یک مهمانی یک رقص
داستان نگاه کودکانه نوشته سعید نیری
داستان ما مادری دارد و البته مادر بودن محقق نمی شود مگر در کنار فرزند. پس داستان ما کودکی هم دارد. شما قبل از هر نگاهی می توانید مادری را تصور کنید با تمام آن مهربانی های مادرانه که تمامی ندارد و کودکی را نیز با تمام آن نیازهای کودکانه که آن هم تمامی ندارد. مادر داستان ما روزی از روزهای خدا نهار را بار گذاشت
و چون دیگر کاری نداشت بچه ی نازنینش را به بغل گرفت و چادر رنگی بر سر کشید و رفت به سمت خانه زری خانم همسایه شان. بچه هم از همه جا بی خبر مطیع مادر دست دور گردن او انداخته، سر بر شانه مادر گذاشته بود و راهروها و پله های خانه شان را تماشا می کرد که داشتند عقب عقب از او دور می شدند. بعد از آن نوبت به حیاط کوچکی رسید و بعد درگاه خانه و آنگاه درختانی در کنار پیاده رو که آنها هم عقب عقب می رفتند. سپس توقف کوتاهی و نیم چرخشی و صدای بلبلی یک زنگ. صدا آشنایش بود. یادش آمد چند بار دیگر هم همین درختها را دیده و همان صدا را شنیده.
- چطوری زری جون ! دلم واسه ات یه ذره شده بود …کار که نداری ها؟ گفتم یه توک پا بیام پیشت …مزاحمت نشده باشم؟
نه بابا..اختیار داری..بیا تو..خوب کردی …قربونت برم…
و یک عالمه تعارفهای تکه پاره و تکراری که دوباره و سه باره و ده باره تکرار می شدند. همه اینها را در عرض چند دقیقه و در آن توقف کوتاه شنیده بود. سر از شانه مادر برداشت و تمام بالاتنه اش را به سمت صدا گرداند. زنی کوتاه قد و خپل که نیمی از جثه اش را پشت لنگه در پنهان کرده بود و با یک دست سر آزادِ پرده آویزان دم در را روی سرش کشیده و دور صورت گرفته بود. عرض پرده آنقدر بود که دو لبه آویزانش تا گردن و سینه زن را هم بپوشاند. این همه تصویری بود که کودک در قاب چهارچوب در دیده بود.
بیا تو فرخنده جون …بیا که کلی خبر دست اول واسه ات دارم..
و باز حرکت. در خانه که بسته شد ندیدش چون رو به جلو داشت و باز نگاه های جستجوگر کودک بود که جلوتر از خودش قدم بر عرصه حیاط می گذاشت. همه چیز و همه جا را از نظر گذراند. زن خپل دیگر پرده بر سر نداشت. حالا دیگر تا فیها خالدونش پیدا بود.کودک دید که زن یقه باز پیراهن گل گلی اش را کمی جمع کرد و یک دکمه از آن را انداخت و بعد دید که دستی به موهای مشکی اش کشید آنها راکه ریخته بودند روی صورتش جمع کرد پشت گوشش. همین لحظه بود که برق گوشواره اش نگاه کودک را لختی بر آن نگه داشت. زن همانطور که حالا جلو افتاده بود مرتب حرف می زد. از نگاه کودک کدو تنبلی را می مانست که در برنامه کودک دیده بود. مو نمی زد. درست عین کدوی همان کارتون جلویشان قل می خورد و پیش می رفت. کودک نگاه از او برداشت و باز به کاویدن پرداخت. سبد قرمز کنار دیوار که تا نصفه پر بود از لباسهای رنگارنگ و تشتی پر از آب و کف که شیر آب روی آن باز بود و آب با موجهای کوچکش گهگاه از لبه تشت بیرون می ریخت. در زاویه ای دیگر بند رختی که روی آن پارچه های سفید یک درمیان پاره پوره ی مربع شکل که او را یاد کهنه هایی می انداخت که هر وقت دست گل به آب می داد مادر یکی از آنها را ازداخل کمد در می آورد و چند لایشان می کرد و می چپاند بین پاهایش و بعد پوشکش را با آداب روی آن می بست و محکم گره می زد. کودک کنجکاوانه همه اینها را می دید و مبهوت از اینکه اینبار اشیا عقب عقب از او دور نمی شدند بلکه به سمتش می آمدند. از چند پله بالا رفتند و بعد ایوانی، و مستقیم وارد یک اتاق شدند. صدای زن خپل را باز شنید که می گفت : بذار پایین بچه رو، خسته شدی.
- می ترسم اینور اونور راه بیافته، کار دست خودش بده…
زن خپل سرآستینهای خیسش را در دست چلاند و همانطور که دستان خیسش را با زیر بغل خشک می کرد گفت : ولش کن. بذار واسه خودش بازی کنه، چهار دست و پا ازمون دور نمی شه.
