اسفار کاتبان
شستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم
قسمت اول:
پنجشنبه با طلوع خورشید آغاز شد و صبح نافه گشایی کرد و خاک مانند سنگ صندل سای، معطر گشت.
شاه نیز به پیروی از آن صبح معطر، جامه و جام خویش به عطر صندل آمیخت و گنبد کبود را به قصد سرای صندل گون ترک نمود.
تا شبانگاه از دست لعبت سرزمین چین مِی، نوشید. تا آنجا که سرمست و خرم گشت و از تنگ چشمِ چینی خواست تا از خاطرش گرد فشاند و او را شاد مان سازد. بانوی چین، گره از چهره گشود و گفت: ای برترین پادشاه جهان که زنده از تو است جان جهان، عمر تو از ریگهای صحرا و سنگ های کوه ها و آب دریا ها بیش باد و بخت، یار تو باشد؛ من خود از این زبان الکن و شکسته اندیشناک بودم، لیک چون شاه را میل به نشاط است و برای خنده زعفران می طلبد، من آنچه دلپذیر شاه باشد می گویم، باشد که در دلش جای گیرد.
مه روی چینی این سخنان گفت و بر سر و دست پادشاه بوسه زد و افسانه را آغاز نمود.
روزگاری دو جوان ازشهر خود راهی سفری شدند. هر یک توشه ای از اسباب سفر همراه خود کرده بود. یکی را نام خیر بود و دیگری را شر. و الحق که نام هر یک در خور فعل شان بود.
دو سه روزی گذشت و هر بار خیر توشه می گشود و هر دو لقمه ای می خوردند، اما شر توشه اش را نگه
می داشت تا اینکه دوشا دوش هم به بیابانی گرم و جوشان رسیدند که گویی، کوره ای جوشان از آتش بود که آهن در آن به نرمی موم می گشت. شر از وجود آن سرزمین خبر داشت که پهناور است و آبی در آن یافت نمی شود. پس مشکی پرآب را پنهان کرد و مانند مروارید از او نگه داری می کرد. خیر اما به خیال آنکه در راه آب هست به راه افتاد، بی خبر از آنکه آبی در کار نیست بلکه چاه است که پیش پای او خواهد بود .
به تک و تاز هفت روز در بیابان تاختند تا آنکه آب خیر تمام شد و تنها آب شر ماند .
شر، آب خود نهفت و از وجود آن با خیر هیچ نگفت. خیر که دید شر از گوهر بدِ خود، آب در آبگینه دارد و وقت به وقت پنهان از چشم او از آن می نوشد، با خاطری آزرده در تشنگی می سوخت اما لب به دندان بر می گرفت و تحمل می کرد و با لبی تشنه بر آب او نظر می کرد تا آنکه تشنگی بر او مستولی گشت و جگرش خشک شد.
خیر با خود دو لعل آتشین و گرانبها داشت آن ها را برداشت و به پیش شر برد و گفت: مرا دریاب که از تشنگی در حال مردنم. بیا و در حق من مردانگی کن و جرعه ای از آبت به من ده یا این لعل ها بگیر و ذره ای از آن را به من بفروش .
شر، که پلیدی در او خانه داشت گفت: اشک از چشم نیافشان که این فریب و نیرنگ در من اثری نخواهد داشت. گوهرت را حال که درمانده ای به من می بخشی، اما تا به آب و آبادی برسیم از من باز خواهی گرفت. من چطور این فریب را بخورم وقتی که از دیو، فریبکار ترم؟ من هر گز نمی گذارم از آب من بخوری چون وقتی به شهر برسیم آبروی من را نیز خواهی برد. اگر آن گوهر از تو بستانم، عاقبت به طرفندی می توانی از من باز ستانیش گوهری باید به من بدهی که به هیچ روی نتوانی آن را باز پس گیری. خیر گفت: آن چه گوهری است که از این ارزشمند تراست؟ شرگفت: چشمهایت، چشمهایت را به من بفروش و در مقابل آب بستان. خیر گفت: تواز خدا شرم نداری؟ چشم کندنم دیگر چه کار است و به چه کار تو می آید وقتی من از چشمهام محروم شوم آب اگر صد چشمه شود دیگر برای من چه سود؟ چگونه می توانم برای ذره ای آب چشمم را بفروشم؟ تو آب را به این زر بفروش که تو را بهرمند سازد. لعل را بگیر و آنچه دارم را نیز در رسم الخط به تو خواهم بخشید به خدای جهان، سوگند می خورم که به این معامله خرسندم. از چشم من بگذر و برای چکه ای آب سرد ، سرد مهری مکن .
شر گفت: این سخنان فسانه ای بیش نیست. تو تشنه نیستی که این بهانه ها را می آوری. گوهر چشم را با چیز هایی که تو گفتی، توان قیاس نیست. خیر از آن چه بر او پیش آمده بود در حیرت بماند، اشکی بیافشاند ودید که از تشنگی خواهد مرد و جان سالم از آن بیابان به در نخواهد برد.
سر انجام دل گرمش به آب سرد فریفته شد. تا به حال کی تشنه ای در برابر جرعه ای آب خنک توان شکیب داشته است ؟
رو به شر گفت: برخیز و تیغ و دشنه ات را با ذره ای آب بیاور و دیده آتشین مرا بیرون بیاور و آتشم را به آبی خوش، خاموش ساز. شر دشنه اش را بر کشید و تیغ بر چراغ دیدگان او زد. چشمهایش را تباه کرد و جامه و رخت و گوهرش را برداشت او را آب نداده راهی شد. خیر دریافت که شر او را بی دیده و تشنه رها کرد و رفت در حالی که از خیر و شرعمل خویش خبریش نبود. نالان د ر خاک و خون می غلطید و به کرده اش می اندیشید.
