<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>همراوی نشریه تخصصی داستان</title>
	<atom:link href="http://www.hamravi.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.hamravi.ir</link>
	<description>ما یک نفریم...</description>
	<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 06:58:27 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>همراوی شماره بیست و یکم</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/1731</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/1731#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 06:54:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=1731</guid>
		<description><![CDATA[پانزدهم تا پانزدهم هر ماه
کارگاه داستان مجازی همراوی: اینجا کلیک کنید.
عضویت در N.G.O همراوی: اینجا کلیک کنید.
صفحات فیس بوک و کلوب و تالار گفتگوی همراوی


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #000000;"><a href="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/39032_1505871442215_1097136948_1463441_5196813_n.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-2595" title="کارگاه پنج روزه" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/39032_1505871442215_1097136948_1463441_5196813_n-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>پانزدهم تا پانزدهم</span><span style="color: #000000;"> هر ماه</span></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">کارگاه داستان مجازی همراوی: <a href="http://www.hamravi.ir/kargah" target="_blank"><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">اینجا </span></span></strong></a>کلیک کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">عضویت در N.G.O همراوی: <a href="http://www.hamravi.ir/ngo" target="_blank"><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #333333;">اینجا </span></strong></span></a>کلیک کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">صفحات <a href="http://www.facebook.com/group.php?gid=172193442788&amp;ref=search&amp;sid=1097136948.921998080..1" target="_blank"><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #333333;">فیس بوک</span></strong></span></a><span style="color: #333333;"> و </span><a href="http://www.cloob.com/clubname/hamraviclub" target="_blank"><span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #333333;">کلوب</span></strong></span></a><span style="color: #333333;"> و </span><a href="http://forum.hamravi.ir/"><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">تالار گفتگوی</span></span></strong></a> همراوی</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/1731/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک مهمانی یک رقص</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2655</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2655#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 06:53:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/archives/2655</guid>
		<description><![CDATA[داستان گنج هارون نویسنده:  بهروز مهمان
توضیح: این داستان اولین بخش از مجموعهٴ &#8220;ماجراهای عجیب&#8221; است اما هر داستان از این مجموعه به نوعی مستقل است و می توان آنرا جدا از سایر بخشها خواند.

گنج هارون
شبی تاریک بود و ماه زیر ابرها پنهان.  دستم را تو جیبم کردم. تپانچهٴ کوچک را فشردم. سرد بود. قلبم لرزید. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2655#more-2655"><img class="alignright" title="یک مهمانی یک رقص" src="http://1morechapter.com/wp-content/uploads/2007/12/shortstorychallenge.jpg" alt="" width="104" height="103" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2655#more-2655"><strong><span style="color: #ff0000;">داستان گنج هارون نویسنده:  بهروز مهمان</span></strong></a><br />
توضیح: این داستان اولین بخش از مجموعهٴ &#8220;ماجراهای عجیب&#8221; است اما هر داستان از این مجموعه به نوعی مستقل است و می توان آنرا جدا از سایر بخشها خواند.<br />
<span id="more-2655"></span><br />
گنج هارون</p>
<p style="text-align: justify;">شبی تاریک بود و ماه زیر ابرها پنهان.  دستم را تو جیبم کردم. تپانچهٴ کوچک را فشردم. سرد بود. قلبم لرزید. به سختی جلو راهم  را می دیدم. دنبال رضا در کوره راه میان بیشه ها به طرف آبادی می رفتم. نیم ساعتی در راه بودیم. ده دقیقه بیشتر نمانده بود. هر دو نقاب به چهره داشتیم.  دو هفته قبل برای تمرین، همین راه را تا نزدیکی آبادی آمده بودیم. آن شب هوا روشن تر بود و ماه پیدا.</p>
<p style="text-align: justify;">به آبادی نزدیکتر شدیم. هوا خنک بود. هر دو کاپشن مشکی به تن داشتیم. نقابهای مشکی تا روی بینی هایمان را پوشانده بود و چشمهایمان از سوراخهای نقاب بیرون زده بود.  در سیاهی شب محو بودیم. کوله پشتی وسائل مورد نیاز دست رضا بود. وسائل فلزی را در کوله پشتی با دقت میان  پارچه  پیچانده بود تا بهم نخورند.</p>
<p style="text-align: justify;">رضا ایستاد و به طرف من برگشت. به او رسیدم. زیر لب گفت: &#8221; دیگه چیزی نمونده&#8230;&#8221;  دست راستم  تو جیبم بود. به آرامی تپانچه را لمس کردم. سرد بود. از پهلو به صورت رضا نگاه کردم. تو سیاهی شب نیمرخش مثل شبح بود، شبحی که ماسکی سیاه به صورت داشت.  ریشهای جو گندمیش از کنار نقاب بیرون زده بود و گاهی برق  می زد. دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم. کم کم به آبادی رسیدیم. قرار بود نیم ساعتی زیر درخت بزرگ نارون بیرون آبادی منتظر بمانیم تا ساعتی از نیمه شب بگذرد، بعد عملیات را شروع کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">زیر نارون روی علفها نشستم.  خواستم تجدید قوا کنم و فکرم را تمرکز بدم. رضا ایستاده بود وبه طرف ده پایین خیره نگاه می کرد.  چهار چشمی خانه های آبادی رو می بلعید. سیگاری درآورد و آتش زد. دود سیگارش آرامش می داد.</p>
<p style="text-align: justify;">هوا سرد و ابری بود. کمی باد می وزید. گهگاهی نور ماه اززیر ابرها  برقی می زد و نقره می پاشید. چشمهایم را بستم و در سکوت سنگین شب، حرفهای رضا از دو ماه قبل تو ذهنم رژه می رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;این بزرگترین شانس ماست. نباید از دست بدیم. اگه موفق بشیم تا آخر عمر بی نیازیم. لردیم. می فهمی؟&#8230; &#8220;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; این گنج مال ماست. دست نا اهل افتاده&#8230; هارون نمی تونه دستش بزنه. اگه ما نبریم و آبش نکنیم یا با هارون دفن میشه یا لو میره و به دست ماٴمورا می افته&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; سالهای سال مردم دنبال این گنج گشتن. نادر اینارو از هندوستان میاره ویه جایی شبیه اینجا دفن  میکنه.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; پدر و اجداد هارون سالها دنبال این گنج بودن&#8230; همه جای این دشت و کوه رو کندن و به چیزی نرسیدن تا دو سال قبل&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; دو سال قبل هارون با دو تا از نوکراش، زمین وسط یکی از تپه ها رو می کندن که یه دفعه کلنگ به چیزی می خوره&#8230; یه جعبه، یه صندوق&#8230; صندوق رو بیرون می آرن. خیلی قدیمی بود&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;می فهمن به چی رسیدن&#8230; قفل رو میشکنن &#8230;  تو صندوق پر از طلا و جواهر بود&#8230; جواهراتی که قیمت نداشت. هارون همونجا از هوش میره!&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;جعبه رو شبونه میارن به آبادی و یه جای امنی تو باغ دفن میکنن&#8230; هارون نوکراشو قسم میده به هیچکس چیزی نگن چون اگه کسی بو ببره خبرمیرسه  به گوش ژاندارما و می ریزن  همهٴ اموال رو توقیف میکنن&#8230; تازه زندون هم داره و همه چی از دست میره&#8230; قسم می خوره که بعد از یه سال که آبها از آسیاب افتاد سهمشون رو بده و هر کسی بره دنبال زندگیش&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; اما&#8230; اما بعده چند ماه یکی از نوکرها به طرز مشکوکی می میره&#8230; نوکر دومی هم بعد از یکماه از ده پایین فرار میکنه، میره یکی از دهات مجاور تو دکون نونوایی مشغول کار میشه&#8230; هنوز امیدواره که با پیغوم و پسغوم و تهدید هارون رو راضی کنه و سهمشو بگیره&#8230; هارون هم ازش می ترسه و باهاش مدارا میکنه&#8230; هنوز از طریق واسطه با هم در تماسن.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا سیگاری آتش زد. دم غروب، تو ایوون اتاق کرایه ایمون توی ده بالا، که منظرهٴ روبروش یه باغ پر درخت و با صفا بود،  نشسته بودیم و چای می خوردیم و ازمنظره درختان سبز آخر تابستان و صدای پرنده ها و هوای دم کردهٴ نزدیک غروب لذت می بردیم&#8230;  گفت: &#8221; تو این دو سال دو بار اومدن از طرف ژاندارمری باغ هارون رو گشتن و چیزی پیدا نکردن. گویا بعضی ها  شکشون برده و اطلاع دادن&#8230; اگه دیر بجنبیم ممکنه جریان لو بره و ممه رو لولو ببره&#8230; &#8220;  بعد خندید.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; نوکر دوم به دستور هارون به اولی زهر خورونده بود&#8230; زهر گرون قیمتی که هارون چند سال قبل تهیه کرده بود. تو ده هم که دکتر نیس&#8230; خونوادهٴ نوکر مرده رو هم هارون با پول کلون میخره و راضی میکنه&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا قاچ دوم طالبی اش را می خورد و حرف می زد. بساط چای براه بود. وسط همون باغ روبروی اتاق کرایه مان تو ده بالا، رو چمنها، گلیم پهن کرده بودیم و نشسته بودیم.  بعضی بعد از ظهرها برای تفرج به باغ می رفتیم، جا می انداختیم، میوه و چای می خوردیم و دربارهٴ نقشه صحبت می کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;دو ماه رو نوکرفراری کار کردم تا راضی شد حرف بزنه&#8230; اولش خیلی می ترسید. فکر می کرد من مامور هستم&#8230; خیلی براش قسم و آیه خوردم و فیلم بازی کردم تا شکش رفت&#8230; بهش وعدهٴ یک سوم کل جواهرات رو دادم تا راضی بشه&#8230;&#8221; رضا قاه قاه زد زیر خنده  و کیفی  کرد&#8230;  دود قلیان را بیرون کشید و بلعید. منظرهٴ درختان بلند و سبز رنگ اطراف و هوای دم کردهٴ دم غروب ده حالی می داد.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;دندون گرد اولش به نصف کمتر راضی نمیشد&#8230; بهش گفتم میدونی یه سوم این جواهرات چه قیمتی داره؟ اصلا میتونی آبشون کنی؟ تا هفت  پشتت هم با یک دهم این جواهرات از همهٴ عالم  بی نیاز میشن&#8230;&#8221;  باز خندهٴ بلندی کرد و پک عمیقی به قلیانش زد&#8230; دم غروب بود و قرمزی آسمان به بنفشی می زد. صدای اذان از منارهٴ مسجد ده بلند بود. با صدای زیر و رذیلانه ای که گویا با خودش صحبت می کرد گفت : &#8221; خوابشو ببینه&#8230;&#8221; و زهر خندی زد.</p>
<p style="text-align: justify;">رضا اطراف را پایید، صدایش را پایین آورد و با حالت مرموزی گفت:<br />
&#8221; صندوق تو انباری کوچیکه ته باغ دفنه&#8230; این راز رو الان فقط چار نفر می دونن. من و تو و هارون و نوکر فراریش. می فهمی؟ فقط چاهار نفر&#8230; یک ماه قبل با قیافهٴ بدل تا دم در خونهٴ هارون رفتم و تو آبادی قدم زدم… راههای فرار و کوچه پس کوچه های اطراف باغ رو بلدم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">زمان به ساعت یک صبح نزدیک میشد. ده دقیقه ای بیشتر نمانده بود. هوا سرد بود. بلند شدم و حرکت کردم تا کمی گرم شوم. رضا چمباتمه نشست و سیگار دومش را دود می کرد و به طرف آبادی خیره بود&#8230; تک و توک چراغی سو سو می زد. آبادی خواب بود&#8230; افکاری مشوشی توی ذهنم سیلان کرد. اگر کار به اشکال بر می خورد چی؟ اگر هارون و نوکراش و همسایه ها خبردار می شدن و سرمون می ریختن چی؟ آیا از این اسلحهٴ کوفتی استفاده خواهم کرد یا نه؟  خدا نکنه مجبور شم&#8230; من اینکاره نیستم&#8230; اگه ناچار شدم تیررو به هوا می زنم یا به پای طرف&#8230; نه&#8230; کسی رو نخواهم کشت.  بی اختیار زیر لب گفتم:<br />
&#8221; خدا این ماجرا رو به خیر بگذرونه&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">مثل اینکه صدایم را شنید&#8230; به طرفم برگشت. لبخند تلخی زد، ته سیگارش را به طرفی پرت کرد و از حالت چمباتمه بلند شد و ایستاد مثل یک فرماندهٴ جنگی و محکم گفت: &#8220;حرکت&#8230;&#8221;  عملیات از همینجا شروع می شد&#8230; طبق قرار کوله پشتی را از اینجا من حمل می کردم. داخل کوله سه جعبه خالی مخصوص بود که باید جواهرات را توی اونها می پیچیدیم.  چند میله مخصوص با  یک چکش برای کندن زمین و یک آچار و پیچ گوشتی برای  شکستن قفل، به همراه یک طناب بلند با قلاب سرش هم تو کوله پشتی قرار داشت. دستی به نقاب رو صورتم کشیدم و آنرا محکم کردم. عین دزدهای واقعی تو فیلمها شده بودیم! تو کارتونهای تلویزیون برای بچه ها، هنوز دزدها ازاین نقابها می زنن! از این فکر خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم&#8230; ترس و هیجان شروع عملیات خیلی زود بر این افکار فانتزی غلبه کرد&#8230; ریش پروفسوری رضا از کنار نقاب بیرون زده بود و در زیر نور نقره ای ماه که گهگاه از زیر ابرها بیرون میزد، تلالوٴ میکرد.</p>
<p style="text-align: justify;">رضا کوله را به پشتم انداخت و راه افتادیم. هوا سرد شده بود. باد تند و سوزناکی می وزید. صدای باد در برگهای درختان می پیچید، شبیه صدای سوت همراه با خراشیدن برگها به یکدیگر. بانگ  زوزهٴ گرگهای  بیرون آبادی با پارس سگهای محافظ باغ روستا در هم می آمیخت و بر شدت تنش خوفناک شب می افزود&#8230; از یک بیراهه وارد آبادی شدیم.  ده غرق خواب بود&#8230; کوچه های روستا تاریک بودند. هر چند کوچه، یک چراغ  برق داشت ولی ما از کوچه های فرعی به طرف باغ هارون می رفتیم. دیوارها عموما کاهگلی بودند. به باغ هارون رسیدیم. رضا به طرف من برگشت و گفت: &#8220;همینجاست&#8230;&#8221; باغی بزرگ با دیوارهای طولانی و نسبتا بلند آجری. نوکر هارون گفته بود چند سالی بود که هارون دیوار آجری کشیده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">ضربان قلبم بالا رفت. از اینجا به بعد قضیه کاملا جدی بود. ما وارد یک سرقت کاملا جدی می شدیم و جای خطا نبود&#8230; اگر گیر می افتادیم کارمان تمام بود. رضا لحظه ای متوجه شد دست و پایم کمی می لرزد&#8230; به روی خود نیاورد، فقط یک جمله گفت: &#8220;از اینجا به بعد حواست جمع باشه. ریلکس باش&#8230;&#8221; جمله اش حالم را بهتر کرد. کمی هم خنده ام گرفت&#8230; ریلکس باش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کوله پشتی را به سرعت در آوردم و روی زمین گذاشتم. رضا طناب و قلاب را درآورد و اول مطمئن شد که خوب به هم وصلند، بعد با سرعت به طرف دیوار رفت، نگاه دقیقی کرد و طناب را دور سرش چرخاند و با مهارت به طرف بالای دیوار پرتاب کرد. این حرکت را قبلا در بعضی کوچه های خلوت ده بالا مکرر تمرین کرده بودیم&#8230; قلاب به طرف بالای  دیوار در حرکت بود. از دو ماه قبل که رضا  مرا برای این عملیات انتخاب کرد و فهمیدم چاره ای ندارم و باید در این سرقت شرکت کنم، مشغول نقشه کشی و این جور تمرینها شدیم&#8230; قلاب نزدیک بالای دیوار رسیده بود و دیگه چیزی نمانده بود&#8230; روزی داشتیم از کوههای اطراف ده  بالا می رفتیم که رضا گفت: &#8220;این تازه  اولین صحنه است، باید به خوبی از عهدهٴ این نمایش درآییم.&#8221; خنده ام گرفت&#8230; به او گفتم:  &#8221; از کی تا حالا به دزدی میگن نمایش و صحنه، جناب استاد؟&#8230;&#8221;  قاه قاه زد زیر خنده و یک ربعی خندیدیم&#8230; قلاب یک وجبی بیشتر با لبهٴ دیوار فاصله نداشت، دیگر چیزی نمانده بود که به لبهٴ دیوار برسد&#8230; هر روز صبح یک ساعتی  کوه نوردی یا پیاده روی داشتیم، مناظر اطراف از ارتفاع بالا دیدنی تر بود. تماشای درختان سر سبز آبادی های اطراف و پرواز پرندگان زیبا در آسمان تمیز و نیلگون و منظرهٴ رودخانهٴ پایین دره که از کوهها سرچشمه می گرفت و منبع آبی  دهات اطراف بود ، از لحظات خوش اقامتمان بود&#8230;  قلاب به  بالای دیوار رسید و افتاد پشت لبهٴ دیوار.  رضا کمی طناب را به طرف خود کشید. قلاب دقیقا  در زیر برآمدگی بالای دیوار جا افتاده بود و محکم بود&#8230; بی اختیار گفتم: &#8220;آفرین.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا معطلش نکرد، طناب را کشید و پایش را گذاشت روی دیوار. هوا سرد بود و باد زوزه می کشید. از دیوار بالا رفت. باد در برگهای انبوه درختان پیچ می خورد&#8230; به بالای دیوار رسید. بالا رفتن از دیوار با طناب را چندین بار تمرین کرده بودیم. رضا آدم سبک وزنی نبود، قدری سختش بود تا خودش را بالای دیوار جا بیندازد&#8230;  بالاخره رو لبهٴ دیوار نشست. تو تاریکی شب، به سختی او را می دیدم&#8230; ماه زیر ابرها پنهان بود. صدای پارس سگ محافظ از اون سر باغ بلند شد. ترسیدم&#8230; معطلش نکرد، کلت را از جیبش درآورد.  پارس سگ هر لحظه بلند تر می شد. ما در ته باغ قرار داشتیم. قسمت مسکونی باغ شصت هفتاد متری با ما فاصله داشت. سگ گرگی هارون داشت چهار نعل به طرف ما می آمد و صدای پارسش هر لحظه نزدیکتر می شد. شبح رضا را بالای دیوار می دیدم. چشمم قدری به تاریکی عادت کرده بود. به سرعت کلت را آمادهٴ شلیک کرد. کلت ۴۵ بود که با تپانچهٴ من از شهر خریده بود و با خودش آورده بود. صدا خفه کن را سریع روی سر لوله پیچید. سگ به پایین پای رضا رسیده بود و به دیوار می پرید. درست نمی دیدم رضا  چیکار می کند&#8230;  فقط صدای دو تا تق را شنیدم. &#8220;تق، تق&#8230;&#8221;  سگ خاموش شد&#8230;  تیراندازیش حرف نداره. قلبم آروم گرفت&#8230; خدا نکنه کسی متوجه پارس سگ شده باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">رضا تره فرز پرید پایین&#8230; چند ثانیه ای هیچ صدایی نیامد. دلم لرزید. نکنه چیزی شده&#8230; ناگهان یه سنگریزه جلو پام افتاد&#8230; قرار این بود که وقتی رضا از داخل باغ سنگ انداخت من از دیوار بالا برم. خیالم راحت شد&#8230;  کوله پشتی را بلند کردم و به طرف دیوار رفتم و با قدرت به اون طرف دیوار پرتاب کردم. صدای باد و خش خش برگها و زوزهٴ گرگهای بیرون آبادی نمی گذاشت سرو صدایمان به جایی برسد&#8230; سر طناب را گرفتم و کشیدم و از دیوار بالا رفتم. سبک وزن بودم. در آن عملیات بیست و دو سه سالی بیشتر نداشتم&#8230;  سریع به بالای دیوار رسیدم و داخل باغ را  دید زدم&#8230; هوا تاریک بود. ماه گاهی از پشت ابرها پیدا می شد و نور می پاشید.</p>
