لذت متن
نقد مبتنی بر روانکاوی سنتی(۱):
مقدمه
از آنجا که هنر فعالیتی بشری و ناخودآگاه است، به راحتی می توان از منظری روانکاوانه به آن نگریست. این شیوه ی نگریستن به سه طریق انجام می پذیرد. ۱) منتقد از طریق اثر به درونیات ناخودآگاه هنرمند وارد می شود و مشکلات روانی او را تشخیص می دهد.
۲) منتقد جهان اثر را به مثابه ی جهانی واقعی در نظر گرفته و به روانکاوی شخصیت ها و رویداد های اثر می پردازد. ۳) منتقد تاثیر متن بر خواننده و تاثیر خواننده بر متن را در نظر می گیرد.
شیوه ی اول آشکارا متعلق به علم روانکاویست و سود چندانی برای علاقمندان و متخصصین ادبیات ندارد. شیوه ی سوم هم در “نقد مبتنی بر واکنش خواننده” همپوشانی خواهد شد. لذا در این مقاله و تحلیل های نمونه ی آن از شیوه ی دوم یعنی تحلیل شخصیت ها و رویداد های خود داستان به عنوان شخصیت ها و رویداد های واقعی استفاده کرده ایم. این عمل ممکن است با این انتقاد مواجه شود که شخصیت های داستانی شخصیت های واقعی نیستند و روان ندارند. اما چون اینها همه حاصل خلق هنرمندند پس وجوهی از شخصیت وی را به نمایش می گذارند و قابل تحلیل هستند. از طرفی تحلیل روانی شخصیت های داستانی برای خواننده ی جدی ادبیات و نویسنده ی داستان در امر شخصیت پردازی بسیار مهم و ضروری ست. مگر می توان بدون آگاهی از روان و علل رفتار شخصیت های داستان، شخصیت های قابل قبولی ارائه داد؟
نقد بر اساس روانکاوی سنتی، کاملا بر نظریات زیگموند فروید، عصب شناس و روانکاو معروف اتریشی پایه ریزی می شود. مدلی که فروید برای انسان در نظر می گیرد راهکاری کارآمد برای تحلیل شخصیت ها و واقعه های درون داستان ارائه می دهد.
یکی از مشکلات این شیوه این است که منتقد باید از طرفی بر نظریات فروید و در کل علم روانکاوی و از طرف دیگر بر ادبیات تسلط کامل داشته باشد. تسلط بیشتر در قسمت اول باعث نادیده گرفتن ارزش ادبی و احساس و تسلط بیشتر در قسمت دوم باعث ساده انگاری در نظریات فروید می شود.
از طرفی برای دانشجوی نا آشنا به نظریات روانکاوی، مطالب ارائه شده توسط فروید بسیار بعید و دور از ذهن و گاهی دیوانه وار به نظر می رسد و بنا به پیش بینی خود فروید مقامتی شدید در درون شخص نا آشنا بر می انگیزد. اما به هر حال باید در نظر داشت که شخصیت و روان انسان آن قدر ها هم که به نظر می رسد ساده نیست و با معیار های معمولی و فیزیکی امروزی توجیه نمی پذیرد. لذا باید نظریات فروید را با مقداری اطمینان خواند. در ضمن باید در نظر داشت مطالبی که در نقد ادبی برای ما کارآمد هستند نظریات فروید در مدل کردن روان انسان هستند نه شیوه های درمانی وی. لذا در این مقاله با فروید به عنوان یک نظریه پرداز روبرو هستیم نه به عنوان یک روان درمانگر. فهم هر چه بیشتر نظریات فروید در تحلیل مسائل فرهنگی و هنری و اجتماعی بیشتر یاریمان می کند.
