یکی بود یکی نبود

داستان “هفت مرحله رقیق شدن” نوشته عفت مطلبی:

دختر آن قدر رقیق و تو خالی شده بود که هر قطره ی ریز دوش تکه ای از بدن او را با خود به کف وان می برد. بعد از چند ثانیه دختر آب شد و از کف وان یک راست رفت توی چاه.

بر می گردیم به عقب، به مراحل رقیق شدن دختری که چاه او را خورده است.

مرحله ی اول

- مواظب باش خاکسترش نریزه!

دختر پکی به سیگار می زند. و دود را می دهد تو.

- پک آخرشم خودت بزن.

دختر کام آخر را می گیرد. تکه می دهد به دیوار.

- آرایشم می کنی؟ امروز باید برم تولد دوست میلاد.

- احمق، با این قیافه بری می فهمه چِتی!

دختر سیگارش را روشن می کند و کز می کند کنج دیوار.

همین جاست که دختر برای اولین بار چیزی از وجودش کنده می شود؛ از ترسی که این کنده شدن به وجودش می اندازد کز می کند، کنج دیوار و بی تفاوتی که با رقیق شدن در وجود او جریان پیدا کرده است، با گفتن اصلاً به تخمم که نمود بیرونی پیدا می کند. ادامه مرحله را دنبال می کنیم.

- نترس آرایش غلیظت می کنم، عمراً نمی فهمه! 

- اصلاً به تخمم که فهمید، چپ و راست داره گیر می ده.

- لباست چیه؟

- می خوام این تنیک مشکی را بپوشم.

- آستین داره؟ خیلی ساده اس آ!

- اما بهم می یاد.

مرحله دوم

دختر تا سوار ماشین پسر می شود، پسر تیز به صورت دختر خیره می شود.

- این چه وضع آرایشه؟

- چشه؟

پسر می کوبد روی فرمان.

- چشه؟ شدی مثل جنده کتک خورده!

دختر گردنش می شکند، خم می شود توی خودش.

پسر راه می افتد.

- لباس مشکیه که گفتم رو پوشیدی؟

- نه اون تنیک مشکیه…

پسر دنده را عوض می کند. صدای اعتراض دنده برای کلاج نگرفتن پسر حرف دختر را پاره می کند.

- نه، مگه من نگفتم می خوام به خواهرم معرفیت کنم. من الان برم اونجا چی بگم؟

پسر خنده ی عصبی می کند.

- خوبه بگم، سر راه بلندش کردم، هان؟

- برو بابا!

پسر ترمز تیزی می کند پشت چراغ قرمز.

- زهرمارو برو بابا! درستت می کنم، هنوز دلم از دیروز که نیومدی با بچه ها بریم کادو بخریم پُره.

دختر رو می کند به پسر:

- من از دوستات خوشم نمی یاد.

- آره لیاقتت همون رفیقای معتادتن که باشون می پریدی.

دختر رویش را از پسر بر می گرداند. خیره می شود به ثانیه گرد چراغ قرمز. به یک نرسیده پسر راه می افتد.

دختر سی دی ها را زیر و رو می کند.

- من حوصله ندارم آهنگای مزخرف تورو گوش بدم آ!

- این سی دی آهنگای من کو؟

- ریختمشون دور، دیگه حق نداری از این آهنگا گوش بدی.

دختر نگاه بهت آلودش را می اندازد روی پسر:

 - چرا قبلاً حق داشتم؟

- ببین تو دیگه برا من یه دوست دختر نیستی، می خوام بگیرمت، پس جوری باش که خونوادم قبولت کنن.

مرحله دوم رقیق شدن دختر با این حرف پسر به نقطه اوج می رسد. چشمانش سیاهی می رود و بدنش شل فرو می رود در صندلی ماشین، ادامه ی مرحله دوم:

- چه مرگته؟

پسر کنار خیابان می ایستد.

دختر بلند و با فاصله نفس می کشد.

- چیزی کشیدی، چشات داره میره؟

- نه، بریم، خوبم.

- فقط اگه بفهمم باز حشیش می کشی، می یام خودتو اون رفیقاتو باهم پیوند می زنم!

مرحله سوم

دختر کز کرده روی مبل، خیره شده به دخترها و پسرهایی که تندی آهنگ آن ها را در هم می لولاند. چشمانش را می گرداند بین دخترها، دختر اولی را که می بیند پوستش را برنزه کرده، موهایش را قهوه ی بدرنگی، یقه ی لباسش تا نیمه های سینه اش پائین آمده است.