<p style="text-align: justify;">باغ پر درخت و با صفاییه اما&#8230; جای این حرفها نیست. وقت طلاست باید سریع بپرم پایین&#8230; چمباتمه رو دیوار نشستم و آمادهٴ پرش شدم. حد اقل سه متری با زمین فاصله هست. یک مکث کوتاه&#8230; تمرکز می خوام. اگه رضا پریده منم میتونم&#8230; قبلا تمرین کرده بودیم&#8230; از اون پایین صدایی آمد: &#8220;ده یا الله دیگه، استخاره میکنی؟&#8221; خنده ام گرفت.  نفس عمیقی کشیدم و پریدم.  از دوماه قبل که برای این عملیات یا به قول رضا صحنه  آماده می شدیم خیلی صحبت کردیم، نقشه کشیدیم و تمرین کردیم&#8230; اینکه رضا من را از کی و کجا می شناخت و چه طور برای این کار انتخاب کرد، دقیقا یادم نیست&#8230; تنها چیزی که می دونم اینه که این اولین ماجرای رسمی من و رضا در آن سفر طولانی بود.</p>
<p style="text-align: justify;">رو هوا بودم. اول پرش آدم کمی اوج می گیره، بعد به سرعت پایین میاد،  یک کمی اوج گرفته بودم و تازه داشتم به نقطهٴ مکث می رسیدم یعنی اون لحظه ای که یک هزارم ثانیه است و بعد از اون پایین رفتن شروع میشه&#8230; راستش را بخواهید اینکه آیا واقعا تمامی دو ماه قبل از امشب را توی ده بالا بودیم یا نه، یا اینکه فقط اون ساعاتی را که ضروری بود اونجا به هوش می آمدیم و جملاتی را که لازم بود می گفتیم و تمرین هایی را که باید می کردیم، بایستی صادقانه بگم  فکر میکنم شق دوم درست ترباشه تا حالت اول&#8230; در حال پایین آمدن بودم. داشتم به طرف زمین می آمدم. کم کم بدنم داشت شتاب می گرفت. حدود یک متری بیشتر تا زمین فاصله نبود&#8230; هوای باغ سرد و سوزناک بود اما سرمایش سرمای زمستان نبود، سرمای اوایل پاییز بود و شاید بشه گفت کمی هم دلپذیر بود&#8230; اینکه دقیقا کی اولین بار آقا رضا را دیدم، یعنی در آن سفرطولانی، یادم نیست. اما می دونم که ماجراهای رسمی مشترک ما از همین جا شروع شد&#8230; به زمین رسیدم و به شدت به زمین خوردم. خوشبختانه به شاخه یا درختی برنخوردم و به خیر گذشت&#8230; زمین باغ نرم بود.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;زنده ای&#8230;؟&#8221; &#8220;آره.&#8221;  بلند شدم و راه افتادیم . کوله پشتی وسائل دست رضا بود. جنازهٴ سگ گوشه ای افتاده بود. از وسط درخت ها به طرف گوشهٴ چپ انتهای باغ راه افتادیم، همونجایی که انبارهای کوچک قرار داشت. زوزهٴ باد تند تر شده بود و توی انبوه برگهای درختان می پیچید و  خش خش می کرد، هوا سرد تر شده بود&#8230; ماه پشت درختها پنهان بود اما گاهی بیرون می زد. به سرعت از میان درختها گذشتیم و عرض باغ را طی کردیم. سه اطاق کوچک در انتهای طرف مقابل  باغ قرار داشت. رضا قبلا گفته بود که اطاق وسطی که انبار هیزم است، مورد کار ماست. نوکر وسطی گفته بود هارون به شومینه خیلی علاقه دارد و پاییز و زمستان بساط بخاری دیواری به راه است، با اینکه چند سالی بود برق هم به روستا آمده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">به انبار وسطی رسیدیم،  در و پنجرهٴ کهنهٴ شیشه ای داشت. رضا در را به سختی  باز کرد، صدای قرچ بلندی کرد که دلم ریخت&#8230; ناخود آگاه به عقب برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. تا سر باغ که بخش مسکونی بود خیلی فاصله بود، زوزهٴ باد هم نمی گذاشت صدا برسد&#8230; وارد انبار شدیم و رضا ثانیه ای معطل نکرد. هیزم ها را با پا کنار زد و درست وسط اطاق قرار گرفت و دور و برش را از هیزم و آشغال خلوت کرد. اتاق  نیمه تاریک بود،  کمی نورماه از بیرون می تابید.  چشمهایمان به تاریکی عادت کرده بود. چراغ قوه هم داشتیم ولی الان لازم نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">رضا وسط اتاق روی زمین نشست و زیپ کوله پشتی را باز کرد. میله ها و چکش را درآورد و با مهارت یک موزاییک کار حرفه ای مشغول به کار شد&#8230; به توصیه نوکر فراری هارون، از قبل برای این مرحله تمرین کرده بودیم. میلهٴ نوک تیز را روی درز موزاییک ها قرار داد و با چکش روی سر میله ضربه زد&#8230; در اتاق بسته بود و فاصله تا سر باغ زیاد بود.  شب پر صدایی بود&#8230; صدای ضربه ها خیلی بلند نبود اما با این همه باز دچار دلشوره شدم و خیال شوم لو رفتن کار به ذهنم سرازیرشد&#8230; دستم را تو جیبم کردم و اسلحه را فشردم. کاش مجبور نمی شدم از آن استفاده کنم. از پنجره بیرون را می پاییدم. گاهی هم دور و بر رضا را از آشغال  تمیز می کردم تا بهتر کار کند&#8230; رضا چند موزاییک را در پنج دقیقه از جا درآورد. از اینجا به بعد کار کم صدا تر بود&#8230; حالا بایستی زمین خاکی نیمه مرطوب را بکند. دوباره میله را گذاشت لای درزها و با چکش بر سرآن کوبید. ده دقیقه ای گذشت، به سرعت کار می کرد&#8230; دستهایش گلی شده بود. یک جمله گفتم:<br />
&#8220;اگه خسته شدی&#8230; بده من بزنم.&#8221;<br />
&#8220;نه&#8230; دارم می رسم. چیزی نمونده.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">بیرون را نگاه می کردم. شب پاییزی زیبایی بود. سرد بود و وزش باد در پیچ پیچ برگهای درختان به ابهت شب می افزود&#8230; ناگهان فکر عجیبی به ذهنم رسید.  اگه لامصب نوکر هارون دروغ گفته باشه و سر کارمون گذاشته باشه چی؟ یعنی اگه آدرس گنج رو عوضی داده باشه&#8230; بیچاره ایم&#8230; ولی نه، هنوز برای  قضاوت زوده&#8230; نکنه نوکر هارون بهمون خیانت کرده و جریان رو اطلاع داده؟ ولی نه&#8230; چه سودی از این کارمی بره؟&#8230;هیچی&#8230;  تا چند دقیقهٴ دیگه همه چی معلوم میشه&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا زمین را ده سانتی کنده بود. ناگهان چکش رضا به سطح محکمی برخورد کرد. با هیجان به کندن و کنار زدن لایهٴ نازک گلی روی سطح محکم ادامه داد&#8230; چار چشمی کار رضا را تماشا می کردم. یادم رفته بود که باید چشمی هم به بیرون اتاق داشته باشم. رضا گل و لای را کنار زد و&#8230; بله درست بود،  یک مکعب بتونی یک متر در یک متر پیدا شد که رویش به اندازهٴ جای چهار تا انگشت دست، سوراخی قرار داشت&#8230;  دستگیره بود. از فرط هیجان صدای ضربان قلبم را شنیدم. پس، نوکر هارون آدرس عوضی نداده بود&#8230; البته هنوز در سوراخ بسته بود&#8230; رضا بلند شد. یک لحظه چشمهایمان به هم افتاد، هنوز هر دو نقاب رو صورت داشتیم. طبق قرار نقابها را تا خروج از آبادی نباید از صورت بر می داشتیم&#8230; چشمانش که از سوراخهای نقاب بیرون زده بود برق می زد&#8230; برای اولین بار رضا را اینقدر هیجان زده می دیدم&#8230; روی در سیمانی خم شد، انگشتان دست راست را تو سوراخ فرو کرد و با زور و نالهٴ ملایمی که سرداد، در سنگین را جابجا کرد&#8230; کمکش کردم،  زیردر مکعب بتونی را گرفتم و به طرفی هل دادم&#8230; گودالی تاریک در زیر پایمان نمایان شد.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;چراغ رو بنداز تو ببینیم&#8230;&#8221;  قبل از اینکه رضا بگوید دستم به طرف جیب کاپشون رفته بود تا چراغ قوه را درآورم.  چراغ را روشن کردم و توی گودال انداختم&#8230; یک فضای مکعبی نه چندان کوچک اون زیر قرار داشت، مثل یک اتاق کوچولو، یه سلول یک مترونیم  در دو متر با دو متر ارتفاع، به اندازهٴ یک آسانسور&#8230; دیوار های سلول صاف بود و تر و تمیز، کفش موزاییک ساده داشت. چراغ را به گوشهٴ سلول انداختم، صندوق اونجا بود&#8230; چشمان هر دوتایمان از هیجان می درخشید. رضا زیر نقاب لبخند می زد&#8230; فقط یک جمله گفت: &#8220;دیگه چیزی نمونده&#8230;&#8221;  قلبم لرزید.</p>
<p style="text-align: justify;">یک لحظه صدایی از بیرون شنیدم، مثل صدای پا. دلم هری ریخت&#8230; رضا همینطور داخل سوراخ را دید می زد. صدا را نشنیده بود ولی از اضطراب من متوجه شد چیزی شده. &#8220;چی شد؟&#8230;&#8221; نگاهم به طرف در بود. بی اختیار بلند شدم، دستم در جیب کاپشن  رفت و تپانچه را فشردم.  &#8221; یه صدایی میاد&#8230; مثل صدای پا&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا بلند شد، دو قدم از سوراخ فاصله گرفت و کلتش را از جیبش بیرون کشید. به سرعت صدا خفه کن را سر لوله پیچید و آمادهٴ شلیک شد&#8230; من هم اسلحه را در آوردم. مغزم از ترس سنکوپ کرده&#8230; رضا زیر لب می گوید: &#8221; شاید چیزی نباشه&#8230; در رو باز کن و ببین.&#8221; کلت را به طرف در نشانه رفته و خودش توسیاهی اتاق گم شده. به طرف در می روم و با دست چپ در را باز می کنم. اسلحه دست راستم است و آمادهٴ شلیک. صدای زوزهٴ باد نفیر می کشد، و هوای تند و سردی تو می زند&#8230; کمی جسور شده ام. اگه کسی بیرون باشه باید بفهمیم&#8230; هرچه زودتر بهتر&#8230;  باد تند پاییزی توی شاخه ها و برگهای درختان صدای قرچ قروچی به راه انداخته.  به اطراف نگاه می کنم، چیزی نیس&#8230; سر باغ هم همهٴ چراغها خاموشن. حتما خیالات کرده ام&#8230; به آسمان نگاهی می اندازم، ابرها با سرعت تند باد جابجا می شوند و ماه گاه به گاه چهره می نماید. شب پاییزی زیبایی است. سریع به اتاق بر می گردم.</p>
<p style="text-align: justify;">&#8221; چیزی نبود&#8230;&#8221;<br />
&#8221; حتما صدای باد بود&#8230;&#8221;<br />
&#8221; آره باد خیلی تنده.&#8221;<br />
&#8221; یالله بیا که وقت نداریم. باید زود کار رو تموم کنیم و بریم&#8230; من میرم این تو&#8230; کوله رو بهم بده. چراغ رو قشنگ بنداز روم تا ببینم&#8230; بیرون رو هم مواظب باش.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا خیلی چابک پرید تو گودال. نوکر فراری قبلا برای رضا توضیح داده بود که این گودال را خودش و نوکر مرده چند سال قبل برای هارون باز سازی کرده بودند.  در واقع  پدر بزرگ هارون این مخفیگاه  را سالیان  قبل با دستان خودش و با  کمک پسرش یعنی پدر هارون   برای گنج ساخته بود&#8230; البته آنها هیچوقت به گنجی نرسیدند. تا اینکه حدود هفت  سال قبل هارون مخفیانه دستور نوسازی آنرا داده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">کوله پشتی را از بالا به رضا دادم. چشمی به در داشتم و در همان حال  چراغ قوه را  به طرف رضا گرفته بودم تا ببیند چکار می کند&#8230; یک صندوق مجلل قدیمی در گوشهٴ گودال قرار داشت. از اون صندوقهای چوبی نفیس که تو فیلم  دزدهای دریایی می شود دید، چوب گردوی قدیمی با دور کاری فلزی مرغوب، شاید از نقره.  یک  قفل قدیمی روی در بود، ولی مثل اینکه قفل باز بود&#8230; از اون بالا درست نمی دیدم&#8230; البته یک قفل بزرگ گردن کلفت  دیگر هم بود که بسته بود و از قبل می دونستیم با این قفل طرفیم.  رضا  قفل بزرگ  را امتحان کرد&#8230; این قفل توسط هارون قبل از دفن جعبه به در صندوق انداخته شده بود و کلیدش پهلوی خود او بود.  خود صندوق هم  از دو طرف به زمین زنجیر شده بود و زنجیرها سیمان گیری شده بودند. صندوق سر جایش میخکوب بود. تنها راه، شکستن قفل بود و بس&#8230; البته اگر وسایل بهتری بود می شد کار دیگری کرد، مثلا مثل دزدهای حرفه ای توی فیلمهای خارجی  می شد با وسائل جوشکاری صندوق را برش داد،  ولی ما از اون وسائل نداشتیم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا به سرعت میله و چکش را در آورد، صورتش را تا کف زمین پایین برد تا قفل را بهتر ببیند و به طرف بالا بچرخاند. میله را داخل سوراخ قفل کرد و با چکش شروع به ضربه زدن کرد، &#8220;پتک، پتک، پتک&#8230;&#8221;  گاهی هم میله را توی سوراخ قفل می چرخاند&#8230; خبری نشد&#8230; قفل نشکست&#8230; دوباره زد. عرقش درآمده بود. با قفل کلنجار می رفت&#8230; چند دقیقه ای گذشت&#8230; نوکر فراری گفته بود قفل کت و کلفتی است. البته ما هم تمرین کرده بودیم، اما هنوز قفل، صحیح و سالم  سرجایش بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان آنچه از آن می ترسیدم اتفاق افتاد&#8230; همانطور که  به طرف گودال خم شده بودم و با دست چپ چراغ قوه را داخل گودال به طرف صندوق گرفته بودم و دست راستم تو جیب کاپشون روی تپانچه بود، دوباره یک لحظه صدای پاها را از بیرون شنیدم&#8230; اما نه، شاید اشتباه می کنم&#8230; صدای خش خش برگ درختان و زوزهٴ باد بلند تر شده، شاید صدایی که میاد صدای ایناس نه چیزه دیگه&#8230; نه، نمی تونه کسی باشه،  چیزی نیس&#8230; حتماً از فرط ترس و هیجان خیالاتی شده ام و فکر می کنم هر صدایی صدای پاس&#8230; دست راستم رو محکم تر رو اسلحه فشار می دهم و انگشتم رو ماشه رفته&#8230; نباید رضا چیزی بفهمه چون اگه هول کنه از کارش می مونه&#8230; حتما خیالاتی شدم، چون&#8230; اگه کسی باشه پس چرا تو نمیاد؟ چرا بیرون وایساده و داد نمی کشه و نمیگه: کی اون توس؟&#8230; پس حتما صدای باده و من خیالات می کنم&#8230; قبلا هام خیلی وقتا فکر می کردم چیزی دیدم یا شنیدم&#8230; ولی غلط از آب در می اومد. حتما صدای باده و خش خش برگها یا حرکت خس و خاشاک روی زمین&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا اون پایین عرق می ریخت و ضربه میزد اما قفل نمی شکست&#8230; تو تمرینها هم به همین مشکل برخورده بودیم اما هر بار که من وارد معرکه می شدم و میله را با دست راست داخل سوراخ قفل نگه می داشتم تا رضا راحت تر با چکش بر سر میله بکوبد، قفل می شکست. البته در تمرینات کارمان راحت بود چون هم تشویشی در کار نبود  و هم مثل حالا رضا مجبور نبود تا کف زمین خم بشه و صورتش تقریبا به زمین بخوره و بعد به زور قفل رو بچرخونه&#8230; مثل اینکه فایده نداشت و باید داخل سوراخ به کمکش می رفتم&#8230;  یک چشم به بیرون داشتم  ویک چشم به رضا.  اضطرابم دو چندان شده بود&#8230; اگه کسی خبر بشه  و چند نفر با هم این تو بریزن، فرصت هیچ کاری نخواهیم داشت&#8230; هم کتک حسابی می خوریم، هم زندون و هم خفت و خواری بعدش&#8230; خدایا خودت رحم کن!</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان دستور صادر شد. &#8220;بیا پایین کمک&#8230; این لامصب وا نمیشه&#8230;&#8221;  دلم هری ریخت&#8230; اگه منهم اون  تو می رفتم دیگه محفاظی نداشتیم&#8230; اما چاره ای نیس، باید رفت&#8230; اگه نرم پایین قفل باز نمیشه&#8230; بایس ریسک کرد&#8230; رضا بلند شد و به طرف من آمد. چراغ قوه را از بالا بهش دادم و کنار در گودال چمباتمه زدم. &#8220;دستاتو بگیر لب گودال و آویزون شو بیا تو..&#8221; رضا با بی تابی این جمله رو گفت. اما گوش نکردم. می خواستم بپرم داخل گودال. &#8221; نه، می پرم&#8230;&#8221;  قاطع گفتم.  رضا پریده بود. دو متر بیشتر نبود. من هم می تونم. دیوار قبلی بالای سه متر بود. دومتر که چیزی نیس&#8230; لحظهٴ حساسی بود&#8230; دست راستم توی جیب کاپشون محکم رو تپانچه قرار داشت تا از جیبم بیرون نیفته.</p>