نظریات فروید:
سیستم روان:
به عقیده ی فروید روان انسان از سه بخش تشکیل شده که در تعامل با هم کار می کنند:
۱- نهاد(Id) : این قسمت که کاملا ناخودآگاه است اولین بخش از روان بشر است. بشر در دوران نوزادی فقط از نهاد تشکیل شده است. تنها هدف نهاد ارضای غرایز به هر صورت و در هر مکان ممکن است. نهاد هیچ گونه محدودیتی برای خود قائل نیست و به دنبال به دست آوردن هر چیزی ست که طلب می کند. هر گونه غریزه و خواسته ی بدوی و حیوانی از نهاد نشات می گیرد. این غرایز که از بدن سرچشمه می گیرد به نظر فروید در سرشت طبیعی بشر جای دارند و به صورت ارثی به نهاد منتقل می شوند.
۲- خود(Ego) : نوزاد کم کم با رشد بدنی خود متوجه می شود که دنیای بیرون با دنیای رحم مادر فرق دارد و هر گاه و به هر صورت نمی تواند غرایز خود را ارضا کند. لذا برای محافظت از “نهاد”، لایه ای روی آن شکل می گیرد به نام :”خود”. وظیفه ی این لایه این است که با توجه به واقعیات زندگی و محدودیت ها، خواسته های نهاد را به تعویق بیندازد یا سرکوب کند. و در مواردی هم که می تواند به ارضای آنها کمک کند. عملکرد “خود” در این مواقع کاملا مبتنی بر واقعیات است و در راه سالم ماندن نهاد و ادامه ی زندگی، غرایز را کنترل می کند.
۳- فراخود(Super Ego) : در زمانی که “خود” در حال شکل گیری ست و هنوز توانایی کنترل نهاد را ندارد این وظیفه را والدین و جامعه ی کودک به عهده ی می گیرند و با دستورات و محدودیت هایشان مانع از ارضای غرایز “نهاد” می شوند. این نیروی بسیار قوی در “خود” اثر گذاشته و قسمتی از خودآگاه انسان را اشغال می نماید و نام “فراخود” را کسب می کند. به بیان ساده، “فراخود”، مجموعه دستورالعمل های اجتماعی توسط والدین و جانشینان آنها جهت سرکوبی امیال و خواسته ها ی “نهاد” است. فروید اخلاقیات و وجدان را هم جزیی از “فراخود” می داند.
به غیر از دنیای واقع که باعث محدودیت “نهاد” می شود، “فراخود” هم به طرز کاملا محدود کننده ای با “نهاد” بر خورد میکند و در پی سرکوبی کامل خواسته های “نهاد” به نفع جامعه است. لذا “خود” در این میان کار میانجی گری بین “نهاد” و “فراخود” را انجام می دهد و گاهی امیال “نهاد” را به نفع “فراخود” سرکوب می کند و گاهی مانع از اعمال سرکوبی توسط “فراخود” بر “نهاد” می شود و بستر مناسب را برای ارضای غرایز “نهاد” فراهم می کند.
نظریه ی غرایز:
گفتیم که محرک نهاد، غرایز به ارث رسیده است. فروید دو غریزه را غرایز اصلی در نظر می گیرد و نیروی نهاد و امیال آنرا بسته به این دو غریزه می داند: “غریزه ی جنسی” و “غریزه ی مرگ”.
غریزه ی جنسی:
معنایی که فروید از این غریزه در نظر دارد بسیار گسترده تر از روابط جنسی به طور خاص و به معنای معمول آن است. معنای مورد نظر فروید هر نوع نزدیکی و عاطفه و عشق و ابراز محبت از طریق روابط بدنی را در بر می گیرد.
فروید برای رشد جنسی انسان سه مرحله به شرح زیر در نظر می گیرد:
۱- دهانی: نخستین لذتی که انسان از طریق بدن خود حاصل می کند لذت دهانی ست. شور و انرژی جنسی یا به قول فروید “لیبیدو” در ابتدا در ناحیه ی دهان جمع می شود. دهان نوزاد از مکیدن پستان مادر و انگشت و پستانک و … احساس لذت می کند. نوزاد آنقدر به لذت دهانی علاقه دارد که دوست دارد هر چیزی را که به دستش می رسد در دهان بگذارد.
