زبان از یاد رفته

مسخ و سیب و سفر پیدایش
نماد و نمادگرایی و استفاده از رمز و کنایه برای بیان معنایی دیگر، از دیرباز پیوندی ناگسستنی با ادبیات دارد. بررسی کارکرد و دلالت نماد ها نه تنها راهگشای تأویل و تفسیر آثار ادبی است بلکه در بسیاری موارد روابط بینامتنی و مکالمات بین متون را نیز برای خوانندگان آشکار می سازد. در سلسله مقالات “زبان از یاد رفته” که از این پس در نشریه ی همراوی به نظر خوانندگان گرامی خواهد رسید،

سعی شده با بررسی کارکرد و مفهوم نماد در متون مختلف، معنا و دلالت آنها برای علاقمندان واضح تر و روشن تر گردد.شایان ذکر است که در این مقالات هدف نویسنده تأویل و تفسیر داستان ها نیست بلکه معرفی و کارکرد و دلالت نمادی در داستان مد نظر است. برای شروع نماد “سیب” انتخاب شد. امید است مقبول افتد.

مسخ و سیب و سفر پیدایش
چکیده:
هدف این نوشته بررسی و تحلیل رابطه ی بینامتنی بین کتاب مقدس ( عهد عتیق ) و داستان “مسخ” اثر نویسنده ی آلمانی زبان اهل چک، ” فرانتس کافکا”، به وسیله ی کاربرد  نماد سیب به عنوان پل ارتباطی بین این دو متن است.

مقدمه:
آنچه شکلوفسکی پایه گذاشت و میخاییل باختین “رابطه ی بینامتنی” نامید، تأثیر به سزایی بر روند هرمنوتیک مدرن بویژه هرمنوتیک پساساختارگرایانه گذاشت. این منتقدین معتقد بودند با بررسی متون مختص یک دوران می توان به این نتیجه رسید که این متون با متونی در دورانی دیگر رابطه ای واضح و شفاف دارند و از طریق بررسی متون قدیمی تر می توان متون جدیدتر را تأویل نمود. با یک تحلیل و بررسی ساده می توان گفت که متون داستانی متعلق به قرن های ۱۹ و ۲۰ میلادی بیشترین تأثیر را از کتاب مقدس ( عهد عتیق و عهد جدید ) گرفته اند. و ایجاد مکالمه بین این متون می تواند راهگشای تأویل این داستان ها باشد.

یکی از قدیمی ترین نماد های به کار برده شده توسط انسان که حالتی کهن الگویی پیدا کرده، نماد “سیب” است. در فرهنگ سمبل ها “سیب” به دلیل شکل دایره وار و کروی،  نماد تمامیت و همچنین آرزوهای زمینی و در کنار اینها نماد معرفت و بصیرت و آگاهی ست. که دلیل رابطه ی سوم به دست آوردن آگاهی بر نیک و بد توسط آدم و حوا به واسطه ی خوردن این میوه است. البته به این نماد از منظری دیگر نیز می توان نگریست. به واسطه ی این میوه بود که انسان از بهشت طرد شد و  به زمین هبوط کرد. لذا می توان به این میوه به عنوان نماد هبوط و طرد انسان از باغ عدن نگریست. به متن سفر پیدایش، باب سوم توجه کنید :

“… زن به مار گفت …  خدا گفت از میوه ی آن درخت که وسط باغ است مخورید مبادا بمیرید. مار به زن گفت : هر آینه نخواهید مُرد بلکه خدا می داند در روزی که از آن میوه بخورید، چشمان شما باز می شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید شد … و زن … از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان آنها باز شده و فهمیدند که عریانند … “

و به سبب این نافرمانی و خوردن سیب، آدم از بهشت طرد شد و به زمین هبوط کرد. این گناه آدم را در فلسفه و مذهب “گناه اولی” می نامند و بسیاری از متفکرین و مذهبیون اغلب مصائب و مشکلات بشر از جانب خداوند را تحت تأثیر و کفاره ی همین گناه اول می دانند.
فرانتس کافکا در یکی از اسف بارترین و رقت انگیز ترین و در عین حال مهمترین صحنه های داستان مسخ با استفاده از این نماد رابطه ای بینامتنی با اسطوره ی مذکور در عهد عتیق بر قرار می سازد. در این صحنه گره گور سامسا پس از مسخ و تغییر شکل برای اولین بار با خانواده ی خود و بخصوص پدر خود که به گونه ای مستبد و خداوار همچون یَهُوَه تصویر شده است روبرو می شود. به متن داستان نگاه کنید :

“… پدر … از ظرف میوه ی روی گنجه جیب هایش را پر کرده بود و … سیب پشت سیب پرتاب می کرد … سیب بعدی درست در پشت گره گور فرو رفت. گره گور می خواست خودش را جلو   بکشد، گویی می توانست این دردِ نامنتظر و تحمل ناپذیر را با تغییر جا از بین ببرد. اما انگار میخکوب شده بود و با حواسی کاملاً مغشوش بر زمین پهن شد … دید که مادرش چگونه به طرف پدرش دوید … یکراست به طرف پدر هجوم برد و او را در آغوش گرفت. در وحدت کامل با او … التماسش می کرد به زندگی گره گور رحم کند …”

