لذت متن

تحلیل شکل مدارانه ی داستان کوتاه “گرگ” اثر هرمان هسه:
انسان وحشی، حیوان وحشی:

در ابتدای داستان با کلمه ی “گرگ” روبرو می شویم. اما به راستی چرا گرگ؟ گرگ در ادبیات ملل مختلف همیشه جنبه و بار منفی داشته است. گاهی نماد خونخواری و گاهی نادرستی و حقه بازی.

کلماتی مانند: “زمستان سرد”، “برف – دشت های پهناور”، سرمای مجسم”، “یخ” و استفاده ی مکرر از کلمه ی “سرما” و “برف” در ابتدای داستان، فضای سرد و ساکن داستان و در کل سرمای حاکم بر داستان را القا می کند.
داستان از وضعیت بد “وحوش ناحیه” شروع می شود و از همان ابتدا، نویسنده قصد دارد صفات انسانی و سیستم زندگی انسان را به وسیله ی حیوانات توصیف کند. حیوانات کوچکتر به دست حیوانات بزرگتر از بین می روند اما خود بزرگ تر ها هم مصون نیستند و از سرما و گرسنگی جان می بازند. توصیف وضعیت مردم ناحیه در مقابل وضعیت یک گرگ جالب توجه است:
“مردم از هر راه و جاده ای پرهیز می کردند، به ویژه از بلندی ها. همه، خموده و نا خشنود، به کلبه های روستایی خود پناه برده بودند…”
“روزها گرگ ها تک تک به شکار می رفتند. این جا و آن جا گرگی را می دیدی نزار و گرسنه، چشم و گوش تیز کرده، چونان شبحی بی صدا و گریزان، بر برف خط می کشید…”
داستان از کل وحوش ناحیه شروع می شود و به گرگ ها می رسد. امرار معاش برای گرگ ها بسیار مشکل شده است و آنها مجبورند برای به دست آوردن غذا، جان خود را بدهند. کما اینکه دو تا از آنها تا حالا با گلوله از پا در آمده اند.
توصیفی که از گله ی گرگ ها می شود بسیار شبیه به اجتماع انسان هاست. آنها به هم می چسبند تا گرمای تنشان دیگران را گرم کند و “دل نگران” گوش خود را تیز کرده اند. در بی طاقتی گرگی که زوزه سر می دهد با آن همصدا می شوند و همدردی خود را ثابت می کنند.
حتی وقتی قسمت کوچک گله تصمیم به مهاجرت می گیرند باز هم صفات انسانی از صفات حیوانی بارز تر است. کلماتی مانند “بر آشفته” و “بیمناک” و “دودل” و “درمانده” و بدرقه ی گروه مهاجر به وسیله ی آنهایی که به جا مانده اند، کاملا احساس همذات پنداری با گرگ ها ایجاد میکند. حتی در پس این تصاویر ظاهری معانی تلویحی انسانی تری هم نهفته است. اینکه وقتی زندگی سرد و ساکن می شود فقط عده ی کوچکی هستند که در پی تغییر ولو با تحمل سختی بر می آیند و همیشه عده ی بزرگتر “دودل” و “درمانده” بر جای می مانند و چیزی به غیر از “کنام خالی” نصیبشان نمی شود. قسمت کوچکتر گله با حرکت به سمت شرق و تحمل مهاجرتی سخت، وضعیت بهتری پیدا می کنند. می توانند “میش” و “سگ” و “کره اسب” شکار کنند. این موفقیت موید نماد پردازی بالاست که با ریسک کردن می توان به موفقیت رسید. اما باز هم در پی تصویر کردن انسانی گرگ ها، “غره” شدن آنها به موفقیتشان می آید. گرگ ها پس از شکار های هر روزه ی خود مغرور می شوند و تصمیم می گیرند در روز به دهکده حمله کنند که حاصل این کار کشته شدن دو تای آنها و زخمی شدن دیگری به وسیله ی تبر است. که این یکی هم پس از فراری کوتاه از دست انسان ها بالاخره جان می بازد.
در واقع می توان گفت که کل رفتاری که گرگ ها می کنند به لحاظ طبیعی قابل قبول و معمول است اما با دادن صفات و خصلت های انسانی به آنها نویسنده قصد دارد زندگی گله ای گرگ ها را به زندگی اجتماعی انسان ها تشبیه کند یا به زبان ساده تر بگوید آنگونه که زندگی آنها به نظر ما می رسد، زندگی ما هم به نظر آنها.
اما چند کلمه ای بشنوید از انسان های داستان. به موازات این زندگی پر فراز و نشیب گرگ ها زندگی انسان ها هم در داستان به تصویر کشیده می شود. اولین توصیف انسانی پنجره های سرخگون و دود آلود و کدر است که شب ها زود خاموش می شود. هر بار که در داستان از انسان ها حرف زده می شود تفنگ هم حضور دارد. بر خلاف گرگ ها، انسان های داستان نه شخصیت دارند و نه توصیفی برای احساسات آنها آورده شده است. آنها فقط تبر دارند و تفنگ. گویا زندگی پر فراز و نشیبی هم ندارند و کاملا ساکن مانده اند. حتی برای دفاع از خود نیز چندان شهامت به خرج نمی دهند مگر با گرفتن جایزه!:
“برای شکار گرگ ها جایزه تعیین شده بود و این خود شهامت روستاییان را دو چندان می کرد.”