<p style="text-align: justify;">تمرکز کردم و با یک جهش به داخل گودال پریدم&#8230; دو متر بیشتر تا کف گودال راه نبود. هنوز اول راه بودم.  هنوز از سطح ورودی سوراخ یعنی کف اتاق کاملا عبور نکرده بودم. نصف بیشتر بدنم در اتاق بالا بود&#8230; هر چه فکر کردم اول بار کجا آقا رضا را دیدم یادم نیومد&#8230; صحنه های پراکنده از زمانهای پراکنده به یادم آمد&#8230; البته فقط رضا نبود. خیلی افراد دیگر هم به یادم آمد اما در بیشتر ماجراها  آقا رضا حضور داشت&#8230; بعد شک کردم که این صحنه ها که به ذهنم می آید مال آینده است یا گذشته&#8230; آره، صحنهٴ مربوط به آینده هم می تونه عین خاطرات گذشته به ذهن آدم رله بشه&#8230; به علاوه تو این هم شک کردم که مکان این صحنه ها کجاست؟ نه زمان صحنه ها رو می دونستم نه مکانش رو، البته نه همهٴ اونها&#8230; بعضی صحنه ها مشخص بود کجا اتفاق افتاده&#8230; تا سینه ام وارد گودال شده بود و بدنم داشت شتاب می گرفت، کمتر از دو ثانیه دیگه به زمین کف گودال می رسیدم.  هنوز تا سینه تو اتاق بالایی بودم و اول راه بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">داشتم اینرو می گفتم، زمان و مکان  خاطرات کمی پس و پیش شده بود و کمی هم قر و قاطی&#8230; حتما می بخشید!  مثلا دقیقا می دونستم سه میلیارد سال بعد کجا اول بار آقا رضا را می بینم، حتی نام کهکشان و سیاره وقاره و کشور و شهر را دقیقا می دونستم&#8230;  اما اینکه تو اون سفر طولانی کی و کجا اول بار او را دیده بودم برایم مشخص نبود&#8230; البته شاید مسئله  برای شما خوانندهٴ گرامی  کمی پیچیده به نظر بیاد&#8230; اما اولندش که وقتی مسئله  حل بشه  ابهامی براتون باقی نمی مونه وراحت میشین &#8230; و دومندش هم که&#8230; شیرینی این مسائل به همین پیچیدگیهاشه&#8230; سرم از سطح سوراخ گذشته بود و پاهایم رها شده بود. بین هوا و زمین بودم. وسط راه بودم.  یک ثانیه بیشتر نمانده بود تا به کف گودال برسم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خدمت حضور حاضر خوانندهٴ اهل ذوقم عرض می کردم که این اولین ماجرای رسمی من و آقا رضا بود و خیلی برایمان مهم بود که موفق بشیم، برای همین هم مثلا  دو ماهی  حسابی تمرین کرده بودیم&#8230; آقا رضا که سالها به دنبال گنج و ثروت بود خبردار شده بود که درجایی شبیه روستاهای اطراف کلات نادری، فردی به نام هارون که از متمولین روستا بود پس از سالها جستجو به گنج بزرگی دست یافته&#8230; خلاصه، آقا رضا  چند ماهی وقت صرف نمود و پس از حصول اطمینان مرا که از دوستان قدیمی و به نوعی شاگردش بودم برای همدستی در این اقدام شریفانه انتخاب کرد و صد البته&#8230; منهم جواب مثبت دادم  و الا که&#8230; و الا که الان میان زمین و آسمان معلق نبودم! بعد هم نقشه ای دقیق طرح کرد – که ما اکنون در حال اجرای موفقیت آمیز آن هستیم- و بعد از آن، برای حدود مثلا دوماه اتاقی در یکی از دهات اطراف اجاره کردیم  تا تمرینات لازم را برای عملیات امشب انجام دهیم&#8230; اما اینکه می گویم &#8220;مثلا دو ماه&#8221; و نمی گویم دو ماه، بی دلیل نیست&#8230; کم  کم این  مسائل  روشن خواهد شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">با سرعت پایین می آمدم و نزدیک زمین بودم. سه چهارم راه را طی کرده بودم، پاهایم به حالت چمباتمه در آمده بود. نیم ثانیه ای بیشتر تا فرود به کف موزاییکی گودال باقی نمانده بود&#8230; این را هم عرض کنم، در این دو ماه هر روز برنامهٴ کوه نوردی و صبحانهٴ مفصل در قهوه خانهٴ آمیرز عبدالعلی خان برقرار بود و بعد از آن هم، نقشه کشی برای عملیات و تمرین در باغات و کوههای اطراف روستا&#8230; بعد هم که ناهار در تنها رستوران ده یعنی همان قهوه خانهٴ آمیرز عبدالعلی خان&#8230; از حق نگذریم، دوستان سنگ تمام گذاشته بودند و گوشت تازهٴ بره و دیزی و کباب کوبیده و جوجه کباب، به همراه لبنیات همیشه تازهٴ روستا، کار خود را کرده بود و چند کیلویی اضافه وزن حقیر نتیجهٴ همین مرارتها و تمرینهای زیاده از حد بوده و هست&#8230; البته این را هم بگویم که در دهات زمین شما عزیزان از این خبرها زیاد نیست&#8230; یا اگر هم باشد، به این شدتی که ما در اینجا در گیر آن بودیم، برای اکثر قریب به اتفاق روستاییان فراهم نیست!</p>
<p style="text-align: justify;">دیگه تقریبا به کف گودال رسیده بودم، نوک پایم داشت به کف موزاییکی برخورد میکرد&#8230; بعد از ظهرها هم که بعد از خواب یکساعته، برنامه اول صرف طالبی یا هندوانه بود،  بعد هم تا دم غروب دوباره تمرین و نقشه کشی در اطراف ده،  دور از چشم مردم تا کسی به رازمان پی نبرد&#8230; یا از دیوارباغی با طناب بالا می رفتیم، یا در بالای کوه تیراندازی می کردیم و یا در گوشه ای دنج، قفل می شکستیم&#8230; البته آقا رضا این طور عنوان کرده بود که ما برای تعطیلات تابستان به روستا آمده ایم و هم اینکه می خواهیم اگر خوشمان آمد باغی برای ییلاق در آن اطراف بخریم و سال بعد با خانواده بیاییم&#8230; مرا هم پسر خواهر خودش معرفی کرده بود و من هم چند باری او را دایی جان صدا زده بودم&#8230; والبته بعدش حسابی خندیده بودیم.</p>
<p style="text-align: justify;">به کف گودال رسیدم و کمی هم محکم به زمین خوردم. تاریکی باعث شده بود زمین را نبینم. روی زمین، محکم ولو شدم. پایم درد گرفت&#8230; &#8220;سالمی؟&#8221;  &#8220;آره&#8230;&#8221;  سریع برخاستم و به طرف رضا رفتم. جای وقت تلف کردن نبود. اگر این قفل باز نمی شد بیچاره بودیم و ثمرهٴ تمامی تلاشهایمان هیچ بود… دو زانو روی زمین نشستم، توی گودال خیلی تاریک بود.  چراغ قوه را  دست چپم گرفتم&#8230; یک لحظه یادم آمد که الان کاملا بی حفاظیم و اگر سرمان بریزند کارمان تمام است&#8230; چاره ای نداریم، بایستی هر طور شده این قفل لعنتی بشکنه&#8230; رضا باز روی زمین خم شد تا قفل را از زیر به پهلو بچرخاند. قفل به سختی حرکت می کرد و رضا با چند ضربه چکش آنرا کمی چرخاند… همانطور که نور چراغ را روی قفل و صورتش انداخته بودم، چشمانش را دیدم که از سوراخهای نقاب بیرون زده و غرق کلنجار رفتن با قفل بود&#8230; باز یاد صدای پاها و خالی بودن بالا از محافظ افتادم و بدنم کمی لرزید&#8230;یک لحظه به صورت رضا نگاه کردم، و در کمال تعجب دیدم رضا همانطوری که غرق ور رفتن با قفل صندوق بود لبخندی شیرین و مرموزانه بر لب داشت&#8230; یعنی چه؟</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;ده یاالله&#8230; میله را تو سولاخ قفل کن تا من بزنم روش&#8230;&#8221;  با دست راست میلهٴ آهنی را برداشتم و همینطور که رضا قفل را به طرف من گرفته بود، نوک نازک و مسطح میلهٴ مخصوص را در سوراخ قفل که مستطیلی بود جا انداختم&#8230; کار سختی بود. چراغ قوه دست چپم بود و همین تعادلم  را کمی بهم میزد&#8230; بالاخره میله جا افتاد. رضا با هیجان بلند شد و چکش را روی میله قرار داد و در حالیکه قفل را از زیر محکم گرفته بود، با ضرباتی دقیق و محکم، قفل صندوق گنج هارون را به چالش کشید. یک، &#8220;پتق&#8221;. دو &#8230; سه &#8230; چهار&#8230; دستهایم می لرزید&#8230; محکم میله را گرفته بودم تا در نرود. عرق بر صورتم نشسته بود. بالاخره این لعنتی باز میشه یا نه؟ &#8220;پتق&#8221;&#8230; پنج&#8230; شیش&#8230; هفت. قفل شکست&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">باورم نمی شد. رضا با هیجان زیر لب گفت: &#8221; لامصب&#8230; بالاخره شیکست&#8230;&#8221; چند ثانیه ای بیشتر تا موفقیت باقی نمانده بود&#8230; تمام آرزوهایمان تا چند لحظه دیگر برآورده میشد&#8230; این  خاطرهٴ شیرین  را هم همینجا بگویم که آقا رضا هر وقت تو حال بود و دود قلیان یا سیگار بعد از چای می گرفتش، با حالتی نرم و ملکوتی می گفت: &#8221; اگه ما به این گنج لامصب برسیم تا آخر عمر بی نیازیم&#8230; می فهمی؟ لردیم&#8230; لرد&#8230;&#8221; و بعد به آرامی میزد زیر خنده و پک بعدی قلیان را عمیق تربالا می کشید. منهم از خوشیش کیف می کردم&#8230; حالا اون لحظه بود &#8230; یعنی تا چند ثانیهٴ دیگر&#8230; منکه صبرم تمام شده و حتی الان از مرور آن لحظات، نفس در سینه ام حبس می شود&#8230; حتما الان شما خوانندهٴ عزیز هم همین حال را دارید&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">رضا به سرعت قفل را از جا قفلی روی صندوق بیرون کشید و به گوشه ای انداخت. بعد دو      تایی بلند شدیم، در حالیکه من با یکدست چراغ قوه را به طرف صندوق گرفته بودم و با دست دیگر لبهٴ در صندوق را، آقا رضا هم طرف دیگر در جعبه را گرفت و با یک فشار هماهنگ در صندوق گنج افسانه ای هارون، به آرامی بازشد&#8230; در، صدای قرچی داد و به سختی شروع به باز شدن کرد&#8230; دو ثانیه ای طول کشید تا در کاملا باز شود&#8230; دو فکر در این فاصله به ذهنم رسید که دوست دارم با شما خوانندهٴ شکیبا در میان بگذارم&#8230; البته حتما می فرمایید الان جای این حرفها نیست&#8230; درصندوق را باز کن ببینیم اون تو چه خبره، بعداً خاطراتت را بگو&#8230; حق با شما عزیزان است  و من مطیع محضم اما&#8230; اما احساس می کنم باید این دو خاطره را بگویم وگرنه ماجرا ناقص می ماند&#8230; بله، عرض می کردم&#8230; اول این خاطره به ذهنم آمد که روزی در حالیکه با آقا رضا در آن باغ مصفای روبروی اتاق اجاره ایمان در ده بالا مشغول خوردن بستنی اکبر مشتی ناب بودیم و همین جا این نکته را عرض کنم که بستنی اکبر مشتی عالی است اما آنچه دراین نوع بستنی متعالی است یعنی به اصطلاح &#8220;حرف نداره&#8221; و خوشمزگی آنرا دو چندان میکنه اون خامه های سفید یخی شیرین داخل آن است&#8230; می بخشید حاشیه رفتم، داشتم می گفتم&#8230; آن روز بعد از ظهر آقا رضا، در اوج لذت و نشئگی ناشی از خوردن بستنی اکبر مشتی ناگهان برگشت و گفت: &#8221; نوکر هارون فکر میکنه یک سوم این گنج ماله اونه&#8230; طفلی واسه همین تموم اطلاعات رو داده&#8230; حالا هم خوش خوشون نشسته و فکر میکنه ما یه سوم این اموال زبون بسته رو میاریم و دو دستی میذاریم تو دست آقا&#8230;&#8221; بعد با حالتی رذیلانه زد زیر خنده و در حالیکه تکه ای بزرگ از بستنی را می بلعید گفت: &#8220;خوابشو ببینه&#8230;&#8221; و قاه قاه زد زیر خنده&#8230; این فکر، کمال ناجوانمردی بود و آقا رضا این طور آدمی نبود&#8230; این بار دومی بود که این مطلب را می گفت. راستش از این حرف آقا رضا  قدری ناراحت شدم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در صندوق تا نیمه باز شده بود و از فرط هیجان صدای ضربان قلبهایمان را می شنیدیم. تاپ، تاپ، تاپ&#8230; تا یک ثانیهٴ دیگر به تمامی آرزوهای خود می رسیدیم&#8230; دوست خوانندهٴ من که مثل همهٴ ما،  تمام عمرت آرزوی ناگهان پولدار شدن داشتی تا بقیهٴ زندگی را با راحتی و خوشی در جزایر قناری سپری کنی&#8230; حتما حالت هیجان زدهٴ ما را در آن لحظهٴ تاریخی درک می کنی&#8230; و اما نکتهٴ دوم عجیبی که در آن لحظه به ذهنم خطور کرد و حتی موجب خندهٴ ملایمی هم شد و خوشبختانه آقا رضا، از فرط هیجان باز شدن در صندوق، متوجه آن نشد، این بود که&#8230; در یک لحظه تصویر آمیرز عبدالعلی خان، صاحب قهوه خانهٴ کذایی ده بالا در ذهنم آمد در حالیکه سینی آبگوشت فرد اعلی با تمامی مخلفات را روی سر گرفته و به طرف ما می آید&#8230;! و در همان حالت با لباس روستایی و کلاه نمدی و صورتی خندان در حالیکه صدای ضرب تنبک از گوشه ای بلند است قر هم می دهد&#8230; ما هم جای شما خالی، ازفرط خوشحالی می خندیدیم!&#8230; این تصویر، بسیار غیر منتظره و نابجا بود و به اصطلاح اهل فن decorum  یا تناسب زمان و مکان و موقعیت را رعایت نمی کرد و خود من  هم از آن تعجب کردم&#8230;  یعنی چه؟ اگر تمامی تصورات  ذهنی ما که بخشی از واقعیت وجودیمان است به ذهن ما رله میشود و حساب و کتاب دارد و طبق برنامه ای خاص تنظیم شده، پس تکلیف القاٴ این خاطرهٴ نامربوط  دراین موقعیت حساس و خطیر چیست؟ خوب&#8230; اگر کمی صبر کنید، این معما تا حدودی حل خواهد شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در صندوق کاملا باز شد. نور چراغ قوه را با عجله داخل صندوق انداختم&#8230; هیچ چیز نیست&#8230; باورم نمیشه&#8230; فقط چند تا کاغذ ته صندوق افتاده&#8230; یعنی چه؟ امکان نداره!  نور را طوری گرفتم که صورت رضا را که زیر نقاب پنهان بود ببینم. چشمهایش از سوراخهای نقاب از حدقه بیرون زده&#8230; انگاری دنیا را رو سرش خراب کردن&#8230; رضا دست کرد تو صندوق تا مطمئن بشه درست می بینه، دستاش می لرزه&#8230;هیچی!  فقط یک دسته کاغذ که چیزی رویشان تایپ شده و به هم منگنه شده اند  ته جعبه قرار داره&#8230; یک لحظه مثل اینکه عالم و آدم رو سرم خراب شد&#8230; سرم شروع به سرگیجه کرد  و این تازه اولش بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">همه چیزخیلی سریع اتفاق افتاد. هنوز از شوک واقعه بیرون نیامده بودیم که سرو صدای تندی از بالای سرمان بلند شد. از هول صدا بدنم لرزید، چراغ از دستم افتاد روی کف موزاییکی گودال و شکست&#8230; تاریکی محض&#8230; مثل اینکه سه چهار نفر بودند&#8230; با عجله وارد انباری بالا سرمان شدند و قبل از اینکه بتوانیم حرکتی کنیم سنگ سیمانی در گودال را که با زحمت از جا در آورده بودیم، در جای خود جا انداختند و بعد مثل اینکه یک سنگ دیگر هم رویش گذاشتند تا اصلا باز نشود&#8230; صدای خنده هایشان را می شنیدیم&#8230; کیف می کردند!  تاریکی مطلق&#8230; خفقان محض. نفسها در سینه حبس&#8230; زنده به گور. آری زنده به گور شده بودیم!</p>
<p style="text-align: justify;">زنده به گوری واقعا خوفناک است&#8230; آدمی اگر بداند در جایی افتاده که چاره ای جز صبر و صبر و صبر سنگین برای مرگ محتوم ندارد&#8230; جهنم را در دنیا دیده است. حتما می پرسید که حالات روحیمان در آن شرایط چگونه بود؟ یا به چه فکر می کردیم؟ البته خوانندهٴ باهوش من حدس میزند  که ما از آن مهلکه نجات پیدا کردیم و گرنه که&#8230; و گر نه که بقیهٴ ماجراهای این کتاب اتفاق نمی افتاد!&#8230; احسنت! آفرین به این همه هوش و زکاوت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در تاریکی مطلق گودال حتی یک کلمه هم بین من و رضا رد و بدل نشد&#8230; همین طور میخکوب سر جای خود ایستاده بودم، حتی دستم را نیز به طرف جیب کاپشن و اسلحه نبردم&#8230; از بالا دیگر صدایی نمی آمد، رفته بودند&#8230; از رضا هم صدایی در نمی آمد&#8230;عجیب بود،حتی احساس ترس هم نداشتم&#8230; در یک حالت عجیب تحول سریع روحی بودم&#8230; در آن سفر طولانی بارها و بارها و هر روز چند بار در معرض این دگرگونی های ناگهانی ذهنی بودم&#8230;  تحولات روحی  و القا افکاری که طبق برنامه ای مشخص روی می داد&#8230; افکاری به ذهنم رله می شد که تاٴثیرات معینی داشت و رویدادها را توضیح می داد. بی اختیار دستم را به طرف صورتم بردم و نقاب مشکی را از چهره  برداشتم و به زمین انداختم. دیگر به آن احتیاجی نبود…  صدایی شنیدم وحس کردم  که آقا رضا هم همین کار را کرده&#8230;  بی اختیار کت چرمی مشکی ام را که اسلحه در آن بود در آوردم و به زمین انداختم، شاید چون حس می کردم هوا گرم است. نمی دونم&#8230;  ناگهان زمین زیر پایمان به حرکت درآمد&#8230; کمی جا خوردم ولی القائات ذهنی مسئله را بیان کرد&#8230; خنده ام گرفت، خنده ای ملایم و بیجا&#8230; صدایی از رضا در نیامد. کف موزاییکی زیر پایمان مثل کف آسانسور به آرامی به طرف پایین حرکت کرد&#8230; زیاد طول نکشید&#8230; به پایین رسیدیم. تاریک بود. مثل اینکه جلوی دری فلزی قرار داشتیم&#8230; در باز شد.</p>
<p style="text-align: justify;">نورشدیدی به داخل زد. چشمهایمان که دقایقی در تاریکی مطلق بود، تاب تحمل نور را نداشت&#8230; دستم را جلوی چشمانم بردم تا از هجوم نور جلوگیری کنم. چشمانم را کمی ماساژ دادم و به آرامی باز کردم&#8230; رضا هم همین حالت را داشت. نگاهی به صورتش انداختم. لبخند می زد، مثل من&#8230; دو سه ساعتی بود که چهره اش را زیر نقاب دیده بودم،  خوشحال بودم که باز خودش را می بینم.  دستی به ریش های قهوه ای رنگش کشید و با دست به نقطه ای اشاره کرد و گفت: &#8220;این طرف&#8230;&#8221; در یک لحظه، سریعاً محیط پیرامون خود را دید زدم و بی اختیار به طرفی که رضا می گفت رفتم&#8230; اتاقی بزرگ به اندازهٴ حدود هفتاد هشتاد متر، زیر زمینی نورانی با چراغهای فلورسانت لوله ای دور تا دور دیوارها، با چند لامپ بزرگ که از سقف آویزان بود.  دیوار ها سفید بودند و کف اطاق موزاییک ساده داشت&#8230;  آن طرفی که آقا رضا اشاره میکرد چند قالی قشنگ پهن بود و دو فرش با حال قرمز، بخش اصلی زیر زمین را می پوشاند. روی فرشها چند مخده برای تکیه دادن بود، به همراه بساط میوه و شیرینی و یک سماور مسی  بزرگ و چند قلیان&#8230; همه چیز با سلیقه و ساده بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه بیش از همه جلب توجهم را کرد حوضچهٴ زیبایی بود در سه کنج اتاق با فواره ای کوتاه که آب، با صدایی موزون از آن بیرون می زد. حوضی بسیار کوچک و ظریف با کاشی های ریز  فیروزه ای، دو طبقه و با  آبشاری روان ازبالا به پایین. هوای زیرزمین گرم و مطبوع بود، دور تا دور اتاق چند شوفاژ قرار داشت. خنده ام گرفت، آخه مثلا هنوز صنعت شوفاژ به روستا نرسیده&#8230;  اما خوب دیگه اینها جزو &#8220;صحنه&#8221; به حساب نمی آمد، عملیات تمام شده بود. الان به اصطلاح &#8220;پشت صحنه&#8221; بودیم&#8230;  به طرف حوضچه رفتم، کفشها را سریع  از پای کندم و روی قالی قدم گذاشتم&#8230; خستگی عملیات در سه ساعت گذشته از پاهایم بیرون زد. کنار حوض روی فرش نشستم و به مخده ای نرم تکیه زدم، نفسی راحت بیرون دادم خیره به حوض موزاییکی آبی رنگ. چرخش ماهیان کوچک قرمز در میان آب، صدای روانبخش جریان آب&#8230; رضا  به آرامی در طرف دیگر حوض نشست و به پشتی نرمی تکیه داد، با نگاهی محو در ماهیان غلطان میان حوض&#8230; خستگی و رضایت در چهره اش پخش بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">هنوز روی زمین جا نیفتاده بودیم که سر و صدایی از راه پله های روبرویمان بلند شد. راه پله ای باریک، بغل دستشویی، در گوشهٴ دیگر اتاق قرار داشت. ما قاعدتا یک طبقه  زیر زمین بودیم. عده ای داشتند از راه پله پایین می آمدند. بی اختیار برخاستم، رضا به آرامی بلند شد و لبخندی زد&#8230; ناگهان، اول از همه &#8220;هارون&#8221; وارد شد. هارون  همان آقای مهندس قربانیان دوست آیندهٴ دور خودم بود که البته در آن سفر طولانی هم از رفقا بود&#8230; اما عجب گریمی کرده بود&#8230; انگاری واقعا هارون بود!  قربانیان، میانسال و قدری چاق و سرخ رو بود. گونه هایش گوشتالو بود و ریشی مرتب و اصلاح شده داشت با خط ریشی دقیق و تمیز. همهٴ اینها در دکور امشبش برقرار بود، به علاوهٴ اینکه کلاه عرقچین توری سفیدی  بر سر داشت و عبایی قهوه ای رنگ از پارچهٴ ابریشمی بر دوش،  پیراهنی سفید بر تن و شلواری گشاد  مثل شلوار کردی  به پا داشت ، شالی سبز رنگ به کمر بسته بود و چند انگشتری عقیق و طلا که برق می زد به دست راست داشت  و خلاصه در شمایل &#8220;هارون&#8221; آن صحنهٴ کذایی بود&#8230; من و رضا جلو رفتیم. پشت سر قربانیان چند نفر دیگر هم وارد شدند. قربانیان به طرف ما آمد و مرا در آغوش کشید. زیر لب گفت: &#8221; خسته نباشید&#8230;&#8221;   جواب دادم : &#8221; شما هم همینطور&#8230;ممنون.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با آقا رضا خوش و بش کرد&#8230; همگی سلام کردیم و دست دادیم. همراهیان هارون چهار نفر  بودند. سه  تا از آنها را شناختم، یکی از آقایان به اصطلاح کارگردانی عملیات گنج هارون را بر عهده داشت. البته برای آن ماجراها &#8220;کارگردان&#8221; به معنای رایج و کلاسیک لازم نبود&#8230; خوانندهٴ محترم من بعد ها که قدری از ابهاماتش کاسته شد یا بهتر  بگویم بر ابهاماتش افزوده شد، خواهد دانست که کارگردان اصلی، تمامی ماجراها  و حوادث را که از قبل فیلمنامه اش را کامل تدوین کرده است به طریق تمام اتوماتیک اجرا می کند، یعنی فیلمنامه هایی را که قبلا انشاٴ نموده، با تحقق ذهنیت ها و عینیت ها دقیقا و مو به مو اجرا می نماید و نیازی به کارگردان صوری نیست&#8230; اما خوب، چه می شود کرد که گاهی برای بعضی عملیات و ماجراها فردی را به نام کارگردان در نظر گرفته که او هم نقش خود را با دادن دستورات و غیره شبیه یک کارگردان فیلم یا تاٴتر بازی می کند&#8230; یعنی در فیلم، فیلم بازی میکند! خوب مثل اینکه توضیحات قدری بر ابهامات افزود! نگفتم؟</p>