از مهتران کُرد، بزرگ مردی بود صاحب گله ای عظیم و دور ازآفت گرک و چار پایانی داشت که همانند شان را کسی نبود. هفت، هشت خانه ای با او خویشی داشتند که همه درویش بودند و او در میانشان توانگر بود. بیابان گردی می کردند و برای یافتن علف، صحرا ها را یک به یک می گشتند، تا گله را سیر کنند. هر جا که آب و گیاهی می دیدند، دوهفته ای منزل می کردند. تا گله از علف ها چیزی باقی نمی گذاشت، رخت بر می بستند و به سویی دیگر روانه می شدند. از قضا آن دو روز در آن حوالی منزل کرده بودند. کُرد را دختری بود زیبا روی و تُرک چشم با خالی چون هندوان، نازنینی که در ناز پرورده شده بود. لعبتی که رسن زلف سیاهش از دامن گذشته بود و ماه را در دام افکنده بود. آن روز کوزه را پر از آب کرد و به سوی خانه روان شد که ناگهان ناله رنجوری را شنید، در پی ناله کننده شد و جوانی خسته و زخم خورده را افکنده در خاک و خون بدید که از درد بر خود
می پیچید و به تضرع خدای را می خواند. نازنین، دست از ناز فرو شست و به بالینش شتافت و گفت: این ستم را چه کسی بر تو روا داشته است؟ خیر گفت: ای فرشته آسمانی، نمی دانم تو پری زاده ای یا مَلک، اما قصه ی من حکایتی دراز دارد. مُردم از تشنگی و بی آبی، شتاب کن که مرا به قطره آبی دریابی. ساقیِ نوش لب، به لطف، آبی به او داد و خیر که جان پژمرده اش از آن آب زنده گشته بود، دیده آسیب دیده اش را در هم افکند و نام خدای برد و شکر به جای آورد که سرانجام از این بیابان جان به در برد. زیبا روی به مهربانی، پیه بر چشم او نهاد و ببست و دستش گرفت و تا بنه گاه خود برد و او را به چاکر خانه سپرد و خود به سوی مادر رفت و آنچه دیده بود با او گفت. چاکران خیرِ رنجور را جای دادند و شوربا و کباب براش فراهم ساختند. خیر لختی خورد و با درد، سر بر بالین نهاد تا آنکه شبانگاه شد و مرد کُرد از صحرا باز آمد و خیر را به گوشه ای دید و از او پرسید که کیست و بر او چه گذشته است، تا قصه ی خیر شنید، دل ریش شد و گفت: اگر برگهای درختی بلند که در آن حوالی بود را بکنند و بکوبند و آبش بگیرند و ومرهم چشم های زخم دیده خیر سازند، علاج خواهد یافت و دید گانش روشنایی شان را باز یابد. هر چند زخم چشم زخمی سخت باشد، اما به آب آن دو برگ امید بهبودی هست. بعد نشانی آن درخت کهن را داد که ساقش از بیخ دو شاخ گشته و برگ یک شاخ در دیده زخم خورده، نور بینایی را باز گرداند و برگ شاخ دیگر علاج صرعیان است ازبیماری صرع. کُرد دختر، چون سخنان پدر بشنید به علاج چشم خیرامید وار شد و لابه کنان از پدر خواست تا تدبیری کند. کُرد که احوال دختر دید، به سوی درخت راهی شد و مشتی از آن برگها با خود آورد. دختر سراسیمه آنچه پدر گفته بود با برگها کرد و مرهم را بر زخم خیر نهاد. بعد از پنج روز، دارو از دیدگان بر گشادند و مرد بی دیده، چشم گشود چنان که دو نرگس در سپیده دم بشکفد. خیر خشنود از عاقبت کار و اهل خانه دلشاد از سر نوشت خیرگشتند. دختر که برای بهبود ی خیرچند روزی متحمل رنج گشته بود و در حق او مهربانی ها به جا آورده بود، چون جمال جوان دید، دل در گروش بست. خیر نیز از لطفی که او کرده بود بر او مهربان گشت تا آنجا که هر دو گرفتار مهر یکدگر گشتند.
خیر به رسم سپاس هر سحر با مرد کُرد برای شتربانی و گله داری همراه می شد. چون که راه و چاه کار فرا گرفت، مرد کُرد عزیزش داشت و حاکم خان و مان و دادایش ساخت. روزی اهالی خانه ازسر گذشت خیر پرسیدند واز آن کسی که با او آن بدی ها کرد و او را بدان احوال در بیابان وا نهاد. خیر داستان شّر را از آنان پنهان نکرد و ماجرا را شرح داد اهالی چون خبر یافتند که این نیکو سرشت از کردار شِر بد سرشت، به چه بلاها گرفتار شده است، او را عزیز تر داشتند.
روزگاری گذشت وآتش عشق آن ماه روی در دل خیر شعله می افکند، اما خیر این عشق را در دل نهان می کرد ولب از ابراز آن فرو می بست و با خود می اندیشید که پیوند دختری چنین را با مفلسی چون او ممکن نیست ودختری بدین جمال و کما ل را بی خزینه و مال به دست نتوان آورد بهتر آن است که زیرکانه، سفری را زمینه سازد و بار سفر از آن سرزمین ببندد.
هفته ای گذشت. شامگاهی راهی دشت شد دلش رنجیده از عشق دختربود و حالش چون تشنه ای بود در برابر آب زلال، تشنگی ای بیش از آنچه در ابتدا بدان مبتلا گشته بود.

خوب/بود