بی پروا و خردمند و خلاق و با قدرت باشد از دست مرگ رهایی ندارد. مرگ در درون ما از همان روز اول زندگی می کند و با گذر عمر همیشه به یاد آن هستیم و در نهایت ما را در آخرین اتاق روحمان از پا در می آورد.
علی خدادادی

چند روز پیش متن انگلیسی این داستان و خوندم.خیلی جالب بود که تونستم نقدش هم بدون اینکه دنبالش بگردم پیدا کنم.نقد خوبی بود
موفق باشی
سلام
دستتان درد نکند. هر جای متن سوالی برایم پیش می آمد دقیقا در خط بعدی جوابم را پیدا می کردم. خیلی عالی بود.امیدوارم کارتان ادامه داشته باشد
از نقد خوبتان تشکر میکنم.اثر بسیار زیبایی را برای نقد انتخاب کردید.
موفق باشید
وبلاگمو راه انداختم
بهم سر بزنید
واقعا عالی بود
من داستان را نخونده ام اما باز هم کاملا میشود داستان را متوجه شد و تفسیرش عالی بود
” پس از آن مرد نقابدار در سایه ی ساعت که وجود و قدرت او را توجیه می کند می ایستد و پس از آنکه مهمانان به او حمله ور می شوند چیزی زیر ردا و نقاب او پیدا نمی کنند. و به هر حال نمی توانند به اصل و کنه مرگ پی ببرند
منتظر مقالات بعدی تون هستیم…
علی الخصوص تحلیل داستان “گرگ بیابان”
ممنون
البته تحلیل داستان کوتاه گرگ و نه رمان بلند گرگ بیابان، که هر دو اثر متعلق به هرمان هسته ست.
بعد از خواندن داستان نقد شما را خواندم …
فوق العاده بود
دستتان درد نکند