<p style="text-align: justify;">دوفرد دیگر را حدس زدم باید به اصطلاح، نوکر های هارون در این ماجرا باشند. یک نفر ناشناس هم میان همراهان هارون بود که نتونستم حدس بزنم کیه&#8230; جوانی بود خوش سیما و بیست و هفت هشت ساله با صورتی کشیده و اصلاح کرده با چشمانی نافذ و باهوش و سر و وضعی اتو کشیده&#8230; لباسها و گریم هارون و نوکرهاش مطابق گریم روستایی بود اما آن فرد تیپ دانشجویی و امروزی بود. لبخندی نافذ بر لب داشت و شیطنتی شیرین از چهره اش می بارید. چشمانش را از همان اول از من بر نمی داشت و لبخند می زد. نمی دانم چرا از او خوشم آمد و لبخند او را با لبخندی متقابل جواب دادم&#8230;  هارون بعد از احوالپرسی  رو به آقا رضا کرد و با لهجهٴ ملایم دهاتی گفت: &#8220;دست آقایون درد نکنه حالا دیگه به اموال ما چشم دارین&#8230; دنبال گنج ناقابل ما میاین&#8230;؟&#8221;  رضا با شیطنتی شیرین به من  اشاره کرد و گفت: &#8220;والله همش زیر سر این آقایه مهمانه&#8230; از اول نقشهٴ اون بود، من هیچکاره ام جناب هارون&#8230;&#8221; صدای شلیک خنده یک لحظه زیر زمین را پر کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعد هارون، یعنی آقای قربانیان دستی به عرقچین سفیدش کشید و با انگشتان چاق پر انگشتریش، آن دو نفر را که من ندیده بودم معرفی کرد: &#8220;این آقا، نوکر مرحوم من است.&#8221;  دوباره صدای خندهٴ جمع بلند شد&#8230; و این آقا هم همان نوکر فراری است. هر دو به اصطلاح نوکر در لباس روستایی بودند. نوکر مرحوم، سی  و پنج ساله می نمود و نوکر فراری زیر سی سال داشت. هر دو چهره هایی شاد داشتند&#8230;  یک لحظه خواستم از نوکر فراری بپرسم بالاخره آیا به ما خیانت کرده و جریان را لو داده یا نه؟&#8230;چون انتهای ماجرا  قدری ابهام آمیز بود،  ولی نپرسیدم چون می دانستم کل ماجرا به علاوهٴ تفسیر و تعبیر آن - به موقع- به ذهنم رله می شود&#8230;  در آن سفر طولانی روزانه چندین بار از مکانی به مکانی و از صحنه ای به صحنه ای منتقل می شدم، با حالات روحی متفاوت وهر بار که چشم باز میکردم، خودم را شخصیتی دیگر – متناسب با شرایط صحنه- می دیدم.</p>
<p style="text-align: justify;">همین طور که هنوز سرپا ایستاده بودیم و مشغول معارفه بودیم هارون رو به من کرد و با اشاره به فرد ناشناس گفت: &#8220;این آقا هم، جناب مهمان، از دوستان شماست&#8230;&#8221; جمله را که می گفت لبخندی هم بر لب داشت&#8230; حس کردم دارد مزاح می کند، چون دیدم لبخندی روی لب همه نشست و حتی صدای تک خنده ای هم بلند شد&#8230; فکر کردم شاید قبلا او را دیده ام و یادم نیست&#8230; چون این مسئله خیلی پیش می آمد که در جریان انتقالم از صحنه ای به صحنهٴ دیگر، حافظه ام دستکاری می شد و حتی شخصیتی کاملا جدید پیدا می کردم&#8230; با حالتی که شرمندگی ام را نشان دهد گفتم: &#8220;متاٴسفانه آقا را به جا نمیارم&#8230;&#8221; هارون گفت: &#8221; ایشان، جناب آقای خواننده هستن&#8230; از جوانان فاضل و تحصیلکرده که امشب افتخار دادن و در این ضیافت شرکت کردن&#8230;&#8221;  قدری از اسم او تعجب کردم. خواننده یعنی چه؟ آیا میخواهد برایمان آواز بخواند یا فامیلش خواننده است؟ چرا هارون اسم کوچک او را نمیگه؟  رو به او کردم و گفتم: &#8221; مخلصم&#8230; خوش آمدین.&#8221;  با صمیمیت سر تکان داد: &#8221; قربان شما، ارادت از ماست&#8230;&#8221; و دست دادیم.</p>
<p style="text-align: justify;">هارون با اشاره به قالی و سماور و بساط میوه و شیرینی  و حوضچهٴ زیبای کنج دیوار گفت:<br />
&#8220;آقایون سر پا خوب نیس&#8230; خسته این&#8230; بفرمایین بشینین یه قدری چای و میوه میل کنین و یه گپی بزنین تا شام برسه&#8230; امشب، همه  شام میهمون حقیرین&#8230;&#8221; بعد نگاهی به من و آقا رضا انداخت و اضافه کرد: &#8220;البته میهمون ناخوانده و لکن عیبی نداره&#8230;&#8221; و باز صدای خندهٴ جمع در زیر زمین طنین انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">یک ربع ساعت بعد همگی چای خورده و میوه خورده و دستشویی رفته،  منتظر شام بودیم&#8230; حدود هفت هشتایی از خیارهای ریز قلمی سبز خوشمزه را پس از پوست کندن با نمک خورده بودم اما  هنوز خیلی اشتها داشتم&#8230; سه چهار ساعتی بود درگیر عملیات بودیم. پیاده روی  طولانی وبالا رفتن ها و پرش ها و اضطراب ها کار خودش را کرده بود و حسابی گرسنه بودم&#8230; رادیویی در کنار سماور روشن بود و آهنگ ضربدار و رنگ داری می نواخت&#8230; مجلس را شاد کرده بود، بی اختیار می خواستی پاشی و برقصی!</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان سر و صدایی از راه پله ها بلند شد&#8230; فردی با یک سینی غذا روی سرش وارد شد. آمیرز عبدالعلی خان بود. همان صاحب تنها رستوران یا به تعبیر درست تر قهوه خانهٴ روستا. مردی پنجاه ساله، لاغر و سیگاری با صورتی کشیده و ته ریشی نامنظم. آمیرز عبدالعلی آدم سرزنده و بذله گویی بود. پشت سرش دو نفر دیگر هم وارد شدند، هر کدام با سینی ای پر از غذا روی سر&#8230;  همانطور که آن آهنگ ضرب دار از رادیو پخش می شد و آمیرز عبدالعلی به طرف ما می آمد، شروع کرد به قر دادن، با حالت خنده داری می رقصید و جلو می آمد&#8230; ناگهان یادم آمد که عین این تصویر را در هنگام باز شدن در صندوق گنج هارون، در آیینهٴ ذهنم دیده بودم&#8230; آمیرز عبدالعلی سینی را جلوی ما گذاشت&#8230; آبگوشت درجه یک فرد اعلی بود با سبزی تازه و نون تافتون گرم تازه پخت&#8230; الحق که آبگوشتهایش حرف نداشت، با ماهیچهٴ تازه و نخود لوبیای دبش و آب لیمو و ادویه جات و خلاصه همه چی&#8230;البته فقط آبگوشت نبود و هارون (که حالا در نقش میزبان بود) سنگ تمام گذاشته بود و تو سینی ای که  دو کارگر آمیرز عبدالعلی خان آورده بودند، کباب کوبیدهٴ درجه یک با گوجه و ماست و دوغ فرد اعلی و سایر مخلفات هم موجود بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از شام سنگین، بساط دود غلیان و چای داغ ناب  با طعم نعنا به راه بود، به همراه انواع    شیرینی جات خوشمزه &#8230; موسیقی هم عوض شده بود و متناسب با حال سنگین ما یکی از آوازهای شجریان از رادیوی قدیمی پخش می شد&#8230; چه چه گرم شجریان و آواز او چه دلنواز بود! نور فلورسانت لامپها با رنگی بین سفید و زرد، گرما و روشنایی خاصی به فضا داده بود&#8230;  قالی های نقشدار تبریزی و مخده های نرم، آن حوضچهٴ آبشاری دلفریب با ماهیان رنگارنگ، سماور بزرگ مسی در کنار حوض، لم دادن ما هفت هشت نفر و بساط دود و قلیان و موسیقی  سنتی و خلاصه همه چیز، مجلس آنشب را بسیار گرم کرده بود&#8230; لحظه ای توی این فکر رفتم که چرا پس آقای خواننده برامون نمی خونه؟ ولی&#8230; شاید خواننده فقط اسمش است نه شغلش&#8230; در ضمن، با وجود صدای دلنشین شجریان دیگه احتیاجی به خوندن کس دیگه ای نیس&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در این لحظه هارون صدای رادیو را پایین کشید و سینه صاف کرد و جملاتی چند ادا نمود. سراپا گوش شدیم&#8230; چنین گفت جناب هارون: &#8221; با تشکر از همهٴ شما عزیزان، خصوصا آقا رضا و جناب مهمان که این صحنه یا به تعبیری عملیات را با موفقیت به انجام رسانیدند&#8230;&#8221; این جمله را با لهجهٴ رسمی ادا کرد و چون با لبخند حضار مواجه شد فهمید سوتی داده و سعی کرد ما بقی جملات را با لهجهٴ روستایی  بگوید. البته لزومی نداشت، چون ماجرا تمام شده بود و ما الان، مثلا در پشت صحنه بودیم، اما خوشمزگی هارون ادامه داشت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8220;بله، عرض به خدمت عزیزان که این عملیات با کمال موفقیت به پایان رسید و خوب ما هم خوشحالیم که در این دو ماه که میزبان آقایون بودیم، انشاالله که بهشون خوش گذشته&#8230;&#8221; آقا رضا به علامت تاٴیید سر تکان داد. &#8220;و خوب، همه چی به خیر و خوشی تمام شد&#8230; &#8221; بعد با           لبخندی گفت: &#8221; البته بحمدالله آقایون در سرقت خود ناکام موندن، ولی خوب&#8230; قسمت این طور بود دیگه، کاریش نمیشه کرد&#8230;&#8221;  صدای خنده بلند شد. &#8220;اما&#8230; حالا برای اینکه خیلی هم دست خالی نرفته باشن محتویات صندوق رو هر چی که بود ارزونی خودشون می کنیم&#8230; حلالشون باد&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">در این لحظه دو نوکرسابق هارون بلند شدند و رفتند و صندوق را از داخل آسانسور آوردند. با خودم فکر کردم که  تکنولوژی به کار رفته در ساخت این آسانسور خیلی جالب  و پیشرفته هست و قطعا تا سالهای سال دیگه هم، چنین چیزی به این روستا- به فرض اینکه همه چیز به روال طبیعی پیش بره-  نخواهد رسید&#8230;  صندوق را آوردند و روی زمین گذاشتند.  هارون در آنرا چرخاند&#8230; در، صدای جیر جیری کرد و باز شد&#8230; هارون دست راستش را که پر انگشتری بود داخل جعبه کرد و یک دسته کاغذ تایپ شده را که بهم منگنه شده بودند در آورد&#8230; بعد نگاهی به من انداخت و از جایش بلند شد و به طرف من آمد که  از فرط پر خوری و خستگی روی قالی ولو شده بودم&#8230; حدس زدم تعداد کاغذ ها حدود پانزده بیست تا باشد. خواستم بلند شوم که هارون با دست اشاره کرد نمی خواهد و خودش دو زانو کنارم نشست&#8230; همهٴ حضار، بعضی با لبخند، و آقا رضا با نگاهی گرم به طرف من و هارون خیره بودند. هارون رو به من کرد و گفت: &#8220;اینهم گنج بنده که برای ربودنش این قدر زحمت کشیدین&#8230; منکه حلالتون کردم&#8230; مبارکتون باشه.&#8221; و کاغذ های تایپ شده را به من داد&#8230; در آن لحظه که کاغذها را گرفتم، واقعا نمی دونستم چی هستند.  به ذهنم عجیب اومد که ما این همه وقت بگذاریم و برو بیا و&#8230; دست آخر، این کاغذها&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بی اختیار گفتم: &#8220;خیلی ممنون&#8230;&#8221; باز صدای تک خندهٴ یکی دو نفر بلند شد، ولی من حواسم فقط به کاغذها بود&#8230; همینکه کاغذها را جلوی صورتم بردم تا ببینم چی نوشته سرم گیج رفت و فهمیدم که در حالت به اصطلاح &#8220;به خواب رفتن سر پایی&#8221; هستم&#8230; خوانندهٴ عزیز که با حالاتی که بر سر ما در آن سفر طولانی مکرر می آمد هنوز آشنا نیست حق دارد بپرسد &#8220;به خواب رفتن سرپایی  دیگه چیه؟&#8221;&#8230; عرض به حضور حاضر جناب خوانندهٴبزرگوار دانش پژوهم که&#8230; به خواب رفتن سرپایی حالتی است شبیه به در جا هیپنوتیزم شدن، که ما، در آن برنامهٴ طولانی زیاد دچار آن می شدیم، تا از صحنه ای به صحنهٴ دیگر و با ذهنیتی متفاوت انتقال پیدا کنیم&#8230; البته اگه اجازه بدین بعداً بیشتر توضیح خواهم داد&#8230; ماجراهای بعدی بعضی از ابهامات را رفع خواهد کرد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کاغذها را جلوی صورتم گرفتم و در حالیکه نمی دونم چرا از همهٴ افراد دورو برم تنها تصویر آقای خواننده در ذهنم تلاٴلو میکرد، کم کم از محیط اطراف بی خبر شدم و به خواب  رفتم&#8230; قبل از اینکه از هوش برم، فقط تونستم  چند جملهٴ اول از صفحهٴ اول را بخونم:</p>
<p style="text-align: justify;">گنج هارون</p>
<p style="text-align: justify;">شبی تاریک بود و ماه زیر ابرها پنهان.  دستم را تو جیبم کردم. تپانچهٴ کوچک را فشردم. سرد بود. قلبم لرزید. به سختی جلو راهم  را می دیدم. دنبال رضا در کوره راه میان بیشه ها به طرف آبادی می رفتم. نیم ساعتی در راه بودیم. ده دقیقه بیشتر نمانده بود&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2655/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مشت بر پوست</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2646</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2646#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 06:38:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعیده سیاحیان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[نقد و بررسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2646</guid>
		<description><![CDATA[یادداشتی بر &#8220;کتاب ویران&#8221; از ابوتراب خسروی نوشته سعیده سیاحیان
زمستان ۸۸/ نشر چشمه
نخستین ویژگی بارز و مشخص مجموعه‌ی هشت داستانی &#8220;کتاب ویران&#8221; تشخص زبانیِ نویسنده ی آن، ابوتراب خسروی ست. او که می داند از کلمات داستان اش چه می خواهد، همواره به یک دستی و همگنی داستان هایش اهمیتی خاص می دهد،
از این رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2646#more-2646"><img class="alignright size-medium wp-image-2647" title="کتاب ویران" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/image0007-197x300.jpg" alt="" width="101" height="154" /></a><strong><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2646#more-2646"><span style="color: #ff0000;">یادداشتی بر &#8220;کتاب ویران&#8221; از ابوتراب خسروی نوشته سعیده سیاحیان</span></a><br />
زمستان ۸۸/ نشر چشمه</strong><br />
نخستین ویژگی بارز و مشخص مجموعه‌ی هشت داستانی &#8220;کتاب ویران&#8221; تشخص زبانیِ نویسنده ی آن، ابوتراب خسروی ست. او که می داند از کلمات داستان اش چه می خواهد، همواره به یک دستی و همگنی داستان هایش اهمیتی خاص می دهد،</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2646"></span>از این رو در این مجموعه داستان نیز با وجود تفاوت هایی که در نوع داستان ها وجود دارد همه از زبانی متشخص بهره می گیرند. در داستان نخست این مجموعه، &#8220;تفریق خاک&#8221;، از زبان من راوی داستان را می شنویم. قهرمان منفرد داستان مرد جوانی ست که می خواهد خود را از قید و بند دارایی های پدری مستبد رها سازد، از این رو با دزدیدن تنخواه کوشک پدری به سفر می رود. پدر با استفاده از عمال و رعیتش او را می یابد و برای آن که پای سفر را از او ستانده باشد، یک پایش را می برد. داستان روایت آرزوهای هیچگاه دست نیافتنی پسر است. او که می خواهد خود را از چنگال استبداد پدر رهایی بخشد در روان خویش، خود را ترکه مردی می یابد که برای یافتن زهدانی مناسب و درخور در جستجوست؛ تا آن را در پیکره ی زنی بدنام می یابد و به او پیغام می دهد که نزد پدر رفته، این شرط به دنیا آمدنش را با او در میان بگذارد. گران به سوی پدر می رود و با او شرط می کند که اگر پسری از خود به دنیا آورد، خاتون کوشک شود ورنه: &#8220;هرچه خواهی با گران کن.&#8221; و بدین ترتیب پسر در بطن گران رشد می یابد، اما آنی نمی شود که پدر می خواسته است پس گرچه گران شرط را می برد، اما با گریز پایی پسر تنها با بریدن پای او به هدف دست می یابد. و گران در عین برندگی می بازد.<br />
داستان در فضایی میان واقعیت و رویا روایت می شود. قهرمان داستان جمع و تفریق را در دوران کودکی از مدرسه می آموزد و به بزرگسالی می رسد. او که دل در گرو ثروت و مکنت ندارد، چشم بر کوتاهی های رعیت  می بندد و مورد خشم او قرار می گیرد. این خشم او را فراری می دهد. اما او که همواره می خواسته به آزادی دست یابد چنان خود را مختار می بیند که در رویای دست نیافتنی اش خود اقدام به یافتن و انتخاب زهدان زنانه می کند و این نهایت آزادی و آزادگی ست. اما دریغ که این آزادی تنها اوهام است. استبداد پدری پای رفتن او را می برد و او جسم از تن جدا شده را به خاک می سپارد چراکه این بخش کنده شده دیگر در اختیار او نیست چنانکه آمدنش و حتا رفتنش!<br />