۲- مقعدی: مرحله ی بعدی رشد جنسی مرحله ی مقعدی ست. هنگامی که کودک یاد میگیرد دفعیات خود را کنترل کند از دفع کردن آنها لذت می برد. در این مرحله لیبیدو بیشتر متوجه مجراهای خروجی بدن نوزاد است.
۳- جنسی: پس از گذر از مرحله ی مقعدی به مرحله ای می رسیم که کودک متوجه دستگاه تناسلی خود می شود و لیبیدو به سمت این قسمت از بدن منحرف می شود. در شروع این مرحله است که کودک(چه پسر و چه دختر) مادر خود را به عنوان ابژه ی جنسی انتخاب می کند.
رشد جنسی پسر(مردانگی):
پس از اینکه لیبیدو به اعضای جنسی منتقل شد، پسر به مادر به عنوان یک ابژه ی جنسی نگاه می کند. این مرحله را فروید با توجه به نمایشنامه ی “ادیپ شهریار” اثر سوفوکلس، عقده ی ادیپ می خواند. در این مرحله پسر متوجه می شود که پدر به عنوان یک نیروی برتر مادر را در تصاحب خود دارد و نزدیک شدن به مادر می تواند خطراتی داشته باشد که بدترین و مهمترین آنها اختگی ست (همانگونه که از دید کودک مادر اخته شده است). لذا پسر میل خود را که فروید آنرا میل زنای با محارم می نامد، به خاطر “ترس از اختگی” سرکوب می کند و منتظر می ماند که او هم مانند پدر بتواند روزی این نیروی جنسی را به سمت زنی هدایت کند. لذا در این مرحله شروع به همذات پنداری و همسان سازی با پدر می کند و فرآیند مردانگی را طی میکند. این همذات پنداری که از سر ترس انجام می گیرد باعث به وجود آمدن “فراخود” ی قوی در پسر می شود که همان منش پدر است.
رشد جنسی دختر(زنانگی):
اظهارات فروید در این مورد بسیار ناکامل و پیچیده و غامض است. به گونه ای که خود او هم اعتراف میکند که در مورد زنان حق مطلب را ادا نکرده است. دختر نیز به عنوان اولین ابژه ی جنسی مادر را انتخاب می کند لذا اینجا با ترس از اختگی توسط پدر مواجه نمی شود. اختگی برای دختر به مثابه ی عملی انجام شده است. دختر متوجه می شود که مادر نیز همانند او اخته است و آلت جنسی مردانه ندارد. در این مرحله سه راه پیش رو دارد: ۱) دختر کوچک می تواند به سهولت میل جنسی را به کلی کنار بگذارد. ۲) می تواند این نداشتن قضیب را انکار کند و امیدوار باشد که روزی دارا شود. این مرحله باعث ایجاد همذات پنداری با پدر می شود و در دختر امیال همجنس خواهانه و فمینیستی به وجود می آورد. ۳) خواسته ی جنسی خود را از مادر به سوی پدر منحرف می کند و سپس با حسادت مادر به عنوان قدرتی برتر روبرو می شود و در نتیجه در انتظار مرد دیگری می نشیند و در این مدت با مادر همذات پنداری می کند. فروید در ابتدا این راه را که بسیار شبیه به رشد جنسی پسر است برای همه ی زنان عادی می پنداشت. در نهایت چون مادر مانند پدر قدرتی سرکوب کننده نیست و از طرفی هم دختر ترس از اختگی ندارد لذا “فراخود” در زنان آنچنان کامل نمی شود. به همین دلیل فروید زنان را موجوداتی غیر متمدن و غیر اخلاقی (به نسبت مردان) می داند.