در تمام داستان هیچ صورت و یا بدنی از هیچ انسانی توصیف نمی شود و بر خلاف گرگ ها که نه تنها در قالب گله، که به صورت فردی هم به آنها پرداخته می شود، هیچ جا انسان منفردی وجود ندارد. زبان، که مهمترین فرق انسان با حیوانات است و به همین دلیل از قدیم انسان را “حیوان ناطق” می نامیده اند، فقط  دوجا در داستان به کار می رود:
“در آن پایین غلغله ی نفرین و امر و نهی و نور فانوس، دامنه ی کوه را در می نوردید.”
“سرود می خواندند و ناسزا می گفتند.”
به غیر از “نفرین” و “امر” و “نهی” و “ناسزا” زبان در هیچ جای دیگر کاربردی ندارد و استفاده نمی شود. در همین استفاده ی کوتاه از زبان هم به این نتیجه می رسیم که اگر زبان به درد اینگونه مقولات می خورد، چه بهتر بود که همین فرق هم بین زندگی انسان و حیوان وجود نمی داشت.
این تمایز و تقابل در صحنه ی پایانی آشکار تر می شود. گرگ فرار می کند و در راه، از جایی که معلوم نیست کجاست، تیر می خورد. سپس به سمت “کوه پر درخت” می رود و به قله می رسد. در واقع پس از تمام فراز و نشیب ها به قله می رسد. گرچه زخمی و درمانده اما به قله می رسد. در این مقطع از داستان کلمه ی “درخت” پنج بار تکرار می شود. درخت نماد استقامت و تحمل است و به نحو جالب توجهی در داستان پدیدار می شود. آنجا که لازم است گرگ استقامت کند تا به قله برسد در موازات درخت قرار می گیرد. آنهم درخت کاج که یک درخت همیشه سبز است. انسان ها به تعقیب گرگ می پردازند و عاقبت او را که در حال مرگ است پای درخت کاج پیدا می کنند و “با چوب و قنداق تفنگ” به جانش می افتند. این توصیف وحشیانه از انسان ها، آنها را در برابر شکارگری گرگ قرار می دهد. هر دو به یک صورت مهاجمند. هر دو به یک اندازه وحشی هستند.
مهمترین فرق بین انسان و حیوان با توصیف طبیعت در داستان معلوم می شود. وقتی گرگ به قله می رسد ماه را می بیند که “سرخ، همچون کاسه ی خون” شده است. آنجا که راوی می گوید:”هفته ها می شد که ماه چنین بزرگ و سرخ دیده نشده بود” معلوم می شود که گرگ هفته ها یا شاید ماه ها و سالهاست که ماه را زیر نظر دارد. مخصوصا وقتی که دم مرگ، “غمناک” به آن نگاه می کند. آوردن صفت “غمناک” در دو جای این صحنه به جای درمانده یا خسته و زخمی، جالب توجه است. گرگ از دیدن مناظر طبیعت در هنگام مرگ غمناک می شود و این بیش از هر چیز زنده شدن خاطرات را تداعی می کند. او از اینکه باید با این طبیعت زیبا خداحافظی کند، غمناک است.
راوی، در مقابل این توجه گرگ به طبیعت زیبا، توصیف انسان ها در پایان داستان، بعد از شکار را قرار می دهد:
“گرگ دیگر ضربه ها را حس نمی کرد. با پیکری در هم شکسته به سوی سنت ایمر پایینش کشیدند. قهقهه می زدند، به خود می نازیدند، و به یاد باده و قهوه ای که در انتظارشان بود، سر خوش بودند، سرود می خواندند و ناسزا می گفتند. هیچ یک زیبایی جنگل برف پوش و شکوه بلندی ها و ماه سرخ گون را ندیدند. ماه اکنون بر فراز شاسرال آویخته بود و پرتو کم فروغش بر لوله ی تفنگ . بلور های برف و در چشمان شکسته ی گرگ جان باخته می شکست.”
صحنه ی “انتقام” انسانی و بعد از آن قهقهه و ناسزا و ندیدن طبیعت، انسان را در این داستان در مقامی پایین تر از گرگ قرار می دهد. شاید حالا بتوان نظر داد چرا “گرگ” برای این داستان انتخاب شده است. حتی لوله ی تفنگ و چشمان مرده ی گرگ قادر به دیدن نور ماه هستند اما انسان ها نه. آنجا که راوی می گوید “به خود می نازیدند” در واقع به وسیله ی آیرونی ساده، عمل انتقام وحشیانه ی انسان ها را تقبیح می کند.
درونمایه ی نهایی را می توان به این صورت نوشت: در واقع فرق چندانی بین زندگی ما و حیوانات نیست و تازه آن فرق هایی هم که وجود دارد باعث پسرفت و عقب ماندگی ما شده است. ما حتی از درک طبیعت و تنازع برای بقا نیز عاجزیم. انسان حتی در مقابل حیوانی مثل “گرگ” هم ساکن مانده و وحشی شده است.
می توان با دقت بیشتر و خواندن زیاد تر، شواهد و کلمات و صناعات ادبی بیشتری در جهت تایید درونمایه از خود داستان بیرون کشید که همین قدر هم برای روشن شدن درونمایه کفایت می کند. البته باید توجه داشت که چون زبان داستان ترجمه است، نمی توان روی کلمات و بعضا تکنیک های زبانی زیاد کار کرد.