زبان و لحن داستان زبان گذشته نیست، گرچه داستان روایت در زمان گذشته دارد. روایت زمان آینده است گویی کسی پیش بینی روزهای را می کند که هنوز نیامده؛ حال آنکه این روزها آمده اند و گذشته اند: &#8220;معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد. همیشه می خواهد بداند بعد از آن که چیزهایی گم شوند چه چیزهایی باقی می مانند. &#8230;&#8230;&#8230;.. من چیزی می گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی که موازی دیوار مدرسه سر به آسمان کشیده است نگاه خواهم کرد.&#8221; اما داستان با این زمان ادامه نمی یابد در لایه ی دوم خود جایی به اوهام قهرمان داستان پا می گذارد و به گذشته می رود، یعنی در زمان گذشته روایت می شود و آن هم وقتی ست که قهرمان خود را در هیئت ترکه مردی آزاد در کوه در حالی می یابد که پدر به دنبالش آمده و از او  خواسته به زهدانی برود : روزی پدر سوار بر اسبش از کوه می آمد از جایی روشن، مثلاً از یک خط سفید بر دامنه ی کوه سرازیر می شد که به کهورستان پشت دروازه ی کوشک می رسید. مرا که ترکه مردی هستم دید. نشناخت نباید می شناخت، من که هیچ وقت به دنیا نیامده ام. ترکه مرد فریاد کرد و گفت: هی خان به من گوش کن. من پسر تو هستم، ولی حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم. آن وقت تو این جا توی این کوشک پرت منتظر مانده ای؟ پدر از من پرسید: تو کی هستی؟<br />
و این چنین قهرمان داستان روایت آزادی مطلقش را آغاز می کند. اما دوباره نقطه ای که داستان در عالم واقع روایت می شود زمان به آینده می رود. این دوگانگی زمانی در داستان گرچه دو زمان را از یکدیگر جدا ساخته است اما به گونه ای غیر متعارف استفاده شده است. زمان گذشته که زمانی مرده و رفته است در خیالات و اوهام قهرمان روایت می کند و زمان آینده که زبان غیرقطعی و حدسی ست در روایت واقعیت قهرمان روایت می کند. و این جابه جایی زمانی فضای داستان را به سوی فضایی فراتر از واقع می کشاند.<br />
&#8220;پیک نیک&#8221; نیز چون &#8220;تفریق خاک&#8221; در فضایی فرا واقع روایت می شود، فضایی که بیشتر نوعی رئالیسم جادویی را تداعی می کند. باغی بزرگ و خاندانی بزرگتر و پرشاخه اما نه با اجسام خاکی که با شمایل هایی که از دوران های مختلف زندگی شان برجا می ماند. آدم های خاندان صاحبی که صاحب باغ بزرگ صاحبی بزرگ شده اند همچون پدرانشان با مرگ و گذر عمر نه تنها پا از باغ برون نمی گذارند، بلکه در شمایل های ماندگار همچنان به زندگی ادامه می دهند. گویی تاریخ خاندان صاحبی همان جا در باغ به صورت شمایل های مردگان شکل می گیرد. راوی در ابتدا عنوان می کند که بعد از مرگ پدرش: &#8220;بازی های ما دیگر شیطنت نیست شرارت است. برای همین می نشینند و جلسه می گیرند تا تعیین تکلیف کنند و قاتل را بیابند و مجازات کنند.&#8221; و قاتل از منظر بزرگترها تنها فرزند مقتول یعنی راوی است. او که در شب ازدواجش با قتل پدر مواجه می شود، نه تنها مانند دیگر صاحبی ها که در اتاق آینه خانه شب زفافشان را گذرانده اند، ازدواج نمی کند بلکه آن اتاق آینه خانه قتلگاه اش می شود. در اثبات بی گناهی او حتا شمایل های مختلف پدرش که بازمانده دوران جاهلی او بوده نیز به دادش نمی رسد. او پس از مرگ، شمایل هایش را می بیند و از آن رو که دیگر نمی تواند داستانی روایت کند ادامه داستان را به نویسنده می سپارد.<br />
زبان در این داستان نیز زنده و مضارع است. راوی تصاویری را برای مخاطب در اکنون داستانی روایت می کند: این جا باغ بزرگی است با بیست هکتار وسعت و دیوارهای بلند سنگی و درخت های قدیمی که گویا جد بزرگ ما، صاحب بزرگ با دست های خودش می کارد. &#8230;. یا &#8230;. در چنین روز طولانی یی است که پدر با عموها در شمایل های فراموش شده رویت می شوند. &#8230;. به همین خاطر است که راوی ناچار می شود در هنگام مرگ هدایت داستان را به نویسنده بسپارد و خود در شمایل داماد ناکام در باغ اجدادی پرسه بزند.<br />
آدم های داستان تشکیلات پیچیده ای را فراهم نیاورده اند؛ آنها آدم های معمولی هستند که در باغ اجدادی خود، صاحبی بزرگ زندگی می کنند. آنان اما مسخ تفکرات او هستند، اویی که این باغ را به وجود آورده و پایه گذار ممکلتی برای فرزندان خود شده است. فرزندان نیز اطاعت امر او کرده اند. خاله ها، دایی ها، عمه ها و عموها. آنها بزرگترهایی را تشکیل می دهند که مامور حفظ و صیانت از قوانین باغ اجدادی هستند. آنها کاری به خارج باغ ندارند خودشان می برند و می دوزند حتا برای یافتن قاتل نیز به مشورتی داخلی بسنده می کنند و این ها همه نشانه هایی برای یک سرزمین خودمختار است. صاحبی بزرگ پایه گذار و پادشاه سرزمین صاحبی ست و فرزندانش شهروندان این سرزمین.  مضمون داستان استبدادی خود ساخته را به نمایش می گذارد. باغی از آن خاندانی به نام صاحبی. کسانی که صاحب همه چیزند، بر همه چیز حکمفرمایی دارند. همه چیز بر پایه ی قوانین آنان شکل گرفته است و همه چیز حکایت از نوعی استسمار خانوادگی دارد. کسی حق ندارد خارج از این قوانین عمل کند. مرگ و زندگی به دست خاندان صاحبی ست و این عموها، عمه ها، خاله ها و دایی ها هستند که قوانین را اجرا می کنند. در این سرزمین کوچک اما چیزی که مهم است حضور شمایل هاست. حتا مردگان نیز حق خروج از باغ را ندارند؛ نه که نداشته باشند آنها چنان مسخ باغ اند که حتا شمایل های آنها نیز در باغ باقی می ماند. آنها جان دارند و انتقام می گیرند که البته همه ی اینها نیز در زیر سیطره ی شمایل صاحبی بزرگ است. او گرچه نیست اما خود را در ایادی و فرزندانش تکه پاره کرده و قدرت بلامنازع باغ صاحبی ست.<br />
داستان سوم این مجموعه یکی از بهترین داستان های کتاب حاضر نیز هست.&#8221; مرثیه ی باد&#8221;. داستان سربازی ست که همه جا با یاد و خاطره ی همسرش زندگی می کند. تا لحظه ی مرگ که او را گم می کند.<br />
داستان این گونه آغاز می شود: &#8220;وقتی از زنم خداحافظی می کردم تا به منطقه اعزام شوم زنم گفت: مبادا فکر کنی تنهات می گذارم. هر جا بروی سایه به سایه ات می آیم راست می گفت.&#8221; و این چنین زن همه جا، سایه به سایه ی مرد می رود حتا در سخت ترین میادین نبرد نیز زن همراه شوهر است. او در قابی به سراغ مردش می رود اما همین که مرد در میانه ی جنگ می میرد این زن است که دیگر او را نمی بیند. مرد چنان در رویاهای زندگی غرق است که حاضر نیست حتا برای لحظه ای خود را در قلب جبهه احساس کند. او می خواهد زندگی کند هر جا که باشد حتا در میانه نبرد. اما جنگ نه عشق می شناسد نه زن و نه زندگی.<br />
نویسنده در این داستان نگاهی متفاوت به جنگ دارد. مردی که می جنگد، مرد جنگی نیست. او از همان ابتدا با زندگی به جنگ می رود و آن چه باعث نبرد او می شود نه دشمن تیرانداز بلکه خود جنگ است. او با رویای زن و فرزند و شادمانی های معمول و شیرین زندگی اش به نبرد با جنگ می رود. او هیچ شناختی از جنگ و دشمن تیرانداز ندارد او می خواهد زنده بماند و زندگی کند  حتا در میانه ی میدان نبرد اما جنگ بی رحم تر و بی مروت تر از آنی ست که فکر می کنی. نبرد با دنیای کثیف جنگی بالاخره روح مرد را از تنش جدا می سازد و پدیده ی جنگ را همچنان به عنوان پدیده ای مورد انزجار معرفی می کند. فضای حاکم بر این داستان بیشتر رویا و خیال است و مانند دو داستان قبلی فضایی جادویی ندارد.<br />
بیست سال پس از ناپدید شدن ناهید مادر همچنان در پی اوست و اکنون راه به رمالی رسانده است. مادر به سراغ او می رود تا بلکه زن پیشگو ردی از ناهید بیابد، در حالیکه برادران او اکنون سال هاست به نبودش عادت کرده اند. &#8220;قاصد&#8221; شرح جستجویی بی انتهاست. جستجویی که اگرچه آغازش با ناپدید شدن بی دلیل ناهید شکل می گیرد اما پایانش همچنان گم شدگی ست. در این جستجوی دراز مدت تنها مادر است که اکنون پس سالیان بسیار که دیگر دخترش آن دختر دانشجوی بیست سال پیش نیست، همچنان به دنبال بیست سالگی اش می گردد. داستان واقعگراست و راه به واقعیتی رسانده که در نزد مادر است و فرزندان را از آن نسیبی و قسمتی نیست. در این داستان اگرچه خبری از خیال پردازی ها و تکنیک های پیچیده ی داستان های پیشین نیست اما همچنان سوالی حل ناشده در داستان باقی می ماند. ناهید برای چه رفته و دیگر بازنگشته و آیا زن پیشگو قادر است خبری از او به مادر پیرش برساند؟ این دو سوال کلیت داستان را تشکیل می دهد و پاسخی برایش نمی یابد.<br />
در &#8220;یک داستان عاشقانه&#8221; با رازی مواجه می شویم که با مرگ یکی از شخصیت ها سر باز می کند. کسی می میرد و راوی داستان رد او را تا کشف یک راز خانوادگی می گیرد. نام عمو داود و زهره نامی ست که همواره بر سر زبان اعضای خانواده بوده است. حال راوی با پی گیری ماجرای داود و زهره پی به دشمنی مادران آنها می برد. ساختار مثلث عشقی که با وجو گذشت سالیان بسیار با حادثه ی مرگ سر باز می کند. داستان تکنیک پیچیده ای ندارد و در ساختاری کلاسیک روایت می شود. بهانه ی روایت مرگ عمو داود است و با پیشبرد داستان و به میان کشیده شدن آدم های دیگر در داستان شخصیت های اصلی اولیه یعنی داود و زهره رنگ می بازند و داستان به دست مادرانشان می افتد و عشق مشترک میان آنها که عامل انتقام یکی از دیگری شده است، پیکره ی داستان اصلی می شود.<br />
&#8220;رویا یا کابوس&#8221; میان رویا و کابوس در نوسان است. رویا جایی ست  که یک محکوم به اعدام خود را در لباس بازجوی خود می بیند و کابوس جایی که یک مامور اجرای قانون خود را در قاموس یک خرابکار تشکیلاتی تصور می کند. داستان دارای سه فضاست فضای اول روایت رویای مرد محکوم در لباس یک مامور اجرای حکم. قسمت دوم کابوس یک مامور و روایت خرابکار تشکیلاتی از نحوه ی آشنایی اش با همرزم هم اتاقی که از طرف تشکیلات برایش در نظر گرفته شده است. و قسمت سوم بازگشت به رویا. البته منطق داستانی حکم می کند که واقعیت داستانی مربوط به یک محکوم به مرگ باشد که در رویایش خودش را به جای بازجوش فرض می کند. او به این رویا ادامه می دهد تا جایی که می بیند قابل پیشروی نیست. و بعد روایت واقعی از موقعیت او و هم خانه اش آغاز می شود. و در پایان نیز از آنجایی که راوی منتظر مرگ است دوباره خود را در رویای شیرینش غرق می کند. کابوس یا رویا داستانی واقع گراست که در بخشی از خود در رویا فرو می رود. از این رو دارای زبان پیچیده ای نیست اما همچنان تشخص زبانی نویسنده را حفظ می کند.<br />
در داستان &#8220;آموزگار&#8221; نیز مانند دو داستان نخست این مجموعه فضایی فراواقع بر داستان حاکم است. فضایی متفاوت و مالیخولیایی. فضایی که به جنس داستان های خسروی بسیار نزدیک است. روایتی از مرید و مرادی. مرد جوانی که آموزگار است تصمیم می گیرد به روستایی برود که شنیده پدرش سال ها پیش در آن جا سالک شده. او به شهر مورد نظرش می رود اما حتا اهالی آن منطقه نیز نامی از روستای رمشگ نشنیده اند؛ اما او با راهنمایی یک راننده پیر به آن ده می رود و در آن جا با مزار پدرش و ویژگی های او و ویژگی ها متفاوت مردم آن جا مواجه می شود. مردم آن منطقه نه که مانند بدویان بلکه بیشتر شبیه به حیوانات زندگی می کنند. آنان به جای گریه و خنده زوزه می کشند و مانند حیوان زندگی می کنند اما مرد جوان آموزگار درمی یابد که پدرش برای کشاندن آنان به شرایط انسانی تلاشهای زیادی کرده است. او نیز راه پدر را ادامه می دهد و در سالگرد آمدنش مهیای بازگشت می شود. داستان در نقطه ای تمام می شود که آموزگار در انتظار رسیدن پیرمرد نشسته است و صدای زوزه ی اهالی این ده دور از تمدن به گوش می رسد. آدم های این ده گرچه علاقمند به تغییر هستند اما گویی دست کشیدن از خصلت های هزاران ساله غیر ممکن است. آنها در برابر آموزش های آموزگار و پدر سالکش از خود نه تنها مقاومتی نشان نمی دهند بلکه از آن استقبال نیز می کنند اما باز هم از تبار همان حیوانی هستند که آموزگار فکر می کند کرکس است و خودشان در این باورند که از نسل هدهد سلیمان اند که در لحظه ی مرگ حضرتش مورد عنایت خداوندگار قرار گرفته. نگاه بی زاویه ی راوی به این آدم ها ویژگی زبانی خاصی به داستان بخشیده است. زبانی که گرچه ماهیت زبان نویسنده است اما می توان این خصلت را درآمیخته با این زبان مشخص، نوعی نگاه بی طرفانه و سرد تلقی نمود. راوی که خود به دنبال رسیدن به پدر سالک است به جایگاه او می رسد و همچون او احتمال ماندن را منتفی نمی داند. گرچه پدر به عنوان سالک پا به آن ده دورافتاده از تمدن بشری گذاشته اما پسر در لباس معلم و آموزگار به آن جا می رود داستان هیچ اشاره ای به روزهای او نمی کند بلکه بیشتر به گذشته و نقش پدر می پردازد. در پایان نیز در همان صخره ای که سال پیش در کنارش از مرکوب پیرمرد خارج شده است منتظر آمدن یا نیامدن می ایستد او هیچ ذهنیتی از ماندن یا رفتن ندارد. گویی آن چنان که او بر این مردمان بدوی تأثیر گذاشته آنان نیز بی تأثیری نبوده اند.<br />
در &#8220;داستان ویران&#8221; نویسنده برای قهرمان داستان برساخته ی خود روایت می کند که چگونه داستان او از میان کلمات به وقایع داستانی اش راه یافته است. نویسنده برای قهرمان داستان خود داستانی را که ساخته ویران می کند چراکه خود دلباخته ی قهرمان داستان شده است. &#8220;داستان ویران&#8221; الگوی مثلثی عشقی ست که یک ضلع آن را نویسنده تشکیل داده است. نویسنده در حین خلق داستان توبا و سروان و سعید سپهر از حضور خود نیز روایت می کند. کلمات که ابزار او برای به دست آوردن قهرمان داستان است، در جای جای داستان با صحنه های داستانی به مبارزه بر می خیزند تا در پایان نویسنده را به اعتراف وادارد. داستان داستان راوی- نویسنده ست. نویسنده ای برای خلق داستان خود با کلمات تصویر می سازد و گاه خود به ویرانی آن تصاویر برمی خیزد. او که برای قهرمان می نویسد، یعنی از زاویه ی دید خطابی سود می برد، برای به چنگ آوردن قهرمان داستانش او را به هر سو می کشاند. اما گاهی روند داستان خود، اختیار از کفش می گیرد اما او  ویران می کند تا عنان داستان را خود به دست گیرد و به پایان داستان خود برسد. نویسنده برای خلق داستان گرچه از قهرمانان داستانی خودش استفاده می کند اما درواقع این خود اوست که یکی از قهرمانان ناپیدای داستان خود است. او عاشق توبایی ست که سعید سپهر و سروان بر او عشق می ورزند و سروان به دست سعید سپهر کشته می شود و سعید سپهر به دست قهرمان داستان تا: &#8220;به برزخ داستان ها نرو و در کنارم بمان. با تو من هیچ زن دیگری را نخواهم نوشت. برای همین است که حرف های تن تو را در آب و هوا جست و جو می کنم.&#8221;</p>
<p style="text-align: left;"><strong>امرداد ۸۹-سعیده سیاحیان</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2646/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>روزی روزگاری دیروز</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2635</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2635#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 17:50:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2635</guid>
		<description><![CDATA[حاشیه ایی بر داستان گرگ از گلشیری نوشته فرشاد اسماعیلی
&#8220;به خدا من فاحشه نیستم&#8221;، &#8220;فتح نامه مغان&#8221;،&#8221; انفجار بزرگ&#8221;،&#8221;زندانی باغان&#8221;"مردی با کراوات سرخ&#8221;، &#8220;یک داستان اجتماعی خوب&#8221; &#8230;&#8230;زیستن با هر کدام از این ها،د هم نفس شن با کاراکتر های گلشیری  جان تازه ای می دهد .به روستاهای دوردست می  روی، هم پیاله ی سیاسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2635#more-2635"><img class="alignright" title="هوشنگ گلشیری" src="http://ebooks.ketabnak.com/images/covers/golshiri.jpg" alt="" width="101" height="158" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2635#more-2635"><span style="color: #ff0000;"><strong>حاشیه ایی بر داستان گرگ از گلشیری نوشته فرشاد اسماعیلی</strong></span></a><br />
&#8220;به خدا من فاحشه نیستم&#8221;، &#8220;فتح نامه مغان&#8221;،&#8221; انفجار بزرگ&#8221;،&#8221;زندانی باغان&#8221;"مردی با کراوات سرخ&#8221;، &#8220;یک داستان اجتماعی خوب&#8221; &#8230;&#8230;زیستن با هر کدام از این ها،د هم نفس شن با کاراکتر های گلشیری  جان تازه ای می دهد .به روستاهای دوردست می  روی، هم پیاله ی سیاسی ها می شوی،گوش به حرف های ناگفته ی فاحشه ها می دهی،به عیادت مرده ها می روی ،سر سنگ مرده شور خانه بوی کافور می کشی وبالاخره زوزه گرگ می شنوی.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2635"></span>از این همه آمدم سراغ &#8220;گرگ&#8221;.شاید حتا دوستانی که خیلی خوب گلشیری می خوانند گرگ را چندان برای نقد نپسندند اما گرگ گلشیری چرا های زیادی دارد داستان گرگ از گلشیری با استفاده از تکنیک فلش بک به خوبی آغاز می شود. راوی داستان بر خلاف  داستان های کوتاه دیگر گلشیری عوض نمی شود راوی یکی  ازمعلم های مدرسه است اما از تکنیک نقل در نقل بجا استفاده می کند. گرگ را در ادبیات ایران و جهان ودر دنای رئال با ویژگی هایی مثل درندگی ،توحش، ایجاد ترس و رعب و کمی شاید هم مرموزی و زیرکی می شناسیم.<br />
شخصیت ها به اندازه هم در داستان ها اهممیت دارند و نمی توان شخصیت ها را شماره گذاری کرد  اما داستان گرگ داستان زنی تنهاست و مواجهه و کشمکش درونی و ایجاد رابطه ی پرسش برانگیز و عجیب و غیر متعارف با گرگی متفاوت که تنها و به دور از گله گرگ ها چند بار با چشم های براقش  پشت پنجره زن دکتر پیدا می شود و حتا اسیر تله نمی شود و تا چند قدمی تله می رود اما دم به  تله نمی دهد.شاید خیلی ها معتقد باشند که داستان گرگ یک داستان چند لایه و دارای ساخت ژرف گرایانه نیست و نباشد و نمی توان گرگ را با یک نگاه سمبلیک و نماد گرایانه تصور کرد واینکه داستان گرگ بسیار رئال است وتنها برشی از واقعیت است .  اما به نظر من همه ی نگاه ها و قرار داد های داستان ی به گلشیری که می رسد کمی دست و پا گیر<br />