غریزه ی مرگ:
در اواخر عمر، فروید غریزه ی دیگری غیر از غریزه ی جنسی کشف کرد که خیلی از مسائل حل نشده در روانکاوی را توجیه می کرد. اینکه چرا انسان اینگونه به سمت مرگ پیش می رود و به نابودی علاقه دارد و اینکه چگونه از انجام کارهایی لذت می برد که آشکارا حس نابودی را در خود دارند. فروید در مقاله ی معروف “ورای اصل لذت” عنوان کرد که غریزه ای در انسان وجود دارد به نام “رانه ی مرگ” که انسان را به سمت نابودی می کشاند. البته فروید هیچگاه فرصت نیافت که کل نظریه ی خود را با در نظر گرفتن غریزه ی مرگ بازنویسی کند و به همین دلیل هم این مطلب به اندازه ی بقیه ی مطالب وی از روشنی برخوردار نیست. اما از آنجا که به عقیده ی فروید همه ی غرایز انسان در جهت کاهش انرژی و شور در انسان پیش می روند، مرگ خواهی نیز که در واقع رساندن انرژی به حداقل ممکن است قابل توجیه می شود.
علی خدادادی

ممنون آقا
نظرات فروید را خیلی خوب توصیف کردید شخصا از فروید یه جیزایی به طور پراکنده می دونستم این متن به من خیلی کمک کرد تا مطالبی رو که میدونم درست دسته بندی کنم.
اما این جمله شما “فروید اخلاقیات و وجدان را هم جزیی از “فراخود” می داند.” من یه جایی خوندم که وجدان جزء خود (ego) است.
متشکرم
wooooooooooooooooooooooooooooooooooooow
besiar ziba va ghabele fahm bod
mamnon aghaye khodadadi
kheili baram jaleb bod
ممنون از دوستان
مریم:
وجدان به نظر فروید حاصل باید ها و نباید های والدین و جانشین های آنهاست. این باید ها و نباید ها پس از مدتی درونی می شود و در نبود مراجع امر و نهی هم عمل می کند. همین درونی شدن باید ها و نباید ها اخلاق و وجدان و در نتیجه سوپر ایگو را تشکیل می دهند. اصلا سوپر ایگو مجموعه ی همین باید ها و نباید هاست که وجدان نام دارد…
عالی بود.
لذت بردم…
گرچه قبلا خونده بودم ولی خب …
تشکر کردن که عیب نداره.
مرسی.
خب….
آقای سجاد حقیقت ممنون از لطفتون…. و از اینکه گردانندگان اینجارو برام معرفی کردین….
خیلی زیاد خوشحال می شم که همراهتون باشم…. همراوی ….
بالاخره هم من … هم شما و هم خیلی های دیگه شهرزادیم… شهرزاد….
…
besyar aali bood.
bisabrane montazere ghesmat dovome in matlab hastam
سلام انجمن داستان نویسی دانشگاه پیام نور اصفهان مشتاقانه منتظر نظرات شماست.
http://www.dastansorayan.blogfa.com/
مدتی بود مطالعه مطالب روانشناسی را کنار گذاشته بودم باخواندن این قسمت یاد اوری شدم که راه منقطع شده را ادامه دهم. ممنون
با سلام
بسیار ممنون از مقاله جذابتان
در حین خواندن به چندین مورد و سوال برخوردم که مطرح می کنم
در مبحث نهاد آنگونه که مطرح کردید،چنین به دست می دهد که انسانیت اکتسابی ست و بعد فراخود برنامه ای ست در جهت پیشبرد آدمی به سمت انسانیت،حال سوال این است که دین و باید و نباید های دینی هم در حقیقت جزئی از فراخود است؟
با توجه به آنکه چیزی که دین به خودی خود به انسان ارائه می کند به نوعی سبب رسیدن به وجدان آگاه وانسانیت می شود،
و نکته دیگر اینکه آیا نیاز به پرستش که در ابنای بشر سبب زایش اساطیر شده نیازیست نهادی(با توجه به تعالیم دینی که پرستش را فطری می داند) که سبب به وجود آمدن سوپر ایگو و ایجاد قوانین می شود؟
ودر نهایت چون ایگو به عنوان کاتالیزگری مابین نهاد و سوپر ایگو عمل می کند و بر اساس تشخیص خود تصمیمات را می گرد.آیا تصمیم نهای بر عهده ایگو(اگر بتوان آن را عقل نامید)است؟
در این میان جایگاه احساس کجاست؟آیا می توان آن را در محدوده نهاد قرار داد؟
نکته آخر هم اینکه به نظرم در قسمت رشد جنسی دختر (زنانگی)که چند مورد را مطرح کردید فکر می کنم جایی خواندم که مورد سوم را عقده الکترا می نامند که اشاره دارد به حسادت دختر نسبت به مادر و محبت شدید او به پدر که در حقیقت اصطلاحی ست گرفته شده از تراژدی “آگاممنون”.
