یک زندگی دیگر

مورد عجیب بنجامین باتن (بخش دوم):
نوشته اسکات فیتز جرالد/ مترجم ناهید حسنی

آقای باتن با نگرانی به فروشنده ی شرکت پوشاک چزاپیک گفت :”صبح به خیر، می خوام چند تیکه لباس برای بچم بخرم.”
“بچتون چند سالشه، قربان؟”
آقای باتن بدون دقت لازم جواب داد :”حدود شش ساعته به دنیا اومده.”
“قسمت پوشاک نوزادان در بخش پشتیه.”

“نه، فکر نمی کنم__مطمئن نیستم این اون چیزی باشه که من می خوام. مسئله اینه که__ اون یه بچه ی  فوق العاده سایز بزرگه. به طور استثنایی__ بزرگ.”
“اونجا بزرگترین سایزهای بچه ها رو دارن.”
آقای باتن ، در حالی که نا امیدانه موضوع را تغییر می داد، پرسید :”قسمت لباس پسربچه ها کجاست؟” احساس کرد که فروشنده مطمئناً از راز ننگین او بویی برده است.
“دقیقاً همین جا.”
او مکثی کرد :”خب__”. پوشاندن لباس بزرگسالان به پسرش در نظراو امری مشمئز کننده بود. اگر، برای مثال او می توانست یک لباس پسرانه ی سایز بزرگ بیابد، می توانست آن ریش بلند و وحشتناک را کوتاه کند، موهای سفیدش را رنگ قهوه ای کند، وبدین نحو توانایی پنهان کردن بدترین چیز ممکن را داشت، ولااقل می توانست ذره ای حفظ آبرو کند__اگر نخواهیم موقعیتش را درمیان بزرگان بالتیمور یادآور شویم.
اما یک جستجوی شتابزده در قسمت پوشاک پسربچه ها هیچ لباس مناسبی برای نوزاد باتن درپی نداشت. البته او فروشگاه را مقصر می دانست__در چنین مواقعی مقصر دانستن فروشگاه طبیعی است.
کارمند فروشگاه با کنجکاوی پرسید :”فرمودین پسرتون چند سالشه؟”
“اون__شونزده سال.”
“اوه، معذرت می خوام، فکر کردم فرمودین شش ساعت . قسمت پوشاک نوجوانان راهروی بعدیه.”
آقای باتن مفلوکانه رویش را برگرداند. سپس مکثی کرد، نیرویی گرفت و با انگشت به مانکنی با لباس اشاره کرد. با هیجان گفت :” اونجا! اون لباسو می برم، اون که بیرون تن مانکنه.”
کارمند خیره شد و با مخالفت گفت :”ولی اون که لباس بچه نیست. یعنی درواقع هست، ولی لباس بالماسکه ست. شما خودتونم می تونید بپوشیدش.”
مشتری او با نگرانی اصرار ورزید :” بپیچیدش، این همون چیزیه که من می خوام.”
کارمند متعجب اطاعت کرد.
آقای باتن در بازگشت به بیمارستان وارد بخش کودکان شد و بسته را به طرف پسرش تقریباً پرت کرد و به او تشر زد که :”اینم لباست.”
پیرمرد بسته را باز کرد و محتویاتش را ناباورانه بازدید کرد.
سپس شکوه کنان گفت :”به نظرم مسخره میان، دلم نمی خواد مسخره ی__”
آقای باتن با خشونت پاسخ داد :”تو منو مسخره کردی! لازم نکرده فکر کنی چقدر خنده دار به نظر می رسی. بپوششون__وگر نه من__ وگر نه من تنبیهت می کنم.” او به سختی کلمه ی آخری را فروخورد، در حالی که احساس می کرد حرف درستی را به زبان آورده است.
پیرمرد این کلمات را با تقلیدی مضحک ازشیوه ی احترام پدر-فرزندی ادا کرد :”باشه پدر، شما بیشتر از من عمر کردین، شما بهتر می دونین. هرچی شما بگین.”
مثل دفعه ی قبل، ادای کلمه ی “پدر” باعث شد آقای باتن به شدت یکه بخورد.
“و عجله کن.”
“دارم عجله می کنم پدر.”
وقتی پسرش لباس را پوشید، آقای باتن او را با افسردگی برانداز کرد. لباس شامل جورابهای خالدار، شلواری صورتی،  و یک پیراهن کمربند دار با یقه ای پهن و سفید بود. و بر روی این یقه، ریش سفید بلند در حالی که تقریباً تا کمرش آویزان بود، تکان می خورد. ظاهرش جلوه ی خوبی نداشت.
“صبر کن!”
آقای باتن با عجله یکی از قیچی های بیمارستان را برداشت و با سه حرکت تند قسمت زیادی از ریش را کوتاه کرد. اما حتی این پیشرفت ظاهری تا رسیدن به جلوه ی مطلوب بسیار فاصله داشت. دسته موی نامرتب باقیمانده، چشمان پراشک، دندانهای پیر و فرتوت، به شدت با رنگ شاد لباس در تضاد بودند. هرچند، آقای باتن همچنان سرسخت بود__دستش را جلو آورد و با تحکم گفت :”بیا بریم!”
پسرش دست او را با اطمینان گرفت. او با صدای لرزانی همان طور که از بخش کودکان می گذشتند پرسید :” می خواین اسممو چی بذارین بابا؟ فقط برای یه مدت بهم می گین “بچه”؟ تا یه اسم بهتر پیدا کنین؟”
آقای باتن غرغری کرد سپس با خشونت گفت :”نمی دونم، فکر کنم اسمتو بذاریم نوح.”

پایان بخش دوم


  1. خودش خواست..
    منم کامنتاشو به اسم خودش می نویسم!

یک نظر بگذارید