می شوند مثلن شاید به سادگی به توان گفت گرگ داستانی سمبلیک نیست اما ادعای اینکه گرگ نماد گرایانه است  را هم نمی توان ادعای چندان گزافی دانست.  یا اینکه داستان از هول و ولا یا تعلیق بر خوردار هست یا نه؟ یا اینکه  پایان داستان بسته است یا باز؟ یا روایت تخت است یا سینوسی؟ به نظرم در داستان گرگ کمی قرار داد ها دست وپا گیر می شوند.مثلن اگر شخصیت ها را به &#8220;ایستا&#8221; و &#8220;پویا&#8221; تقسیم کنیم ؛ &#8220;اختر&#8221; ،شخصیت زن داستان گرگ شاید هیچیک نباشد.شخصیت ایستا تا پایان داستان از رویداد ها و حوادث داستان تاثیر نمی گیرد و  در پایان همان نگرش ها یا باور های آغزین را دارد اما شخصیت  پویا بالعکس می باشد و در پایان داستان دگرگون می شود.و در پایان موضوع اصلی به اعتقاد و باور جدیدی می رسد.  شاید به آن شکل رقیق و کلاسیک نمی توان گرگ را سمبلیک فرض کرد اما وقتی فضای داستان را یک  ترس و رعب و وحشت و اضطراب و نگرانی گرفته است  و داستان از فضای زیست نا آرام و نا امن حرف می زند، نمیتوان سرسری و به راحتی گفت نمیتواند داستان گرگ نمادین و سمکبلیک  باشد و این  شاید شگرد گلشیری است که  قطعیت را حتا در نگاه به داستانش نمی توان جواز داد.&#8221;ایجاد فاصله&#8221; از تکنیک های گلشیری است چه در جهان بینی چه در محتوا و تم  وفرم داستانی او. باید با فاصله و وسواس حرف زد.  این ترس روانی جامعه ..این روانشناسی اضطراب انسان امروز و این ناامنی در کنار تنهایی انسان امروز یکی از مولفه های انکار نشدنی داستان گرگ است.  در شخصیت پردازی &#8220;اختر&#8221; در داستان گرگ با ویژگی های اینچنین روبه رو :<br />
- لاغرو پریده رنگ - قد کوتاه - نوزده ساله - و&#8230;..<br />
اختر نوزده ساله ای که بیشتر کتاب می خواند و یا در تنهایی اش برای خود چایی می ریزد و حتا درمهمانی های دوره ایی شوهرش شرکت نمی کند وبعد ها در داستان نقاشی می کند که البته نقاشی هایش به زعم راوی چندان خوب نیست و مهم تر از همه! مهم تر از همه ! کد بسیار زیرکانه  و زیر پوستی و گذرایی است که گلشیری در مورد شخصیت زن داستان گرگ می دهد که شاید خیلی  ها در خواندن های اولیه به راحتی از کنار ان بگذرند که به  نظر من یکی از کد ها و نشانه های بسیار  قوی و کمک کننده در یافتن کلید ها و روانشناسی اختر می باشد و آن؛ &#8220;ترس از نازایی&#8221; اختر است. زنی تنها که حتا می ترسد باردار نشود شاید این دوری از جمع و روستا این که خانه ای اختیار کرده اند  چند صد متر آن طرف روستا ، در کنار قبرستان .این دوری و  انزوا گرایی شاید ناشی از همین ترس  های اختر است که ناشی از  روان مضطرب او باشد و این حس حقارت نا خواسته از اینکه شاید جامعه  و روستا به چشم اجاق کور و نازا به او نگاه کنند.  نگاه ها در داستان گرگ بسیار متفاوت و مهم است. نگاه گرگ، نگاه مردم، نگاه دکتر و &#8230;&#8230;اختر مرا به یاد &#8220;فروغ &#8220;می اندازد.  &#8220;زنی  تنها در آستانه فصلی سرد&#8230;&#8230;&#8221;و حتا &#8220;پذیرفتن مرگ&#8221; که شاید بتوان گفتیکی از تم های اصلی   داستان باشد که آن را شاید بتوان در زندگی فروغ  هم دید : &#8220;به مادرم گفتم برای روزنامه ها پیام تسلیتی بفرستد&#8221;. وآگاهی از مرگ وشاید به استقبال رفتن از آن.فصل سردی که در داستان  گرگ هم  در توصیفات برف<br />
اول و برف دوم و برف سوم به خوبی میتوان دید.<br />
فصل سردی که شاید سردی ذهنیت جامعه و سردی زیست جمعی باشد. و توحشی ایجاد شده درجامعه وترس و نگرانی  اضطرابی که به سراغ شخصیت هایی که با ویژگی ها ی اختر می آ ید: زنی اهل کتاب ، گوشه نشین، درون گرا وخیلی از ویژگی های که بیشتر باید سفید خوانی شود.<br />
&#8220;قبرستان&#8221; ؛محیطی که در داستان های گلشیری زیاد استفاده شده است. در داستان &#8220;معصوم اول&#8221; هم به خوبی مایه های تشویش و اضطراب و بی معرفتی انسان معاصرنسبت به آینده و زمان را می بینیم. در &#8221; دست تاریک ،دست روشن&#8221; هم همین طور. در &#8220;فتح نامه مغان&#8221; هم باز گلشیری به  قبرستان حضور پررنگی می  دهد.  &#8220;قبرستان&#8221; محیطی که به تم دل مردگی و انزوا طلبی و حتا بعضن وحشت و ترس داستان کمک می کند.زیست در کنار قبرستان با پیشینه ی  طولانی که در سکوت و تنهایی ترس اور دارد انتخاب خوبی است.  گذاشتن شکلات و آبنبات  در جیب و اینکه زن  بچه ها را دوست دارد و این علاقه به بچه ها و این احساس ترس و حقارت از اینکه بچه دار نشود این کشش و رانش توامانی که در روان اختر نسبت به  بچه و بچه ها هست را در رفتار های اختر می توان دید ،در نقاشی هایش،در دلبستگی اش به گرگ  و در این حس &#8220;قربانی شدن&#8221;.  قد کوتاه زن ،ترس از نازایی،وشاید شاید قیافه نه چندان زیبای او لب های سرد ،عینک مطالعه ،اندام ظعیف و گوشه گیری زن  به تحلیل روانشناسی زن کمک می کند. اختر شاید نمونه ایی از زن های جامعه مضطرب و ناامن و حتا میتوان گفت نازاست.نمونه ای از زن  هایی که که در چتر ناامنی و چتر بی اعتمادی و در نگاه های متوحش نگاه های دریده و ترس های توامان قربانی می شوند و خود داوطلبانه پای در راه قربانی شدن می گذارند.  اما زند ه ماندن عنصر اعتماد.حتا به عنوان یک مکانیزم دفاعی خیالی و توهمی و شاید مکانیزم جا به جایی در برابر عصبیت ترس.  اعتماد به گرگ تا لحظه های پایانی که گرگ را اندام سگ می بیند. آن هم سگ گله که بیشتر پیشینه نگاه بان دارد تا هجوم آور. سگی که حتا می تواند همراه باشدهمراهی کند وتنهایی زن را پر کند.زنی<br />
که شاید بتوان گفت به  عمد این اعتماد و اشتباه را در مورد هویت گرگ می کند و خوش بینانه گرگ را  با پوزه سگ می کشد.گرگ را با دم سگ میکشد و در نهایت داستان گرگ را کلن سگ می کشد .همان گرگ که سایه اش مبالغه  آمیز تمام روستا و قبرستان را گرفته بود.<br />
سایه ناامنی که که در تصویری بسیار زیبا کل روستا را گرفته است سایه ترسی که روی محیط زیست انسان معاصرافتاده است. این برتری امور انتزاعی بر امور عینی در روانشناسی تحلیلی نتیجه مستقیم  ترس و اضطراب است.این ترس است که دامن به توهم و انتزاع می زند.این ناامنی است که رابطه با امور عینی را قطع می کند وآرام آرام امور انتزاعی گسترده دامن تر می شود.و آن جامعه ی مرعوب  شده است که آبستن توهمات فزاینده و تصورات واهی وخیالی نا صحیح است و امور انتزاعی در بستر جامعه وحشت زده ومرعوب جای امور متعیین می نشیند.  و این انسان مضطرب دست پای گم کرده است که در هول وولای ناامنی و توحش دست به دامان امور وهمی وخیالی می شود وپیش می ورد تا انجایی که قربانی این بی معرفتی نسبت به اینده و زمان<br />
ناشی از دلهره می شود. در روانشناسی منشاء و دلیل اضطراب نا مشخص است اما در ترس منشاء ترس معین است. اختر شاید به نوعی هم ترس دارد هم اضطراب هر چند دکتر می گوید :&#8221; سر نترسی دارد&#8221;.اضطراب از گرگی که اینده کشمکش با او را نمی داند در روانشناسی نو ، آدمی در برابر ترس و اضطراب  مکانیزم های مختلفی نشان میدهد: سرکوب&#8230;رجعت&#8230;انکار ..خیال بافی&#8230;کناره گیری..جابه جایی..درون فکنی..برون فکنی..همانند سازی..دلیل تراشی..وانمود سازی&#8230;جبران ..توفق..تصعید و&#8230;.<br />
اما در باره زن در گرگ سخت میتوان گفت که چه مکانیزمی را انتخاب کرده است. میتوان به سادگی  گفت سرکوب را انتخاب نمی کند و یا دلیل تراشی نیست یا وانمود سازی نیست اما مکانیزم انکار را نمیتوان به راحتی انکار کرد یا حتا توافق را یا حتا همانند سازی را.  روانشناسی  زن گرگ دربرابر ترس و اضطراب پیش آمده و پیشرفت او و کناره گیری از ترس ،همانند  سازی او، خیال بافی های زن و برون فکنی ها حتا میتوان گفت تصعید ها &#8230;..ترکیبی از مکانیزم های  روالنی گوناگون را نمایش می دهد .<br />
و در نهایت نمی توان گفت این ترس و اضطراب بیماری انسان امروزی به یک پدیده روان نژدی است و آیا  این ترس غیر عادی و یا اصطلاحن فوبی است؟  و یا نه  این ترس واکنشی دفاعی است ویک یک واکنشی طبیعی انسان امروزی است مثل ترس هایی<br />
که خیلی از آدم های دیگر دارند. این ترس بیماری نیست مثل ترس از خون ..ترس از سوسک.. ترس  از بلندی..ترس از اتش&#8230;یا حتی  &#8220;ترس از گرگ&#8221;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2635/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک مهمانی یک رقص</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2639</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2639#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 17:50:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2639</guid>
		<description><![CDATA[داستان &#8220;قهرمان یک باور&#8221; نوشته سینا ریسمانچیان سیزده ساله از اصفهان
یشگفتار
داستان پسر باهوش و درس خوانی را می خوانیم که به خاطر علاقه ی بیش از حد  به یک تلسکوپ درگیر مسائلی میشود که برای او و سائرین عبرت آموز میشود . . .  . .
تقدیم به آقای خاتون آبادی مشوق مهربان و  [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2639#more-2639"><img class="alignright size-medium wp-image-2640" title="سینا ریسمانچیان" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/357908726071642.gif" alt="" width="99" height="146" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2639#more-2639"><span style="color: #ff0000;"><strong>داستان &#8220;قهرمان یک باور&#8221; نوشته سینا ریسمانچیان سیزده ساله از اصفهان</strong></span></a></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یشگفتار</strong><br />
داستان پسر باهوش و درس خوانی را می خوانیم که به خاطر علاقه ی بیش از حد  به یک تلسکوپ درگیر مسائلی میشود که برای او و سائرین عبرت آموز میشود . . .  . .</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2639"></span><strong>تقدیم به آقای خاتون آبادی مشوق مهربان و  پیگیرم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">این داستان به دوستانم کمک می کند تا درباره استعدادشان بیشتر بیندیشند و بتوانند تصمیمات بزرگی درمورد استعدادشان بگیرند ولی بدانند که تمامی فکرشان را به آن اختصاص ندهند و از راه های اصـلی منحرف نشوند.</p>
<p style="text-align: justify;">((برای انسان غیرممکن ، غیرممکن است.))</p>
<p style="text-align: justify;">معرفی<br />
معلم:جولایی<br />
-بله آقا<br />
-برگه ی امتحانی ات را بگیر،آفرین<br />
همه ی دانش آموزان  به پرهام نگاه می کنند تا اینکه دوست پرهام از او می پرسد:      نمره ات چند شده؟<br />
پرهام در پاسخ می گوید:نوزده و نیم<br />
دانش آموزان پس از این جواب به وجد می آیند و برای او دست می زنند زیرا این امتحان بعد از نمره ی پرهام نمره ای بالاتر از شانزده نداشت.<br />
پرهام دانش آموزی بود درس خوان و باهوش که به چیز خاصی علاقه نداشت و همیشه در اتاقش در حال درس خواندن بود و در بعضی مواقع با توپش بازی می کرد.<br />
خانواده ی پرهام خانواده ی نسبتا ضعیفی بودند و پدر پرهام هم یک بنای ساختمان بود و آنها زندگی شان  را با سختی می گذراندند .<br />
اول شدن در آزمون</p>
<p style="text-align: justify;">مدرسه ای که پرهام در آن تحصیل می کرد هر سال آزمون هایی به نام آزمون های    آینده سازان برگزار می کرد و این آزمون شامل دو مرحله بود.<br />
پرهام در آزمون اول اولین نفر شد و برای تشویقش به او یک دوچرخه اهدا کردند.پرهام برای کمک به وضع مالی خانواده اش تصمیم گرفت که دوچرخه اش را بفروشد ولی او با مخالفت پدرش مواجه شد ولی آنقدر پافشاری کرد تا اینکه پدرش راضی به فروش آن دوچرخه شد.</p>
<p style="text-align: justify;">رفتن به مرکز علمی تحقیقاتی</p>
<p style="text-align: justify;">مدرسه تصمیم گرفت برای آشنایی دانش آموزان با وسایل تحقیقاتی، آن ها را به یک مرکز علمی تحقیقاتی ببرد.<br />
پرهام هم به همراه بقیه ی دانش آموزان رفت تا با کمی از وسایل علمی آشنا شود.<br />
در آنجا با وسایل عجیب قدیمی تا مدرن امروزی روبرو شد تا اینکه با یک تلسکوپ برخورد کرد.او که نمی دانست این وسیله چیست و تا به حال با چنین وسیله ای مواجه نشده بود از دبیرش پرسید:این چه وسیله ای است؟<br />
دبیر با کمی تعجب پاسخ داد : تلسکوپ<br />
پرهام پرسید : کارایی اش چیست؟<br />
- اخترشناسان با آن ستاره ها را رصد می کنند.ببینم مگر تو تا به حال این دستگاه را    ندیده ای؟<br />
_ خیر،می شود من آن را ببینم؟<br />
دبیر از مدیر مربوطه اجازه گرفت و گذاشت پرهام آن را ببیند و امتحان کند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">علاقه مندی پرهام به تلسکوپ&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام پس از آزمایش تلسکوپ به این وسیله علاقه مند نشان می داد و به دنبال دوستان و آشنایان می رفت تا بتواند با تلسکوپ آنان ستاره ها را رصد کند ولی او بدون اجازه ی پدر و مادرش به بیرون می رفت و شب ها نیز دیر به منزل می رسید تا اینکه پدرش از این موضوع مطلع شد و مانع این کار شد ولی با پا فشاری و اصرار بیش ازحد به پرهام اجازه داده شد تا در هر هفته یک بار به منزل دوستش علی برود و با تلسکوپ او ستاره ها را رصد کند.پرهام علاقه ای زیاد به تلسکوپ داشت  و با بهانه های مختلف به بیرون از منزل می رفت ولی تلسکوپ وسیله ای کمیاب بود و همیشه در دسترس پرهام نبود.</p>
<p style="text-align: justify;">عقب ماندگی از دروس . . .</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام که همه ی فکرش تلسکوپ شده بود دیگر به درس هایش علاقه ای نشان نمی داد و همیشه از درس هایش عقب بود و دیگر نمرات مطلوبی بدست نمی آورد.این مورد از طرف مدرسه به خانواده اش اطلاع داده شد و پدر و مادر او که می دانستند تمامی آن ها به خاطر علاقه ی بیش ازحد پرهام به تلسکوپ است نگذاشتند پرهام به خانه ی علی برود و پرهام از این موضوع بسیار ناراحت شد.<br />
اوضاع بر پدر پرهام سخت می گذشت و او نمی توانست  برای فرزندش تلسکوپ بخرد تا او را شاد کند و او از این موضوع ناراحت بود.<br />
مرحله ی دوم آزمون</p>
<p style="text-align: justify;">مدرسه پس از سه ماه تصمیم داشت مرحله ی دوم  آزمون های آینده سازان را برگزار کند و شورای مدرسه تصمیم گرفته بود جایزه ی اول شدن در این آزمون را یک دستگاه تلسکوپ اعلام کند.<br />
پرهام پس از شنیدن این خبر خیلی خوشحال بود و تصمیم گرفت تا از این فرصت استفاده کند و تمام تلاشش را بکند تا در این آزمون به عنوان اولین نفر انتخاب شود و دستگاه تلسکوپی برای خودش داشته باشد.<br />
پس از برگزاری آزمون پس از سه روز نتایج را اعلام شد و او در این آزمون نفر سوم شد و از این اتفاق ناراحت شد و  می دانست دلیل اینکه نتوانست رتبه ی اول را کسب کند روزهایی بود که درس نمی خواند و وقتش را با تلسکوپ دیگران هدر مـیداد.</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام تصمیم دیگری برای بدست آوردن تلسکوپ گرفت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کارکردن در کارگاه نجاری</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام که می دانست پدرش نمی تواند برای او تلسکوپی بخرد تصمیم گرفت در کارگاه نجاری نزدیک به خانه شان کار کند ولی پدر و مادر او با انجام این کار مخالفت کردند ولی حریف پافشاری فرزندشان نشدند و او درآن کارگاه شروع به کار کرد.<br />
پرهام با انجام این کار بیش از پیش از درسش عقب می افتاد و نمرات ضعیفی بدست    می آورد.<br />
به طور کلی عشق پرهام به آن تلسکوپ افسانه ای بود و او برای بدست آوردن تلسکوپ حاضر به انجام هر کاری بود.</p>
<p style="text-align: justify;">امتحانات ترم دو</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام صاحبکار بداخلاقی داشت و هیچگاه با میل برای او کار نمی کرد و حقوق زیادی نمی گرفت او در هر ماه ده هزار تومان دریافت می کرد که این مبلغ خیلی ناچیزی بود.<br />
بالاخره پس از پنج ماه کار و کمک بیست هزار تومانی پدرش توانست پولی را که برای خرید تلسکوپ لازم داشت فراهم کند و او توانست یک دستگاه تلسکوپ بخرد.<br />
در شانزدهم اردیبهشت برنامه ی امتحانات ترم دوم به دانش آموزان داده شد،او که حال تلسکوپ را بدست آورده بود تصمیم گرفت درسش را به طور جدی بخواند تا معدل<br />
کارنامه اش را  نمره ی خوبی ببیند.<br />
امتحانات برگزار شد و او پس از پنج روز کارنامه اش را دریافت کرد&#8230;<br />
بله،جدی نگرفتن درس و کار کردن در کارگاه نجاری همگی دست به دست هم داد تا پرهام در دروس<br />
جغرافیا،تاریخ،علوم و عربی تجدید شود.<br />
او که باورش نمی شد در این دروس تجدید شده باشد از این موضوع خیلی ناراحت شد و مورد تنبیه از طرف پدرش قرار گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">امتحانات شهریور</p>
<p style="text-align: justify;">پرهام که دیگر نمی خواست اتفاقات ترم دوم برای باردوم برایش بیفتد با تمام پشـتکار در امتحانات حضور یافت و توانست نمرات ترم دوم را جبران کند و توانست سایر مقاطع را ادامه دهد و رشته ی نجوم را برای خود انتخاب کند و همچنین توانست  یک رصد خانه تاسیس کند و نام(( تلسکوپ)) را برای رصد خانه اش انتخاب کند و همچنین توانست یکی از بزرگترین منجمانی شود که دنیا به خود دیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">* * * *</p>