چند دقیقه و شاید هم چند ساعتی می شد که زنها در حالیکه از مریضی شوهر نرگس سیبیلو، همسایه کوچه بالایی و غروفر دخترهای ابراهیم قصاب محله و پراید خریدن بتول کوچیکه همسایه دست چپی حرف می زدند در آشپزخانه مشغول سبزی پاک کردن بودند.گهگاه صدای ریسه رفتنشان کودک را برای لحظاتی از کنجکاوی هایش باز می داشت. نگاهی به آنها می انداخت و دوباره مشغول به کار خود می شد. دیگرحوصله اش داشت سر می رفت. مادر را در آشپزخانه نگاه کرد. تصمیم گرفت برود پیش او. شروع کرد به چهار دست و پا کردن روی زمین. همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت به دم در اتاقی رسید خواست سرکی هم آنجا بکشد. نگاهی به داخل انداخت. در اتاق نی نی کوچکی را دید که روی تشکی که حتماً جای خوابش بوده و حالا وسطش به اندازه یک دایره بزرگ خیس شده، نشسته بود و مبهوت اطراف را می نگریست. از چشمان پف کرده اش معلوم بود تازه از خواب برخاسته. کودک فکر کرد لابد نی نی، بچه همان زن قلقلی است. از لب ورچیدنش مشخص بود که نزدیک است که گریه سر دهد و مادرش را طلب کند. ولی تا نگاهش به کودک دم در خورد گویا منصرف شد. مات او را نگاه کرد. همان کاری که کودک دیگر جلوی در داشت انجام می داد. کودک کنجکاو برای جلو رفتن تردید داشت. شاید خجالت می کشید وشاید هم می ترسید. کم کم خنده های نی نی مطمئنش کرد. آرام پیش رفت چهار دست و پا. با فاصله متوقف شد. خیره شد به چشمهای نی نی. نی نی باز به رویش خندید. از خجالت سرخ شد. سرش را پایین انداخت ولی از خنده های نی نی قند در دلش آب می شد طاقت نیاورد. یواشکی سر را بالا آورد. نگاه کرد. نی نی هنوز می خندید.کودک باز سرش را پایین انداخت ولی اینبار خود او هم می خندید. همانطور که زیر چشمی نی نی را نگاه می کرد. به سمتش راه افتاد چهار دست و پا. برای بار دوم جسورانه تر سر را بالا آورد. هر دو خندیدند. کودک کنجکاو دیگر سرش را پایین نیانداخت. فکری کرد. دستها را بر زمین ستون کرد. بعد زانو ها را راست کرد و با احتیاط ایستاد. همین کار را نی نی هم کرد، و باز تلاقی نگاهها. دو کودک به سمت همدیگر راه افتادند. نی نی هول کرد. ناگهان تعادلش بهم خورد و افتاد. دیگری هم خود را انداخت. درست روبروی نی نی نشست.به هم نگاه کردند. چشمهایشان برق زد. از ته دل خندیدند. هر دو باهم.آنها دوست شده بودند. کودک کنجکاو دستش را به سمت گل سر قرمز رنگ نی نی دراز کرد. دست کشید به آن. بعد به موهای نی نی. موهای نی نی خیلی نرم بودند.خوشش آمد باز هم دست کشید و تا روی صورت را هم نوازش کرد. نی نی خوشش آمد لبانش را نزدیک صورت کودک برد و لپهای گل گلی اش را بوسید. هر دو از ته دل خندیدند.
- می بخشی زری جون ! اصلاً حواسم به ساعت نبود…غذام رو گازه.. ته می گیره. اونوقته که آقا فرهادمون کلی نق به جونم بزنه. تو که این مردا رو می شناسی. یه دفه دیگه میام سرفرصت قشنگ سیرتا پیازماجرا رو واسم بگو.
کودک به سمت در اتاق روگرداند. صدای مادر بودکه آمد و از جلو در رد شد. زن قلقلی هم پشت سرش بود. دم در اتاق نگاهی به داخل انداخت و آن دو را دید.
ا نیگا کن این دو تارو.
مادر هم بازگشت و آنها را دید. او هم وارد اتاق شد و به سمت دو طفل آمد. کودکش را از زمین بلند کردو به بغل گرفت.
- ای کلک ! چشم مامانتو دور دیدی با دختر مردم خلوت کردی ؟
هر دو زن یکباره زدند زیر خنده. دو طفل ولی دیگر نمی خندیدند. اضطراب در چشمانشان موج می زد. زن خپل هم نی نی را از زمین بلند کرد. درحالیکه او را روی شکم روی یک دست نگه داشته بود و سعی می کرد شلوار خیس نی نی به لباسهایش نمالد. زیر لب غرولندی کرد و گفت : دوباره کار دستم دادی. ای بچه شاشو ! و باز هر دو زن زدند زیر خنده و باز هر دو طفل نمی خندیدند. کودک در بغل مادر خیره به دیگری نگاه می کرد و آن دیگری هم.
در ایوان زنها بچه به بغل از هم خداحافظی کردند. کودک هنگامیکه به سمت در حیاط حرکت می کرد سرش را برروی شانه مادر چرخاند و به نی نی چشم دوخت. یک مروارید درشت را دید که از گوشه چشمان نی نی غلطید و سر خورد روی لپش و رفت تا زیر چانه و غیب شد. کودک هم اشکهایش را با دستان کوچک پاک کرد. بازنگاه انداخت. زن قلقلی را دید و بچه ای به بغلش که هنوزبه او می نگریست. عرصه حیاط را نگریست. سبدی قرمز را در کنار دیوار که تا نصفه پر بود از لباسهای رنگارنگ و تشتی پر از آب و کف که هنوز شیر آب روی آن باز بود و بند رخت را دید با کهنه های پاره پوره ی آشنا. و کودک مبهوت از اینکه همه آنها عقب عقب از او دور می شدند.
سعید نیری


داستان شروعش با روال معمول فرق دارد. اشتباه نمی تواند باشد فقط متفاوت است.
سلام دوست عزیز
بنظرم ابتدای داستانت با اواسطش از نظر راوی و زاویه دید دچار تضاد است. می شد اصلا در ابتدا راوی اینقدر واضح حضورش لمش نشود. ولی فضایازی خوب بود. تکرار صحنه ها جالب بود. مرا یاد کات خوردنهای فیلمهای عاشقانه می اندازد. تصویر سازی خوبی داشت
جالب