۱- البته اینگونه به دست شما داده شده که انسانیت اکتسابی ست در حالی که ما قسمت عمده ی انسانیت را بنا بر گفته ی فروید (رئوس نظریه ی روانکاوی - ارغنون - ۲۲) به صورت وراثتی به ارث می بریم و این روند هم در تمام انسان ها اتفاق می افتد. اشتباه شما اینجاست که گمان کرده اید فراخود برنامه ای برای “انسانیت” است که مطلقا چنین نیست و فقط باید ها و نباید هایی برای زندگی اجتماعی ست. انسانیت آنگونه که از دیدگاه فروید تعریف می شود با فراخود تمایز دارد(اگر خود را می فرمودید می شد بهتر بحث کرد اما فراخود؟). اگر هم تعریف خودتان را از انسانیت وارد کار کرده اید که باید بگویم لطفا دست نگه دارید و تعریف خود را ارائه بدهید تا بشود در باره اش صحبت کرد.
۲- فقط مقداری از دین “باید و نباید” است که فروید اینها را در زمره ی اخلاق دینی می داند و با فراخود می آمیزد. قسمت اعظم دین را فروید در تحلیل دیگری با روح جمعی انسان ها پیوند می زند(آینده ی یک پندار). البته این کاملا نظر شخصی شماست که دین باعث رسیدن به نوعی وجدان آگاه می شود و لزوما فروید با این نظر موافق نیست. باز هم اشتباهی کرده اید و فراخود را به صورت مقدس گونه! اسباب رسیدن به وجدان آگاه دانسته اید که این در زمینه ی نظریات فروید گمراه کننده است.
۳- البته هیچ یک از اسطوره شناسان بزرگ مانند کارل گوستاو یونگ، میرچا الیاده، جرج دومزیل، کلود لوی استروس و … و همچنین فلاسفه ای که به صورت تخصصی در امر اسطوره نظریه پردازی کرده اند مانند مارتین هایدگر، ارنست کسیرر، ژاک دریدا و … اسطوره را زاییده ی حس پرستش نمی دانستند. و فروید هم همچنین. لذا اگر شما نیاز به پرستش را به گونه ای بسیار مشکوک به نظر فروید(بنا بر تعالیم دینی و مذهبی که فروید در اصلش هم مشکل داشت) فطری می دانید لزومی ندارد که فروید هم این مطلب را فطری بداند. سوپر ایگو یک امر کاملا خارجی ست که تحت تاثیر والدین و جانشینان آنها ایجاد می شود. در پی علت داخلی برای سوپر ایگو نباشید.
۴- معمولا تصمیم نهایی را ایگو می گیرد اما از آنجا که آن دوی دیگر هم قدرت هایی قابل توجه دارند معمولا تعارض پیش می آید. همانگونه که می بینید در دنیای اطراف چگونه تعصبات و دگماتیسم (سوپر ایگو) باعث به وجود آمدن وحشی گری های شرم آوری(اید) می شود. حالتی که تنها تصمیم گیرنده ایگو باشد به نظر فروید حالت آرمانی ست.
۵- اگر منظور شما از احساس همان ادراک حسی ست که معلوم است کجا قرار دارد و اگر هم منظور عواطف است که خوب هر یک از عواطف طی تحلیلی در جایگاه خاص خود قرار می گیرند و تحت عنوان کلی “احساسات” نمی توان آنها را تحلیل کرد.