<p style="text-align: justify;">انسان همیشه می تواند به هدفش برسد فقط کافی است اراده کند شما هم می توانید فقط کافی است اراده کنید.</p>
<p style="text-align: justify;">((تصمیم مانند ماهی است گرفتنش آسان ولی نگاه داشتنش سخت است.))</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سینا ریسمانچیان</strong></p>
<p style="text-align: justify;">برای دانلود این داستان <strong><a href="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/story_3.pdf">اینجا </a></strong>کلیک راست کنید و گزینه <strong>save as target</strong> را فشار دهید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2639/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بند انگشتی</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2628</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2628#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 17:50:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان کوتاه کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2628</guid>
		<description><![CDATA[داستانهای کوتاه کوتاه
داستان &#8220;چراغ قرمز&#8221; نوشته آیوین آبراهامیان
داستانی بدون عنوان از محسن ص

چراغ قرمز
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، چشمم به پسر جوانی خورد که به من نگاه می کرد . مدت ها بود ذهن مردم را می خواندم فوری سر به زیر انداختم . پسر از خط عابر عبور کرد و سرش را از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2628#more-2628"><img class="alignright" title="بند انگشتی" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/01/write-300x198.jpg" alt="" width="140" height="92" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2628#more-2628"><strong><span style="color: #ff0000;">داستانهای کوتاه کوتاه</span></strong></a><br />
داستان &#8220;<strong>چراغ قرمز</strong>&#8221; نوشته <strong>آیوین آبراهامیان</strong><br />
داستانی بدون عنوان از <strong>محسن ص</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2628"></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چراغ قرمز</strong></p>
<p style="text-align: justify;">پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، چشمم به پسر جوانی خورد که به من نگاه می کرد . مدت ها بود ذهن مردم را می خواندم فوری سر به زیر انداختم . پسر از خط عابر عبور کرد و سرش را از پنجره به داخل آورد .<br />
« آقا مستقیم ؟ »<br />
و با چشم های وق زده به من نگاه کرد . شوهرم بدون انکه به او نگاه کند گفت « نچ »<br />
چراغ سبز شد .</p>
<p style="text-align: left;"><strong>آیوین آبراهامیان</strong></p>
<p style="text-align: right;">****************</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>بدون عنوان</strong><br />
پارسال یه همسایه داشتیم اسمش آقا رحیم بود ، مریض شد ، مرد. میشد نَمیره ولی پول نداشت ، مرد. زن آقا رحیم هم از غصه مریض شده. تازه الان بیشتر از پارسال پول ندارن.آقا رحیم پنج تا دختر  تُپُل و خوشگل داشت و داره. من دختر دومی آقا رحیم که اسمش لیلا است را  شیش تا دوست دارم . یواشکی بوسش میکنم و کارای دیگه. الان صاب خونه اثاث آقا رحیم ینا را تو کوچه ریخته چون پول اجاره ندارن.جای آقا رحیم ینا  یه همسایه دیگه اومده. پنج تا پسر دارن که همشون ریش و سیبیل دارن. پسر اولیه اسمش عباسِ و همیشه یواشکی بوسم می کنه و کارای دیگه.  کاش به جای بابای لیلا ، بابای عباس مریض میشد و می مرد.</p>
<p style="text-align: left;"><strong> محسن ص</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2628/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اسفار کاتبان</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2605</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2605#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 07:13:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>الاهه صادقانی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان های کهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2605</guid>
		<description><![CDATA[نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم
قسمت دوم
خواجه چون نیک در او نگریست، او را بهتر از آنچه دیده بود یافت.  ناشکیب با سرو سهی سخن آغاز کرد و گفت׃: نام تو چیست؟ گفت׃ : بخت. گفت׃ جا و مکانت کجاست؟ گفت׃  تخت. گفت׃   اصل و ریشه تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2605#more-2605"><img class="alignright" title="اسفار کاتبان" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/05/138807200281.jpg" alt="" width="96" height="144" /></a><span style="color: #ff0000;"><strong>نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم<br />
<span style="color: #000000;">قسمت دوم</span></strong></span><br />
خواجه چون نیک در او نگریست، او را بهتر از آنچه دیده بود یافت.  ناشکیب با سرو سهی سخن آغاز کرد و گفت׃: نام تو چیست؟ گفت׃ : بخت. گفت׃ جا و مکانت کجاست؟ گفت׃  تخت. گفت׃   اصل و ریشه تو چیست؟ گفت׃  نور. گفت׃ چشم بد از تو  مه رو، گفت׃ دور.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2605"></span>خواجه چون نیک در او نگریست، او را بهتر از آنچه دیده بود یافت.  ناشکیب با سرو سهی سخن آغاز کرد و گفت׃: نام تو چیست؟ گفت׃ : بخت. گفت׃ جا و مکانت کجاست؟ گفت׃  تخت. گفت׃   اصل و ریشه تو چیست؟ گفت׃  نور. گفت׃ چشم بد از تو  مه رو، گفت׃ دور.<br />
گفت ׃حجاب تو چه پرده است؟ گفت׃ ساز. گفت׃ شیوه ات؟ گفت׃  ناز<br />
گفت بوسه دهیم گفتا شصت / گفت هان وقت هست گفتا هست<br />
گفت آیی به دست گفتا زود / گفت هان وقت هست گفتا هست<br />
خواجه که جوش از استخوانش برخاسته بود و تاب تحملش نبود،  شرم و رعنایی را بگذاشت و  زلف دلبر در کف گرفت و کام ها ستاند و<br />
خاست تا نوش چشمه را خارد / مهر ازآ ب حیات بردارد<br />
که ناگاه غرفه ی سست پی،  لرزیدن گرفت و بر خشت خشت کهنه اش  رخنه ها  افتاد و فرود آمد. کارنیکان هیچگاه به بد نیانجامد.<br />
هر کدام به سویی جستند تا کسی آنان را در آن حال وصورت نبیند.  خواجه به گوشه ای خزید و زانوی   غم در بر گرفت. از آن سو، دختر گره درابرو افکنده وافسرده به میان یاران باز گشت. رنج هاش رابه یاد آورد،  چنگی در بر گرفت و آنچنان نواخت که هر عاشقی از ناله اش شیدا می شد. و  به آواز خواند׃ :<br />
عاشق آن شد که خستگی دارد /به درستی شکستگی دارد<br />
عشق پوشیده چند دارم چند / عاشقم عاشقم به بانگ بلند<br />
مستی و عاشقیم برد  ز دست/ صبر ناید زهیچ عاشق مست<br />
گرچه بر جان عاشقان خواریست/ توبه از عاشقی گنه  کاریست<br />
عشق با توبه آشنا نبود / توبه در عاشقی روا نبود<br />
عاشق آن به که جان کند تسلیم/ عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم<br />
و  حسب حال خود بدین صفت خواند . آن دو شحنه که رشته این پیوند در دستشا ن بود،  دریافتند که در دل آن دو، تند باد عشق وزیدن گرفته است .به سراغ خواجه رفتند و  اورا نیز پریشان خاطر و دلداده یافتند. دو شحنه عزم راست کردند که جز به کار آن دو به دیگری نپردازند . پس؛ تدبیر کردند که به بهانه ای نگذارندشب کسی به خانه اش باز گردد،  تا خواجه از آن ماهرو کام دل برگیرد.این سخن با خواجه گفتند و به سوی بتان شتافتند به افسانه گفتن. تاریکی شب که  پرده دارشد، دو شحنه به قول خود وفا کردند و آن صنم را به خواجه رساندند.و آن دو در هم آمیختند  گویی سرو تشنه به جوی آب رسید ه باشد یا آفتاب به ماه.<br />
… وآنچه گفتن نشایدش با کس/ با تو گفتم نعوذبالله و بس<br />
تا خواست کار به انجام رسد، گربه ای وحشی از سر شاخی مرغی را به کنج سوراخی بدید و جست بر مرغ زد و میان دو نازنین افتادند و صدمه ها دیدند. هر دو، ترسان و دل رمیده از جای جستند و به کام نرسیده  به سویی دوان شدند. پری روی نزد نوش لبان باز گشت<br />
و نیم شب چنگ در بر گرفت واز تقدیر خود مویه ها کرد. دو شحنه که راز دار او بودند از آنچه بر او رفته بود آگاهی یافتند و با اوهمدردی ها کردند  و در پی خواجه شدند. خواجه چون بندگان روغن دزد، در جویباری تنگ خزیده بود.  دو شحنه را دید و آنچه گذشته بود با آنان بگفت و خواست که به یارش باز رسانند. دو تن   راز دار چنین کردند و دست نیک رو را در کف خواجه نهادند و خواجه دست مه رو به دست، از پیش رفت تا جایی در خور  ولایق یافت . زیر تختگاه تاک ها ،جایگاهی ساخت و دل ستان را به مهر پیش کشید و چون بر آن شد که کار به انجام رساند؛  یک موش صحرایی که از روی تاک بلند چند کدوی آویخته دیده بود،  چون مرغ بر رسن پرواز کنان ، به سوی کدوها شتافت ورسن کدو ها را به دندان برید و هر کدو به شکل طبلی به زمین افتاد و بانگی چون بانگ طبل به هوا برخاست و اینچنین شد که آهو  از پنجه ی  یوز آزاد گشت و دیگر بار، ناکامی  پیروزی میدان گشت.<br />
خواجه که پنداشت شحنه با کوس و محتسب با سنگ به جنگش آمده اند، کفش بگذاشت و با پای برهنه  گریخت.<br />
آن صنم نیز با ترس و لرز، پیش همدمان رازدار باز گشت و بعد از کمی درنگ، چنگ نوازی آغاز کرد و گلایه ها کرد از آنچه بر او گذشته بود. هم رازان  هم برای عرض پوزش نزد خواجه رفتند و او را  پای دراز کرده و بر خاک آرمیده یافتند. او را نوازش ها کردند و از خواری که براو پیش آمده بود دلداری هاش دادند و  از  بد گمانی ها بر هزر ش داشتند . و او را گفتند که جایی شایسته بیابد که از هر آفت و خطری دور باشد و عهد کردندکه  از دور  آنها را پاسداری کنند.  سپس پیش سرو قد گل رخسار باز گشتند و او را به دلداری نزد خواجه بردند و خواجه تا  او را دید، بار غم بگذاشت و بیغوله ای  درجایی دور در کنج باغ یافت .خرمنی از یاسمن که چون گنبد نور،  بر دیوار سر کشیده بود و در بُنش غاری بود. خواجه بهتر از آن بارگهی نیافت.  نازنین را  با  ناز درآنجا کشید و  هر دو از هم بهره نیافته بودند که چرخ گردون بازیی نو آغازید.<br />
چندروباه برای شکار با هم همراه شده بود ند ودربن غار جا گرفته بودندو گرگی راه را بر سرشان بسته بود تا سر از تنشان جدا کند.روبهان از ترس گرگ که دشمنی سهمناک  و بزرگ بود،  از پیش و گرگ از پس دوان بودند . خواجه ولعبت زیبا رو مشغول به عیش بودندکه ناگاه خواجه لشکری از درندگان دید که به سوی شان حمله وراند . از جای پرید و هر کدام به هر سویی دوان و خاک آلود و پریشان و به دنبال راهی برای گریز از باغ می گشتند  که آن دو شحنه که به پاسبانی ایستاده بودند،  دامن مه رو  را در چنگ گرفتند و بانگ زدند که این چه منش و خصلتی است که پیشه کرده ای و در خصال تو چه اهرمنی خانه کرده است که اینچنین بی مهری می کنی و غریبی را اینچنین می آزاری، چند با   او نیرنگ می کنی و رهاش می کنی؟ زیبا رو سوگند می خورد و عذر ها می خواست اما  امان برای گفتن آنچه بر سرشان آمده بود،  نمی یا فت . خواجه از بنه گاه بیرون آمد و شمع شب افروزش را در میان سرزنش ها ی آن دو دید و<br />
گفت زنهار دست از او دارید/ یار آزرده را میازارید<br />
که او از هر گناهی مبرا  است و هر گناهی که هست، از این خاک است .  عنایت ازلی در خطای ما خلل افکنده است تا شاید بخت پارسا،  ما را  از بدی رهایی دهد.  آنکس که دیو در سیطره اش نگرفته نیک است و هیچ نیک بد نکند و هر که بر حرام دل نهد حرامزاده است.<br />
با عروسی بدین زیبایی، هیچ مردی   بد مهری نکند و چون پای عصمت و پاکدامنی در میان است نمی توان دیگر بار سوی گناه رفت . چشم صد ددو دام برما بوده است  و این شد که حال بر ما بد گشت . آنچه گذشته است ،گذشته و حدیث گذشته نباید کرد.  اینک باید در آشکار و نهان توبه کرد تا خدای مهربان بپذیرد و گفت<br />
به حلالش عروس خویش کنم/ خدمتش زآنچه بود بیش کنم<br />
دو شحنه چون خدا ترسیش دیدند، ترسان به پیشش سربر خاک  نهادند  و به عقیده پاکش آفرین ها گفتند و سرشت پاکش را ستودند.<br />
ای بسا رنجها که رنج نمود/ رنج پنداشتند و راحت بود<br />
وی بسا دردها که بر مردست / همه جاندارویی درآن درد است<br />
صبح بادی وزید و چراغها را خاموش کرد. خواجه، باغبان را به شهر برد و در اندیشه عشقبازی دوشین خاطرش آزرده گشت.چون به شهر رسید به عهد ش وفا کرد و آنچنان که مرسوم بود کابین بست وماه رو را به زنی گرفت  و در شادیش چشمه ای پاک چون خورشید، روشن و چون سیم، سپید یافت.<br />
همه رنگی تکلف اندوداست/ جز سپیدی که او نیالوده است<br />
در پرستش به وقت کوشیدن/  سنت آمد سپید پوشیدن<br />
زیبا روی  گنبد سپید،  چون این سخن به پایان برد، شاه در آغوش خویش جایش داد و اینچنین شد که در های هفت گنبد به ناز و نشاط برای بهرام گشوده گشت.<br />
الاهه صادقانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2605/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرندیات پست مدرن</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2589</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2589#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 15:22:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سعیده سیاحیان</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سخن سردبیر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2589</guid>
		<description><![CDATA[سخن سردبیر برای شماره بیست و یکم
روزها را نگاه می کنیم و ماه ها را و سال ها و آن وقت می شود عمری که رفته و آن چه به دست آمده  یا از دست رفته است. و چه اندیشه ها که درپی این عمر رفته می رود و چه خوش اگر شکوه لبخند رضایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2589#more-2589"><img class="alignright" title="سعیده سیاحیان" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/08/dsc02335-225x300-150x150.jpg" alt="" width="118" height="118" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2589#more-2589"><span style="color: #ff0000;"><strong>سخن سردبیر برای شماره بیست و یکم</strong></span></a><br />
روزها را نگاه می کنیم و ماه ها را و سال ها و آن وقت می شود عمری که رفته و آن چه به دست آمده  یا از دست رفته است. و چه اندیشه ها که درپی این عمر رفته می رود و چه خوش اگر شکوه لبخند رضایت از آن عمر رفته به دلمان افتد و در این دنیای پر تلاطم آرام گیریم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2589"></span>همراوی نیز به پشت سر می نگرد، می بیند آن نقطه ی عطفی را که پشت سر گذاشت و زاده شد به نقطه ای دیگر رسانده است. نقطه ای بالاتر، والاتر، محکم تر و پرافتخارتر. همراوی در کنار همراویانش تجربه ای به یاد ماندنی و شیرین را از سر گذراند تا به خود اثبات کند دیگر مجالی برای سکون نیست.</p>
<p>همراوی نخستین کارگاه پنج روزه ی داستان را با دعوت از حسین مرتضائیان آبکنار برگزار کرد تا آن دومین عطف خود را رقم زند. و می داند حالا دیگر راه آمده را مجالی و امکانی برای بازگشت نیست. باید رفت چراکه سکون را با راویان چه کار که هرچه هست فرداست و فرداها. شیرینی تجربه ی پنج روز داستان خواندن، داستان شنیدن و داستان نوشتن در کنار نویسنده ای توانا و معلمی صبور و دوست داشتنی تنها بر مذاق آنانی لذت می آفریند که خود خطر کرده ی این راه اند و همراوی خطر راهی ناهموار و پر نشیب را بر جان خریده است. او می داند دیگر مجالی برای بازگشت نیست.</p>
<p>همراوی از حسین مرتضائیان آبکنار که سی ساعت صبورانه معلمی کرد سپاسگزار است و بی صبرانه در انتظار روزهای آینده که باز در کنار زاینده رود میزبانش باشد. و از همه ی دوستانی که پنج روز به یادماندنی را در میان انبوه روزهای بی نام نشان، نشانی گذاردند و خاطره ای. از سوی خود و دوستان همراوی ام از همگان سپاس و تشکر.</p>
<p>این واپسین سرمقاله ی همراوی را با اجازه ی همراویان عزیزم برای نخستین بار، با نام خود امضا می کنم. همراهانی که اگر نبود همراهی شان از سال۱۳۸۳ نه نشریه ای در کار بود و نه حرکتی. از تمامی دوستانم در سایت همراوی و سمن همراوی به پاس این همراهی صادقانه سپاسگزارم، خانم ها و آقایان الهه صادقانی. علیرضا کرباسیون. سجاد حقیقت. زهرا ماهری. سالار رفیعیان. فرشید مهیار. عاطفه صفری. علی خدادادی. عفت مطلبی. مهناز طباطبایی. سمیه کرونی. بابک صحرانورد. رسول ابوطالبی. حسین علیخانی. طیبه پنجه پور. ناهید حسنی. علی بهشتیان. و محبوبه صمدپور.- و همه ی دوستانی که مهمان همراوی بودند -و احیانا نام هایی که از قلم انداخته ام- و امید دارم همراوی دیگرم در ادامه ی این وظیفه شیرین سربلند و پیروز باشد.</p>
<p>سیاحیان</p>
<p>پانزده امرداد ۸۹</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2589/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یکی بود یکی نبود</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2581</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2581#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 11:22:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2581</guid>
		<description><![CDATA[داستان&#8221;سرود هفتم؛مادر قحبه&#8221;نوشته حسین علیخانی
لبانت به ظرافت شعر
زن گفت:
_ وای این یکیش چه فانتزی شروع میشه.