علی خدادادی


  1. ممنون…

  2. بسیار زیبا بود.
    تشکر میکنم.

  3. سلام. ما شما را خواندیم. به وبلاگ تازه نو شده ی طنز حقیر هم سری بزنید. ضرر نخواهید کرد. اگر لینک کردید هم که چه بهتر. خوشحال می¬کنید جوانی را

  4. به به ناز قلمت علی جان

    توپ بود
    در ضمن به بابک امینی هم سلام برسان !

  5. خیلی زیبا بود .باسپاس

  6. ممنون از لطف دوستان…
    به به محمد جان ! قدم رنجه فرمودی … یادی از رفقای قدیم کردی … خوشحالم کردی … ایشون هم سلام می رسونن …

  7. خیلی خوبه که وقتی یه داستانی میخونیم نقدش هم بعدش بخونیم.هر کسی قادر به نقد کردن نیست وبسیار ازت ممنونم که این کارو انجام میدی و به درک بهتر ما از داستان کمک میکنی.
    در ضمن به نظرم که میگی تنها فرق انسان و حیوان در داشتن زبانه اصلا درست نیست.حیوونها حداقل دم مرگشون زیباییها رو میبینن اما انسانها تا لحظه ی آخر علاوه بر اینکه زیبایی رو نمیبینن بلکه سعی در زشت کردن دنیا هم میکنن و حرص و طمع تا لحظه ی آخر همراهشونه

  8. مثل همیشه عالی بود
    ممنونم ازتون نقد شما خیلی کمک کرد به فهم بهتر این داستان
    موفق باشید

  9. بسیار شنیدیم و خواندیم از گرگ درون انسان … از حافظ گرفته تا همین داستان و حتی آهنگهای راک و متال اما از این بهتر نمیشد که بیان شه !
    فیض بردیم مثل همیشه …

  10. البته دوستان توجه کنند.عنوان مطلب تحلیل داستان است نه نقد نقد در مرحله ی بالاتر از تحلیل قرار دارد.با تشکر از اقای خدادای عذر میخوام از اینکه در کار شما دخالت کردم.