۶- به نفس عقده ی اختگی در دختران عقده ی الکترا می گویند که زیاد هم مصطلح نیست. اما فقط شماره ی سه شامل آن نمی شود.
موخره:
ممکن است خود من به شخصه با بسیاری از این نظریات موافق نباشم و یا بتوانم بر طبق نظرات خودم و دیگران جواب سوال های شما را در مورد دین و دیگر مطالب بدهم. اما در نظر داشته باشید من اکنون در جایگاه فروید نشسته ام و در حال دفاع از نظرات وی هستم آنگونه که خودش در نظر داشت. لطف بفرمایید از درج مفاهیم شخصی بدون ارائه ی تعریف و همچنین نظرات شخصی بدون اثبات مدلل و قابل قبول چشم پوشی بفرمایید یا به صورت شخصی با من در میان بگذارید. به عنوان مثال این مطلب که پرستش فطری ست یا نیاز به پرستش باعث زاده شدن اسطوره شده است مطالبی ست که در متن فروید به این شکل بیان نشده و به همین دلیل باید برایش دلایل محکم و قابل قبولی غیر از استناد به دین(که خودش هم مورد تایید فروید نبوده) بیاورید.
با تشکر از توجهتان.
۱/با سلام.
بله.به نظرم انسانیت اگر بخش اعظم آن هم به طور وراثتی دریافت شود،حتما به صورت بالقوه در وجود آدمی هست،مسلما شخصیت تارزان مخلوق ادگار رایس بروگس را به یاد دارید،که خوب البته در محیط جنگلی پرورش یافت و خوی انسانی به خود نگرفت و حتی نتوانست بگیرد.
البته تعریف من از انسانیت همان کلیشه همیشگی ست؛مجموعه رفتار های متعالی حاصل از معرفت و شعور و درک،که خوب همه صفات نیکی که تا به حال به گوشمان خورده و کمتر دیده ایم در آن دسته بندی می شود به هر صورت حالتی ست آرمانی وفکر می کنم با سعادت و خوشبختی موعود هم وزن هم باشد.
حال آنکه من فراخود را بنا بر صحبت های شما(به نقل از فروید) برنامه ای در جهت منع نهاد(اید) از حیوانی گری دیدم و به نظرم تنها به منظور برقراری نظمی نسبی جهت مهیا کردن امکان ادامه زندگی انسانی ست.
از طرفی این تقلا را در سیستم فراخود پیرامون خود می بینم که سعی دارد به ما (نه به معنای درست کلمه انسانیت)مراحلی از حرکت و سیر به سمت بهتر زندگی کردن با ویژگی های فاخر اخلاقی و رفتاری متعالی را ارائه دهد که خود، گفته یا ناگفته در نهایت آرزوی نیل به سمت انسانیت است.
همان باید ها و نباید ها برای زندگی اجتماعی هم شکلی به رفتار های آدمی می دهند که با زندگی حیوانی تمایز داشته و اگر در این میان صحبت از انسانیت هم نباشد فی نفسه همین منظور را پی می گیرد.
۲/خب در مورد دین موافقم زیاده روی کردم،اما نکته اینجاست که اگر هم موافق به عملکرد دین در این جهت نباشیم باز نفس دین تلاشی ست تا درست زیستن و انسان زیستن را به بشر بیاموزد،شاید در اجرا به این هدف دست نیافته اما در جهان بینی که مطرح می کند چنین چیزی را هدف غایی قرار داده،البته من از دین باید و نباید های شرعی و فقهی آن را مد نظر ندارم بلکه بیشتر منظورم توصیه آن باز هم به اخلاق و ویژگی های متعالی و قابل تحسین انسانی ست که حتی نه فقط تحت لوای دین بلکه در مباحث اخلاق غیر دینی هم باز مطرح شده است.و فکر می کنم انچه در این میان کار ساز است و جدای از برداشت های ساده و خشک و فقیهانه از دین،نوک تیز اندیشه های دینی متوجه عقل است که از طریق وضع سوپر ایگو باید نمود یابد.چون تنها از همین طریق است که می توان انسانیت را به شیوه ای ذاتی به آدمی تزریق کرد.تا به عبارتی درونی شده و آدمی به شرایط انسانیت آرمانی دست یابد.