چشمش را می دهد به دختر دوم، برنزه، موهای رنگ شده، لباس مشکی کوتاهی پوشیده شبیه لباسی است که قرار بود بپوشد. دختر سوم برنزه، موهای رنگ شده اش را ریخته توی صورتش دامن مشکی کوتاهی پوشیده با چکمه های بلند مشکی تا زیر زانو. سرش گیج می رود دخترها باهم توی یک دایره می چرخند، می چرخند دایره اول برنزه و بعد قهوه ای بدرنگی می شود و چکمه های بلند از مرکز دایره می زند بیرون. تمام دخترها فرو می روند توی دایره و یک دختر برنزه با موهای بدرنگ، لباس مشکی و چکمه های بلند ظاهر می شود تکه ای که در این مرحله از دختر کنده می شود آن قدر رمق او را می کشد که دختر پخش مبل می شود. دوستش میلاد کنار میزی که مشروب ها را چیده بودند حواسش را داده بود به او. از بین جمعیت می دود دختر را بغل می کند و می رود اتاق بالا. حال دختر هنوز جا نیامده است او وارد مرحله چهارم می شود.

دختر پدرش را می بیند که با چکمه های لاستیکی مشکی می آید تو. شروع می کند به جیغ زدن و مادرش از آشپزخانه :

- چند بار بگم با چکمه کارت نیا، این بچه می ترسد.

- خیلی خوب بابا، کولی!

این بار دختر برنزه با چکمه های لاستیکی پدرش شروع می کند به چرخیدن، تاب می خورد و می افتد دنبال او دختر می رود و کز می کند گوشه ی پاگرد پله ها گوش هایش را می گیرد. چماله می شود در خودش. پدرش در اتاق را بسته. صدای جیغ مادرش می آید. با هق هق گریه مادرش بغض اش می ترکد. بلند بلند گریه می کند. تکیه ای قدیمی و خاک گرفته دختر که ازش جدا می شود، به خودش می لرزد سیاهی ژرفا می پیچد توی وجودش. چشمهایش را باز می کند. میلاد کنارش دراز کشیده با مو هایش بازی می کند.

مرحله ی پنجم

- بهتری ؟

دختر چشمانش را می دهد به چشمان پسر. ترس وغم چشم های میلاد را دریده. دستمال کاغذی می آورد.

- چشمات رو ببند می خوام آرایشات رو پاک کنم.

- پلک های دختر آرام وبی حال می افتد روی هم.

- تونستی پاشی؟ آماده شو، برسونمت خونه.

پسر پا می شود، دم در رو به دختر:

- می رم پایین به دوستم بگم شام نمی مونیم.

دختر پاهایش را جمع می کند. پتو را می کشد روی سرش. گریه اش می گیرد. ترس و غمِ چشم های میلاد آتش به جانش انداخته است. از خودش بدش می آید که به دوستش گفته بود به تخمش که میلاد بفهمد حشیش می کشد. از میلاد ناراحت بود که توی ماشین اذیتش کرده بود. دلش می خواست میلاد  سی دی هایش را دور نریخته باشد. میلاد آمد بالا. کمکش کرد لباسش را بپوشد. نگاهش را داده بود به او اما چشمهای میلاد از چشم هایش فرار می کرد. دلش می خواست میلاد بغلش کند، اما سردی میلاد این خواسته را خفه کرد. تکه ی پنجم که کنده شد، بغضش ترکید. بلند بلند شروع کرد به گریه. دوباره کز کرد گوشه ی پاگرد پله ها. باز صدای هق هق گریه مادرش پیچید در تمام وجودش. دلش از خالی بودن خودش گرفت. میلاد بغلش کرد. پسش زد، سردی میلاد جریان بی تفاوتی و رقیق شدن را تندتر کرده بود.

مرحله ششم

در را که باز می کند، بختک گریه مادرش می افتد به جانش.

- اووو، خوبه خودتم می دونی شبایی که خونه نمی یاد راحتریم.

مادر قوری را از سماور بر می دارد. چایی می ریزد آب جوش یادش می رود.

- دوباره جنده آورده بود تو خونه؟

هق هق گریه اش می پرد وسط حرفش.

دختر لیوان چای را از جلوی مادرش بر می دارد. سرش آب جوش می ریزد.