  11. چند مطلب:
    ۱- تحلیل داستان کار مزخرفی ست! تعجب می کنید چرا این را می گویم؟ بله ! باید از این مراحل عبور کرد و خواننده را با این مراحل آشنا کرد تا به جایی برسیم که بگذاریم خود متن سخن بگوید. به هرمنوتیک برسیم. آنجا که متن حقیقتی از هستی را به حضور ما می رساند و بر ما می نمایاند. آنجا که با متن صحبت می کنیم تا ببینیم متن چه می توانسته بگوید. تا ببینیم متن چه نمی گوید … برای رسیدن به آنجا باید از این مرحله گذشت. اینجا که با متن مثل جسدی برای تشریح رفتار می شود و پیش فرض فاسد و زیانبار شکاف سوژه و ابژه باعث می شود متن را معنا کنیم! من در این مرحله به جای بزرگان این نحوه ی نقد نشسته ام و این اصلا دلیل نمی شود که موافقشان باشم… من فقط امانت داری می کنم تا هنگام برسد.
    ۲- منظور شما را از فرق بین تحلیل و نقد نفهمیدم. اما اگر منظورتان از نقد ارزشگذاری متن است که باید بگویم کاری به غایت بی فایده و تا حدودی خطرناک است. در تحلیل متن ما به هر شیوه ای سعی می کنیم حقیقت متن را آشکار سازیم تا قسمتی از جهان مستور به خواننده تجلی پیدا کند و به قول هایدگر از اثر اینگونه پاسداری می کنیم. اما در نقد(ارزشگذاری) نظرات شخصی خود را به عنوان سلطان بلامنازع عمل نقد! بر متن سوار می کنیم یا می چسبانیم و با پیش فرض های مشکوک و بعضا فاسد زیباشناسانه سعی می کنیم ابژه بودن را به متن تحمیل کنیم…در ارزشگذاری ما متن را به قواره ی پیش فرض های مشکوک و فاسدمان می بریم! در نتیجه ارزشگذاری و دیدن زیباشناسانه (جدا کردن جنبه های زیباشناسیک از حقیقت متن) نه تنها در مرحله ای بالاتر از تحلیل قرار ندارد بلکه بسیار هم بی فایده و بعضا مضر است. اجازه بدهید زمان و جنبه ی تاریخمندی متن آنرا ارزشگذاری کند … زمان آنچه ذاتی نیست را از بین می برد، از متن فاصله ی زمانی بگیرید تا ارزشش برایتان آشکار شود. ساکت باشید تا متن در بستر تاریخ و سنت سخن بگوید.
    ۳- از دوستان ممنونم و به بردباری دعوتتان می کنم تا پس از گذراندن این مراحل ابتدایی که لزوما با آنها موافق هم نیستم به جایی برسیم که بگذاریم متن، خود سخن بگوید…

  12. با سلام.منظور بنده از نقد/به هیچ وجه ارزش گذاری ودادن رتبه و درجه به یک متن نیست.چون وظیفه ی یک منتقد این نیست که در تجلیل یا مذمت یک متن سخن بگوید .چون نقد میبایست بر اساس یک نظریه باشد و منتقد نمیتواند نظرات شخصی خود را وارد نقد کند .کاری که اکثر منتقدین{به ظاهر منتقد}در ایران انجام میدهند.تاکید میکنم .نقد باید بر اساس نظریه ودر چارچوب متن انجام پذیرد وگرنه از حیطه ی نقد خارج شده وپای در وادی تفسیر می گذاریم.توصیه میکنم برای آشنایی بیشتر کتاب:نقد ادبی ودموکراسی نوشته ی حسین پاینده را مطالعه کنید.