۳/حال با توجه به بحثی که مطرح شد،میل به بی نهایت و تعالی در انسان که باز از دیگر ویژگی های متمایز کننده او نسبت به حیوان است،علتی ست بر اینکه به این سمت هم گرایش پیدا کند.
البته طبق نظریه های برخی از همین اسطوره شناسان،علت اصلی گرایش انسان به سمت اسطوره در حقیقت همان نیاز به پاسخگویی به حوادث و پیشامد هایی بوده که با عقل منطقی و باستانی خود قادر به یافتن راه حل برای آن ها نبوده،در کنار آن فکر می کنم میر چا الیاده نیز از کسانی ست که معتقد است انسان برای آنکه از بند زمان گذرای تاریخی رها شده و خود را در پناه زمان متافیزیکی قرار دهد(میل به جاودانگی)با ایجاد اسطوره که متعاقبا به ایجاد آیین ها می انجامد،سعی در رسیدن به این مهم کرده،و در حقیقت وجود بی نهایت طلب خود را ارضا می کرده،و آن چیزی که به عنوان خدا از آن یاد می کرده صفات کامل و بی نقصی بوده است که فردی یا افرادی زمانی در ازل (به خیال خود)آن ها را دارا بوده اند.
به نظرم اگر به تعالیم مذهب هم رجوع نکنیم،انسان گاهی (حداقل در مواقع نا خوشی)نیاز به چیزی به عنوان پشتیبان یا تکیه گاه پیدا می کند و به طور ناخودآگاه می خواهد خود را با توسل به آن دلگرمی دهد،و حتی اگر مبحث نهیلیست ها را هم به میان بکشیم آن ها هم در حقیقت ابتدا به این مرحله(یافتن پشتیبان و پاسخی برای سوالات بیشمار بشر) رسیده اند که بعد بر اساس شواهد و دلایل خود نتیجه گیری ویژه خود (که منجر به پوچ گرایی شده)را گرفته اند.
با این تفاصیل همین نیاز به نیرویی لایتناهی بوده که آدمی را به سمت اسطوره و خلق آن سوق داده تا حداقل پاسخی بر نادانسته های خود بیابد،در حقیقت نخستین بار انسان بود که خدا را خلق کرد(بنا بر دلایل خاصی که ارائه شد).
و در نتیجه در این میان و در جریان اجرای آیین ها و اسطوره ها انسان به نوعی مذهب مآبی و کیش مسلکی روی آورده و با تبیین قاعده ها و قواعدی برای خشنود ساختن خدایان و اساطیر خود فکر می کنم پایه های اولیه اشکال مختلف سوپر ایگو را ریخته است.
در این میان باید گفت که مارک شورر نیز معتقد است اسطوره در واقع پلی ست میان آرمان ها و جمعیت.
در حقیقت اساطیر، فرافکنی نمادینِ امید ها و ارزش ها و ترس ها و آرزو های یک ملت اند که در چنین هیبتی ارائه شده.و با توجه به همین امر می توان نتیجه گرفت که آرمان ها همان ویژگی هایی ست که در جهت نیل به زندگی سعادتمند و فاخر و به دور از سوالات و دغدغه و ذهن مشغولیاتی ست که با منطق زمانی انسان قابل حل باشد و در این مسیر به واسطه خلق اسطوره تقلا می کند تا به آن شرایط آرمانی برسد و اگر نگاهی به جوانب اسطوره بیاندازیم آن را مملو از آیین ها و افسانه های منظم(که فکر می کنم چیزی شبیه به همین مفهوم سوپر ایگو باشد) می یابیم که با شرط اجرای صحیح به انسان باستانی وعده ی موقعیت مطلوب را می داده.
ممنون از مطرح کردن این بحث.