- مگه بار اولشه که این طوری آب قوره می گیری؟

مادر دست مشت شده اش را می کوبید روی میز:

- این جا خونه ی منه، اونم شوهرمه، می فهمی؟

صدای مشت مادر بهانه ای می شود تا تکه ای ششم از دختر جدا شود، دختر آن قدر رقیق و سبک شده است که روی پاهایش بند نیست. می نشیند روی صندلی و به مادرش که گریه می کند، خیره می شود. این بار دختر برنزه با چکمه های بلند تا زیر زانو دست در دست پدرش که چکمه های بلند لاستیکی پوشیده دنبالش می دوند. دختر فرارمی کند و باز کز می کند گوشه ی پاگرد پله ها. صدای گریه مادرش خالی بودنش را بنگ می کوبد فرق سرش.

مرحله هفتم

دختر می رود زیر دوش، هنوز قطره ها در برش نگرفته اند کمرش می شکند، دولا می شود. گریه امانش نمی دهد. صدای قطره ها هق هق گریه اش را قایم می کند و هر تکه ای از بدن او را با خود به کف وان می برد. بعد از چند ثانیه دختر آب می شود و از کف وان یک راست می رود توی چاه.

                                                                                 

                                                                             عفت مطلبی


  1. داستان خوبی بود لذت بردم:)

  2. به عنوان یک داستان کوتاه خواندمش… وقتی داستانی خوانده می شود یعنی قابلیت خواندن دارد… یعنی نویسنده اش قابلیت پیشرفت دارد

  3. داستان طرح بسیار خوبی دارد. شخصیت داستان خوب پردازش شده، اما یک نکته مهم و ظریف وجود دارد و آن دستور زبان است. دستور زبان گرچه چندان به نظر نمی رسد اما به قدری مهم است که زبان و نثر داستان را کاملا تحت سیطره خود می گیرد. در بسیاری موارد نویسنده باید حتا افعال زیادی را در زمان های متفاوت تجربه کند تا متوجه بشود زمان فعل در جای خود خوش نشسته یا نه. همینطور چند بار زمان ها را چک کند خاصه در داستانهایی مانند این داستان که زمان ها در حال رفت و آمدند. داستان شما در پاره ای موارد دچار تشتت فعل شده. آن هم به دلیل استفاده زیاد از افعال است. شاید چند بار ویرایش به بهتر شدن کار کمک کند. مثلا:

    دختر پاهایش را جمع می کند. پتو را می کشد روی سرش. گریه اش می گیرد. ترس و غمِ چشم های میلاد آتش به جانش انداخته است. از خودش بدش می آید ( تا این جا زمان حال است پس از این به گذشته دور می رود.)که به دوستش گفته بود به تخمش که میلاد بفهمد حشیش می کشد. از میلاد ( این قسمت ادامه همان زمان حال است، در صورتی که زمان فعل در این جا گذشته شده است )ناراحت بود که توی ماشین اذیتش کرده بود. دلش می خواست میلاد سی دی هایش را دور نریخته باشد. میلاد آمد ( ایضا) بالا.

    امیدوارم با کمی دقت این مشکلات هم حل شود.
    سیاحیان

  4. زیبا بود. همان طور که در یکی از جلسات گفتم ، از فرم داستان و شخصیت پردازی بیشتر خوشم آمد.
    موفق باشید


  5. تنها یک قدم تا “فوق العاده” بودن فاصله داشت.
    چند بار خوندمش. هر بار به وجد اومدم، کیف بردم. حتا به نویسنده حسادت کردم.
    حیف که جنس دیالوگ ها دل چرکینم کردند.

  6. ایده ی جالبی دارد.ولی لحن همه ی شخصیت ها مثل هم است ودیالوگ ها ضعیف است مخصوصا دیالوگ مادر که با شخصیت تو سری خورده اش تضاد دارد.هفت مرحله نقطه ی عطف زندگی دختر نیست .دختری که با این شرایط زندگی می کند این اتفاق ها برایش معمولی است و شک نیست . شخصیت ها و داستان شکل نگرفته .

  7. ۱.خانوم تینا، بهتره با این جمله بندی های ضعیفت دست به نقد داستان نبری.
    “مثل هم است و دیالوگ هاضعیف است”
    دوتا “است” توی یه جمله شش کلمه ای.

    نقطه عطف هم از اون کلمه هاست که مشخصه معنیش توی ادراک شما نمی گنجه.

    البته واج آرایی شما در تعدد افعال قابل تأمله:
    “زندگی دختر نیست… معمولی است و شک نیست.”
    و در آخر مضحک ترین نتیجه گیری ممکن:
    شخصیت ها و “داستان” شکل نگرفته.
    ای کاش می گفتید: “نگرفته است”. و به فعل های مکررتون خیانت نمیکردین.

    ۲.چند باره و چند باره خوندم. واقعا مرسی.

یک نظر بگذارید