کارگاه مصیبت بار

قسمت سیزدهم کارگاه داستان:

چند روز من را ندیدم، یک روز بعد از چند روز سروکله اش پیدا شد و بی معطلی گفت: ببین تصمیم ام را گرفتم. از آن جایی شروع می کنم که دو دوست با یکدیگر برخورد می کنند اما اول همدیگر را نمی شناسند.

از کنار یکدیگر رد می شوند و بعد در صحنه دوم و برای بار دوم همدیگر را در مطب یکی از آنها ملاقات می کنند و کم کم به خاطرات مشترکشان می رسند. بعد داستان به گذشته می رود و داستان اصلی را روایت می کند. چطوره؟ اعتراف می کنم که شروع خوبی را انتخاب کرده بود. نظر من را پسندیدم و پرسیدم خب؟ من گفت که حتا صحنه ی اول داستانش را طراحی کرده. یعنی این که در اولین صحنه داستان دو دوست خیلی راحت از کنار یکدیگر می گذرند. به من اشاره کردم که این چندمین باری ست که این نکته را می گوید و بالاخره معلوم نمی کند این دو دوست قدیمی اولاً کی؟ دوماً کجا؟ و سوماً در چه موقعیتی این دیدار گذرا را به انجام می رسانند. وبعد شرط بستم که او حتا به این سه نکته فکر هم نکرده! ولی من با اعتماد به نفس کامل و به سرعت گفت که اولاً دو ساعت قبل از ملاقات دو دوست، پسر مرد اول، یعنی مردی که پدرش مریض است، از او می خواهد که یک بازی فکری برایش بخرد. مرد به مغازه می رود و در همین موقع دکتر هم در همان مغازه قصد دارد برای دخترش چیزی بخرد. دراین لحظه دو دوست، بی آن که یکدیگر را بشناسند، کمی با هم صحبت می کنند و …. نکته خوبی بود. این که من مکان، زمان و موقعیت صحنه اول را طراحی کرده بود، نشان می داد که اتفاقی در شرف وقوع است. البته به یاد داشته باشید که این تنها یک طرح اولیه است و حتماً قابل تغییر است. بنابراین سه موقعیتی که من برای صحنه اولش در نظر گرفته بود، امکان تغییر داشت. بهتر است مسئله ی تغییر را ندیده بگیریم و به سراغ موضوع اصلی داستان برویم. همانطور که می دانید داشتن طرح به شما کمک می کند که مسیر حرکتان را با نقشه و با هدف دنبال کنید. این سه عنصر مهم نه تنها در تک تک صحنه های داستان بلکه در کلیت داستان هم باید مشخص باشد. مکان و زمان در داستان زمینه ای ست که اتفاقات داستان در آن به وقوع می پیوندد؛ بنابراین موجودیت آن هم به نویسنده کمک می کند که حوادث را در محدوده ی مشخص زمانی و مکانی پیش برده، مخاطب را میان زمین و هوای زمان و مکان رها نکند. شاید بگویید داستان های زیادی خوانده اید که در مکان یا زمان خاصی رخ نمی دهد. حق با شماست. داستان هایی زیادی وجود دارند که زمان و مکان مشخصی ندارند. مشخص نبودن زمان و مکان به معنای پادرهوایی مکان و زمان داستان نیست، بلکه به این منظور است که داستان ما در یک مکان و در یک زمان تعریف شده اتفاق نمی افتد. به طور مثال به یاد بیاورید داستان بوف کور صادق هدایت را و آن را با داستان گلدسته وفلک جلال آل احمد مقایسه کنید. در داستان بوف کور مکان یک مکان تعریف شده ای مانند داستان گلدسته نیست. در داستان گلدسته مکان تهران است و یکی از محلات قدیمی. نویسنده کاملا مشخص می کند که داستان در کدام محله اتفاق می افتد، اما در بوف کور ما با یک کلبه مواجهیم که در یک منطقه ی دورافتاده قرار گرفته اگرچه اشاره هایی به منطقه ری می شود، اما تفاوت ماهوی بین شهر ری داستان و شهر ری واقعی وجود دارد. از این نظر زمان هم یک زمان نامشخص است، گویی این اتفاق در هر زمان و هر مکانی احتمال وقوع دارد. نشانه های مکانی و زمانی با یکدیگر منافاتی ندارند و مخاطب خودش را در مکان و زمان ساختگی و تخیلی نویسنده کاملا آشنا می بیند. حال آن که در گلدسته و فلک می شود با فضاها و موقعیت هایی که به آن اشاره می شود زمان درست و تاریخ درست وقوع داستان را حدس زد. بنابراین به یاد داشته باشید که دانستن این عوامل به شما کمک می کند، هرچه دقیق تر به حوادث داستان تان اشراف داشته باشید و مانند یک راهبر مخاطب خود را در رسیدن به هدف داستان کمک کنید. اگر داستان شما نتواند به این سه سؤال، یعنی کی؟ کجا و چطور؟ جواب بدهد به طور قطع مخاطب تان در پیچ و خم های داستانتان گم می شود و شما مهمترین عنصر داستان نویسی یعنی مخاطب را از دست خواهید داد.

برای شروع پیشنهاد می کنم برای صحنه اولتان چنین طرحی بنویسید. و درباره ی این سه سؤال مهم فکری بکنید: قراراست داستان شما در کجا؟ کی؟ و در چه موقعیتی آغاز شود؟

نشانی ما (من و خودم):          hamravi@yahoo.com



یک نظر بگذارید