  13. ۱- خوب در این صورت نقد شما با تحلیل من که در حیطه ی نظریه ی شکل مدارانه ی اوایل قرن بیستم است و شخصی نیست هیچ تفاوتی نمی کند و تفکیک شما اشتباه بود… چون نقد من هم بر پایه ی نظریه ی رسمی “نقد شکل مدارانه” یا “نقد نو” انجام شد. فکر می کنم کمبود مطالعه باعث شد که متوجه نشده باشید.
    ۲- منظور خود را از “نقد” توضیح ندادید و فقط به یک سری مطالب حاشیه ای اشاره کردید…
    ۳- هر نظریه ی پذیرفته شده ای روزی نظریه ی شخصی بوده است…
    ۴- به جای اظهار فضل و دخالت در کار دیگران سعی کنید مطالعات بیشتری در زمینه ی فلسفه بفرمایید تا با این مشکلات عمده در زمینه ی نظریات فلسفی مواجه نشوید … شما حتی نمی دانید که تحلیل چیست و نقد کدام است که یکی را با ارزشگذاری “شخصی” بالاتر از دیگری قرار می دهید …
    ۵- نه تنها این کتاب را خوانده ام بلکه بار ها و بارها از نزدیک و حضوری با دکتر پاینده در باره ی این مطالب صحبت کرده ام و از ایشان مطلب آموخته ام …
    ۶- باید اعتراف کنم که با این آگاهی و دانش، شما در سطحی نیستید که “برای آشنایی بیشتر” !!! به من کتاب معرفی کنید … من اگر آشنا نبودم دست به نوشتم این مطالب نمی زدم و در معرض دید همگان برای بررسی قرار نمی دادم … شما اگر آشنایی داشتید متوجه می شدید که این هم یکی از شیوه های نقد یا تحلیل رسمی ست که در تمام کتاب های نقد و تحلیل متن و نظریه ی ادبی از جمله کارهای حسین پاینده به آن اشاره شده است و بر اساس نظریه ی رسمی “نقد شکل مدارانه” انجام شده است و اگر دقت بیشتری هم داشتید متوجه می شدید که من شیوه ی این نوع نقد را در چند پست قبل به صورت مفصل و کامل شرح داده ام …
    ۷- لطف بفرمایید اگر در این زمینه دستی دارید (که گمان نمی کنم چیزی بیش از بازی با کلمات نقد و تحلیل و تفسیر و نیم نگاهی به “نقد ادبی و دموکراسی” که البته کتابی هم برای تحلیل و تفسیر متن نیست، در چنته داشته باشید) خودتان تحلیل کنید و بر اساس نظریه!!! و در چارچوب متن!!! برای ما بفرستید تا استفاده کنیم … اگر توانایی انجام چنین عملی را ندارید لطف بفرمایید توصیه و نصیحت را برای کسانی که به آن علاقه یا احتیاج دارند بگذارید …
    ۸- لطفا نصایح و نظرات شخصی تان را دیگر اینجا منعکس نکنید و با ایمیل یا وبلاگ شخصی من مکاتبه بفرمایید تا در صحت تک تک ادعاهای این پست دلایلی تقدیمتان کنم …
    ۹- توصیه می شود قبل از خواندن نقد ادبی و دموکراسی که مجموعه مقاله است و از سیر آموزشی خاصی پیروی نمی کند ابتدا چند کتاب در نظریه ی ادبی بخوانید تا حداقل قدرت تشخیص این مطلب را داشته باشید که نقد بالا، نقد شکل مدارانه و در چارچوب نظریه ی رسمی ادبیات آکسفورد (رنسام، بروکس، بردلی، ویمست، آرنولد و …) بود. نه تحلیلی برای پایه ی نظریه ی شخصی!
    ۱۰- به قول هایدگر هیچ گونه تحلیل و نقد و تفسیر و اساسا هیچ گونه فهمی از دنیا بدون پیش فهم و نظر شخصی امکان پذیر نیست … پس لطف بفرمایید بر روی این ادعای قدیمی و نخ نمای پوزیتیویستی یعنی نقد بدون پیش فرض و نظر شخصی اینقدر مانوور ندهید! این “پیش فرض” عینیت محض تقریبا صد سال است که منسوخ شده است! یعنی در این مورد هنوز مطالعه نفرموده اید؟ عجیب است که “برای آشنایی بیشتر” کتاب هم معرفی می کنید!
    ۱۱- برای آشنایی با نحوه های نقد، کتاب هایی که در دو پست قبل معرفی شده بود و برای آشنایی با مسئله ی نظریه ی شخصی و پیش فرض، کتاب های هستی و زمان اثر مارتین هایدگر و سرچشمه های دانایی و نادانی اثر کارل ریموند پوپر را مطالعه بفرمایید که البته با توجه به سطح مطالعه تان پیش نهاد می کنم با این دو کتاب آخر خیلی در گیر نشوید!
    ۱۲- یاد آوری : اینجا جایی برای خودنمایی و اظهار فضل نیست! لطفا رعایت بفرمایید…

  14. خیلی مخلصیم آقا. رعب ورم داشت. چقدر مسئله جدیه!!!! خوبه. خوبه
    ….

  15. دوست دارم دلیل اینکه گرگ چرا وقتی ماه کامل هست به یک نقطه بلند میره و زوزه میکشد؟ لطفا اگه شما اطلاعاتی دارید در این مورد مطلبی بنویسید

  16. لذت بردم، نه تنها از تحلیل داستان که از جواب های قاطعانه شما…

    موفق باشید

یک نظر بگذارید