در این صحنه کافکا با استفاده از این نماد نشان می دهد که پدر، پسر خود را که اکنون هیئتی یافته که چندان باب میل پدر نیست با سیب از خود و خانواده و خانه می راند.
پدر بدون توجه به هیچ توضیحی انگار که پسر در این دگردیسی، خود گناهکار است، وی را با سیب مورد حمله قرار می دهد. با توجه به این برداشت، حتی می توان گفت که کافکا هبوط انسان را امری عمدی و برنامه ریزی شده از سوی یهوه می دانست. او جایی در یادداشت هایش می گوید:”ما از بهشت رانده شدیم و این خود بختی مسلم بود. زیرا اگر رانده نمی شدیم ممکن بود بهشت نیز ویران گردد.” با توجه به این تفاسیر می توان در یافت که چرا در صحنه ی رانده شدن پسر در داستان مسخ، پدر مقصر و گناهکار است. به هر روی با استفاده از این نماد به عنوان پل ارتباطی بین سفر پیدایش و داستان مسخ، کافکا رانده شدن گره گور از خانه و خانواده ی خود را به رانده شدن “آدم” از باغ عدن پیوند می دهد و نه تنها با این روش این صحنه از داستان را قابل لمس تر می کند بلکه دید و فلسفه ی خود راجع به هبوط انسان را نیز توضیح می دهد.
کارکرد این نماد تا اینجا معلوم و کامل به نظر می رسد اما گویا کافکا از به کار بردن آن هدف دیگری نیز داشته است. آنجا که می گوید:

” جراحت شدید گره گور که بیش از یک ماه به طول انجامیده بود- سیب هم که مثل یک یادگار مشهود همین طور به پشتش مانده بود چون کسی جرأت در آوردنش را نداشت - گویی حتی به یاد پدرش هم آورده بود که گره گور… یکی از اعضای خانواده است …”

در این قسمت نویسنده از نماد سیب به عنوان یک نماد طرد بالاتر می رود و به گناه اول بشر اشاره   می کند. گره گور سیب را تا آخر داستان همچون “یادگاری مشهود” به دوش می کشد ( مانند انسان که بار این گناه را تا ابد به دوش خواهد کشید ) و در نهایت به خاطر جراحت ناشی از آن از پای در   می آید. اگر از این دید به این واقعه و نماد در داستان نگاه کنیم، پی می بریم که این رابطه ی بینامتنی ایجاد شده نه فقط  این مقطع از داستان بلکه کل آنرا به مثابه ی روایتی از هبوط انسان در نظر می گیرد.

آیا نویسنده ای که می گوید:” من هبوط انسان را از هر کسی بهتر می فهمم” در مسخ خود روایتگر هبوط انسان است ؟
آیا زندگی آدم و حوا در بهشت مانند زندگی گره گور پیش از مسخ کسالت آور و تکراری نشده بود ؟
آیا این حیوان نماد غریزه های بشر نیست که پس از هبوط بر خاک به وجود آمدند ؟
آیا مادر که با چنان وضعیت رقت باری با پدر یکی می شود که جان پسر را نجات دهد همان “سوفیا” حکمت مطلق یَهُوَه نیست که در جای جای عهد عتیق پسر را به یاد پدر می آورد ؟
آیا سوفیا در داستان آدم و حوا مانند داستان ایوب برای نجات جان پسر دیر به پدر نمی رسد ؟
آیا تا انسان زیر بار این گناه اولی جان نداده نباید کسی جرأت کند و آن را بردارد؟ همانگونه که کسی باید جرأت کند و سیب را از پشت گره گور بیرون بکشد ؟

این سؤالات و بسیاری سؤالات دیگر که در مورد این داستان مطرح می شوند تنها از دید و تفکر خالق آن دارای پاسخ هستند و ما نمی توانیم درست یا نادرست بودن آنها را در یابیم. اما بدون شک در می یابیم که کافکا با استفاده از “سیب” به عنوان یک نماد، رابطه ی بینامتنی عمیق بین داستان خود و کتاب مقدس ایجاد نموده است و با ایجاد مکالمه بین این دو اثر می توان تا حد قابل قبولی این داستان بحث بر انگیز را تأویل و تفسیر نمود. البته شایان ذکر است که در تأویل یک اثر با روش هرمنوتیک مدرن معناها و تفاسیر گوناگون برای آن متن وجود خواهد داشت و این تأویل نیز تنها یکی از تفاسیر گوناگون از صحنه ای و نمادی در داستان مسخ اثر نویسنده ی بزرگ فرانتس کافکاست.

منابع :
_مسخ، فرانتس کافکا، ترجمه فرزانه طاهری، نشر نیلوفر،۱۳۶۸
_یادداشت ها، فرانتس کافکا، ترجمه مصطفی اسلامیه، نشر نیلوفر، ۱۳۷۹
_کتاب مقدس ( عهد عتیق و عهد جدید )، انجمن پخش کتب مقدسه، اورشلیم، ۱۹۸۰
_ساختار و تأویل متن، بابک احمدی، نشر مرکز، ۱۳۸۰
_پاسخ به ایوب، کارل گوستاو یونگ، ترجمه فؤاد روحانی، نشر جامی، ۱۳۷۷
A dictionary of Symboles, J.E.Crilot , Routledge and Kegan paul, 1973_


  1. سلام دوستان!
    دست مریزاد
    به روزم

  2. بخش قابل توجهی اضافه کرده اید

یک نظر بگذارید