و ملحفه ی سفید را تا زیر گردن باریکش بالا کشید.

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید
زن گفت:
_اوف. چه سخت شد. دوباره میخونیش.
مرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2581#more-2581"><img class="alignright size-medium wp-image-2582" title="حسین علیخانی" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/07/untitled1-251x300.jpg" alt="" width="106" height="126" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2581#more-2581"><span style="color: #ff0000;"><strong>داستان&#8221;سرود هفتم؛مادر قحبه&#8221;نوشته حسین علیخانی</strong></span></a><br />
<strong>لبانت به ظرافت شعر</strong><br />
زن گفت:<br />
_ وای این یکیش چه فانتزی شروع میشه.<br />
و ملحفه ی سفید را تا زیر گردن باریکش بالا کشید.<br />
<span id="more-2581"></span><br />
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند<br />
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید<br />
تا به صورت انسان در آید</p>
<p>زن گفت:<br />
_اوف. چه سخت شد. دوباره میخونیش.<br />
مرد سینه ی پشمالویش را میخاراند.<br />
_ یعنی توی شهوانی ترین بوسه ها، یه شرمی هس که جاندار غار نشین، منظورش آدمای اولیه س که شرم و شعور ندارن، ازش بهره میبرن تا به صورت انسان درآیند. می فهمی؟<br />
زن که انگار نفهمیده بود با سر تآیید کرد و گفت:<br />
_اوهوووم.<br />
مرد آرام لب های زن را بوسید.</p>
<p>و گونه هایت با دو شیار مورب&#8230;</p>
<p>زن با حسرت گفت:<br />
_ می دونی همیشه دلم دو تا گونه می خواس. با دو تا شیار. مثه سوفیا.<br />
لحظه ای سکوت شد. مرد که رکابی سفید و پاکیزه ای به تن داشت، دستش را بالا برد و زیر بغلش را نگاه کرد.<br />
زن گفت:<br />
_ بو گندو.<br />
مرد جواب داد:<br />
_ بو نداره به خدا. نیگا. نیگا.<br />
زن گفت:<br />
_ اه گمشو.<br />
مرد که روی لب هایش لبخند داشت خواندن را سر گرفت:</p>
<p>و گونه هایت با دو شیار مورب<br />
که غرور تو را هدایت می کنند<br />
وسر نوشت مرا.</p>
<p>زن زیر لب گفت:<br />
_ با دو شیار مورب.<br />
مرد که یک بری دراز کشیده بود. خم شد و گونه ی زن را بوسید.چشم های سیاه زن آرام پلک میزد. فرهای درشت موهایش روی بالش سفید ریخته شده بود. مرد صدای خش دارش را یله کرد:</p>
<p>که شب را تحمل کرده م<br />
بی آن که به انتظار صبح<br />
مسلح بوده باشم.<br />
وبکارتی سربلند را<br />
از روسبی خانه های داد و ستد&#8230;</p>
<p>زن کلامش را برید وگفت:<br />
_ آآآآخ. توش فحشم داره. می دونی بابام به فاحشه می گفت فحاشه. همش می گف فحاشه.<br />
مرد لبخند کجی زد. دندان نیش اش شکسته بود. در حالی که نگاهش به کتاب روی کلمه ی روسبی قفل شده بود گفت:<br />
_ بچه که بودم. یه زنه بود همش وامیساد ته خیابون ژاله. روبه رو صحافی بابام. بش می گفتن بتی لوره. منظورشون لورن بود. سوفیا. چله زمسون. توی برف. زیر نور چراغ برق واساده بود. یه پیکان جولو پاش ترمز زد. یه جوانان نارنجی. خوب یادمه. خلاصه زمین سر بود و کون ماشین لیزید و&#8221;پق&#8221; زد به بتی.<br />
چشم های زن نگران شد. لب گزید و گفت:<br />
_ خب؟<br />
مرد با بی خیالی گفت:<br />
_ هیچی دیگه. از همه سوراخ سنبه های صورتش خون جست بیرون.<br />
دستش را زیر ملحفه بین پاهایش  برد و شروع به خاراندن کرد.<br />
زن با بی تابی گفت:<br />
_ خب بعدش؟ بگو دیگه دل گنده.<br />
در چهره ی مرد احساس رضایتی از خاراندن مشهود شد. با خونسردی جواب داد:<br />
_ مرد. بعدنا میگفتن مرده.<br />
زن گفت:<br />
_ طفلک بتی. به یاد اون از اول سطرش بخون. از اونجا که فحش داره.</p>
<p>و بکارتی سربلند را<br />
از روسبی خانه های داد و ستد<br />
سر به مهر باز آورده م.</p>
<p>زن پرسید:<br />
_ روسبیا چه شکلین؟<br />
مرد جواب داد:<br />
_ یعنی تو نمیدونی؟<br />
زن گفت:<br />
_ خب چرا. می خوام نظر تورو بدونم. توی خیال تو چه شکلین؟<br />
مرد گفت:<br />
_ بی خیال بابا.<br />
زن که حوصله اش سرآمد گفت:<br />
_ بگو دیگه کثافت. می خوام بدونم اشکال نداره که. همه زن و شوهرا به هم میگن.<br />
مرد با چشم هایش خندید. بعد از سکوتی کوتاه گفت:<br />
_ خب اون وختا یه کیلیبس گنده از زیر سر اندازشون پیدا بود و با صد قلم آرایش  وا می سادن کنار خیابون. ولی حالا دیگه توفیر داره. دیگه کنار خیابون واسادن منسوخ شده.<br />
تیله ی سیاه چشم های زن گرد شد و تا چندین ثانیه پلک هایش فرود نمی آمد. مرد گفت:<br />
_هان؟ چیه؟<br />
زن با لحنی نا امید گفت:<br />
_ مامان منم اون وخ ترا کلیبس داشت و مدام آرایش می کرد.<br />
مرد سرش را تکان داد و با لبخند گفت:<br />
عجب خری هسی. مگه هر کس که آرایش&#8230;<br />
زن کلامش را قطع کرد و با تاکید گفت:<br />
_ بسه. بخون.<br />
لحظه ای سکوت شد. مرد نگاهش را روی کتاب تنگ کرد:<br />
_ اینجاش فوق العاده س.<br />
و رسا تر از باقی ابیات خواند.</p>
<p>هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشسته ام.<br />
انگشتش را با زبان تر کرد و با وسواس ورق زد.</p>
<p>و چشمانت راز آتش است.</p>
<p>و به چشم های زن نگاه انداخت. اما پلک ها بسته شده بود و تیله های سیاه را پوشانده بود.<br />
مرد پرسید:<br />
_خوابی؟<br />
جوابی نشنید. کتاب را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت.چراغ کم سوی آباژور را خاموش کرد. آرام زمزمه کرد:<br />
_ خرس قهوه ای، امشب چه زود خوابیدی.<br />
در تاریکی اتاق ملحفه سفید ورکابی مرد قابل تشخیص بود.<br />
لحظاتی بعد زن با صدایی لرزان گفت:<br />
_مدام می گف فحاشه فحاشه. همش می گف. همیشه.</p>
<p style="text-align: left;"><strong>حسین علیخانی</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2581/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک زندگی دیگر</title>
		<link>http://www.hamravi.ir/archives/2576</link>
		<comments>http://www.hamravi.ir/archives/2576#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 19:38:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>همراوی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hamravi.ir/?p=2576</guid>
		<description><![CDATA[داستان کوتاه &#8220;در بند آواها&#8221;
نویسنده: آرام کاکه ی فلاح
برگردان به فارسی: بابک صحرانورد
آشنایی با نویسنده :
آرام  کاکه ی فلاح از نویسندگان معتبر کرد و از هم نسلان نویسندگانی چون  بختیار علی و کاروان کاکه ی سور است که در سال ۱۹۶۳ در سلیمانیه عراق به دنیا آمد.
نوشتن را از همان سال های آغازین دهه هشتاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2576#more-2576"><img class="alignright size-medium wp-image-2575" title="aram-kakefallah" src="http://www.hamravi.ir/wp-content/uploads/2010/07/aram-kakefallah.jpg" alt="" width="102" height="136" /></a><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2576#more-2576"><span style="color: #ff0000;"><strong>د</strong></span></a><strong><a href="http://www.hamravi.ir/archives/2576#more-2576"><span style="color: #ff0000;">استان کوتاه &#8220;در بند آواها&#8221;</span></a><br />
نویسنده: آرام کاکه ی فلاح<br />
برگردان به فارسی: بابک صحرانورد</strong><br />
آشنایی با نویسنده :<br />
آرام  کاکه ی فلاح از نویسندگان معتبر کرد و از هم نسلان نویسندگانی چون  بختیار علی و کاروان کاکه ی سور است که در سال ۱۹۶۳ در سلیمانیه عراق به دنیا آمد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-2576"></span>نوشتن را از همان سال های آغازین دهه هشتاد میلادی با نگارش داستان آغاز کرد. اولین اثر چاپ شده از او داستان کوتاه «تابلو» است که سال ۱۹۸۳ در روزنامه «همکاری» منتشر شد. کاکه ی فلاح مدرک لیسانس خود را در سال ۱۹۸۶ در رشته فیزیک از دانشگاه موصل دریافت کرد و پس از آن به مدت سه سال ساکن شهر خارکف اوکراین شد و دردانشگاه خارکف شروع به آموختن زبان های روسی، انگلیسی، لاتین، ادبیات روسی و انگلیسی کرد.او از سال ۱۹۹۱ ساکن سوئد است.<br />
از این نویسنده تا کنون هفت اثر مستقل که عبارتند ازیک رمان، پنج مجموعه داستان و یک مجموعه گفتگو منتشر شده است.<br />
داستان کوتاه « در بند آواها» که از مجموعه داستان « بلیتی برای جهنم » انتخاب شده، بعد از داستان « بابای تلفنی » دومین اثر از این نویسنده است که توسط همین مترجم و برای اولین بار به زبان فارسی ترجمه می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">*******<br />
پدر جان! این منم مرجانه؛ مرجانه دخترت. شما ۴۲ روز است که روی این تخت افتاده اید، ۴۲ روزاست که در یک بیهوشی ممتد بوده اید. آه چه لذت بخش است که چشمانتان را باز کردید، من را که می شناسید؟ دکتر گفت که شاید کسی را نشناسد، شایدً مثل کودکی که با بهت و حیرت به آسمان بالای سرش خیره می شود و از چیزی سر در نمی آورد، او هم به همین شکل این طرف و آن طرف را نگاه کند. همان موقع که ماشین ما چپ کرد، من و شما را به اینجا منتقل کردند. من فقط یکی از دستهایم در رفته بود اما سر و صورتم به طرز وحشتناکی زخمی و خراشیده شده بود. انگار که با پلنگی بازی کرده ام و او یادش رفته که داریم بازی می کنیم. اما همین طور که می بینی خوب و سرحالم. متاسفانه مادر از دنیا رفت و در سانحه، جان سالم به‌در نبرد. من خوب می دانم شما مقصر نبودید. مرد مستی سر راه ما آمد و شما هم برای اینکه  او را زیر نگیرید، یک دفعه زدید روی ترمز و ماشین را منحرف کردید و بعد ماشین ما چند بار غلت زد و توی دره افتاد. زمان زیادی طول کشید تا مادر را پیدا کردند، برای اینکه همان وقت که شما زدید روی ترمز، مادر مثل کبوتری زخمی از شیشه جلویی ماشین به بیرون پرت شد و به دشواری پیدایش کردند. از آن بدتر این بود که صورتش را شناسایی کنم، آنقدر خرده شیشه توی صورتش فرو رفته بود، صورتش مثل گلدانی شده بود که  انگار خرده شیشه درآن کاشته ای و با خون آن را آب داده باشی. روز بعد که از سردخانه مادر را تحویل گرفتم مثل این بود که همان یک شب سنش دو برابر شده بود. واقعاً به این باور رسیدم که مادر برنمی گردد. صورتش چنان داغان شده بود که مطمن شدم حتی خودش هم نمی خواست با این چهره به زندگی بر گردد. شبیه  کسی شده بود که از جنگی جهنمی برگشته، چرتی زده و آنقدر خسته و کوفته شده باشد که نخواهد به این زودی ها بیدارش کنند. در و همسایه ها کمکم کردند و دفنش کردیم و من هم با عجله و دوان دوان پیش شما برگشتم. ترسیدم شما را هم از دست بدهم و دیگر شما را نبینم. دکترها از زنده ماندت ناامید شده بودند. اما من همیشه به خودم می گفتم که زنده می مانی. پدرم کجا می خواهد برود، آخرش برمی گردد. به دکترها، مردم و خدا می گفتم پدرم می داند که من تنهایم، تنهایم نمی گذارد. برای همین بود که چشم به راهتان بودم  که هر لحظه ای چشمانتان را باز کنی. ممنونم که در بیهوشی، بالاخره هوش آمدی و چشمانت را گشودی. ممنون.</p>
<p style="text-align: justify;">مرجانه ی عزیز! در واقع من چیزی را به یاد نمی آورم. باید چه پدر بدی برایت باشم. من نه بیهوش، بلکه اگر هم می مردم حداقل باید در این ۴۲ روز کمی هم مواظب تو بودم. دیشب برای چند لحظه چشمانم را گشودم و ترا دیدم که روبرویم روی آن صندلی به خواب رفته بودی. احتمالاً تمام این مدت در کنارم نشسته بودی و منتظر که به‌هوش بیایم. دیروز خودم را مدام  سوال پیچ می کردم. با خودم گفتم خدایا این پری زیبا و غمگین کیست  و چه می کند که روبرویم نشسته. ممنون به من گفتی پدرت هستم. من چقدر باید خوشبخت باشم دختری دلسوز چون تو دارم. باید مرا بخاطر مرگ مادرت و آن حادثه ای که روی داد ببخشی، اما هیچ چیزی را به خاطر نمی آورم و تصور نمی کنم که زمانی هم همسری داشتم. ای کاش عکسی از او را به من نشان می دادی. شاید تنها موقعی که انسان غم از دست دادن آنهایی را که دوستشان دارد و می میرند و تنهایش می گذارند را نخورد، لحظه ای باشد که مثل من ازیک بیهوشی بلند مدت برمی گردند و چیزی را به یاد نداشته باشند. در چنین وقتی مردن خوب است، و گرنه هیچ زمانی دردنیا برای مردن خوب نیست و من از مادرت سپاسگزارم که چنین لحظه ی خاصی را برای خداحافظی با من انتخاب کرده است. تو باید حالت خیلی بد بوده باشد که هم مادرت را از دست داده باشی و هم پدرت که مشخص  نباشد کی خوب می شود، به همین دلیل من از تو غذر خواهی می کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">درسته پدر! من حالم واقعاً خراب بود، پریروز که چهلم مادر بود، به اسم هر دوی مان دسته ای گل برایش بردم و  وقت زیادی را پیشش ماندم. او برای من تنها یک مادر نبود بلکه دوستی بود که احساس می کنم همیشه  در لحظات سخت زندگی نیازمندش خواهم بود. آن موقع که پیش او بودم و با او حرف می زدم، احساس می کردم لحظه به لحظه قوی تر می شوم و امیدم به زنده ماندن شما بیشتر می شود. صدایی به من می گفت که نترسم و اینکه تنها نیستم، صدایی که نمی دانستم از کجاست؟ از بلندای آسمان یا از جایی نامعلوم، یا صدا از قلب  خودم بود؟آدم اگر بداند صدایی او را قوی می کند، وقت را به خاطر پیدا کردن منبعش تلف نمی کند، بلکه با آن آوا و احیا شدن، شاد و سرزنده می شود. برای همین دسته گل را بوسیدم و روی مزار مادرم گذاشتم، از قبرستان بیرون نرفته بودم که گردبادی آمد و گلها را با خود برد. گلها در هوا مثل فوجی از پرنده ها بودند که از دست شکارچی ماهری فرار کنند، در آسمان دیوانه وار پخش می شدند و در یک چشم برهم زدن گم شدند. من با عجله برگشتم پیش شما، صدایی به من گفت که به این زودی ها به هوش می آیی، امروز صبح قبل از اینکه به اینجا بیایم، رفتم پیش مادر آن دسته گلی را که من و شما تقدیمش کرده بودیم همانی که گردباد جلوی چشمانم با خود برد، آنجا بود، که  روی قبر پخش شده بود. بعد فهمیدم که گلها، خیلی خانه ای بودند، اگر گردباد هم ببرد، باز برمی گردنند. متاسفانه شما هیچ چیز را به یاد نمی آورید، شاید مدتی طول بکشد تا همه چیز را به خاطر آورید، اما خیلی دوست دارم این را بگویم که شما و مادر دوست نزدیکی برای من بودید، من ۱۸ ساله هستم و خیلی چیزها را درک می کنم. مادر خیلی چیزها راجع به شما به من گفته بود، همیشه می گفت چقدر خوشبختم که با پدرت ازدواج کردم. حتی یک روز هم از او رنجیده خاطر نشدم. پدرت روحاً یک معصومیت بی غل و غش دارد. شبیه برفی ست که هیچ  دست و پایی او را کثیف نکرده، شبیه آن قصه هایی است که برای تو تعریف می کرد. برای تو و بچه ها.</p>
<p style="text-align: justify;">عزیزم، مرجانه! نور چشمی! باید که در یادآوری کمی با من صبور باشی، من تنها چیزی  که الان می دانم<br />
این است که تو دختر منی و دیگرهیچ، و گرنه هرچیز دیگر برایم تازگی دارد. من نمی دانم که چرا مادرت راجع به قصه هایم با تو صحبت کرده، اگر من قصه ای را برایت تعریف کردم چیز مهمی نبوده، اما منظورت چیست که می گویی برای بچه ها هم؟ چرا من باید برای بچه ها قصه تعریف کرده باشم. دیروز که کمی چشمانم را باز کردم، دیدم تک و تنها در این اتاق بزرگ مرا خوابانده اند، این اتاق پر از گلهای فریبا و زیباست. من خوب می دانم که در بیمارستان چندین مریض را در یک آن با هم در اتاقی کوچک تپانده اند. فهمیدن این قضیه ربطی به بیهوشی وهوشیاری ندارد. دکترها هم تا یک بار آنها را روبراه می کنند، ده  بار آنها را می کشند، اما من مثل یک پادشاه در این اتاق خنک و ملس با خودم گفتم: خدایا من باید چه آدمی باشم؟ گل من، امیدوارم آدمی نباشم که با خون انسانهای دیگر زندگی اش را بنا کرده باشد.<br />
دیروز که برای مدت کمی بیدار شدم، فهمیدی که چطور بیدار شدم? مثل این بود که فوجی از پرندگان وحشی توی مغزم سرو صدا می کردند و گاهی هم نوک به مغزم می زدند، به این شکل بود. امروز هم که چشمانم را باز کردم به همان شکل دسته ای اسب در سرم شیهه می کشیدند و چهار نعل می تاختند، خیلی ناراحت کننده بود، یکهو چیزی به یادم آمد، وقتی قبلاً بعضی مواقع بیدار می شدم، مثل جارو برقی که مدام  در سرم روشن باشد، ول کنم نبود، بعضی مواقع به پریموس تبدیل می شد، بار دیگر صدای موتور برق، گاه گاه هم صدای شکستن تعدادی بلوک که احساس می کردم تمام بلوک ها در سرم خرد و خمیر می شوند، بعضی  وقت ها هم صدا تبدیل می شد به صدها مثانه که یکی پس از دیگری با هزاران شیشه مشروب که از نردبانی آویزان بودند.<br />
عشق من مرجانه! آن صدا، هیچوقت راحتم نگذاشت، من کاری می کردم که آن صدا رهایم کند. نمی دانم چی بود؟ نمی دانم؟ صبر کن! یک چیزی یادم آمد، بعضی مواقع صدا خیلی لطیف و ناز بود، دوست نداشتم تمام شود، مثل صدای موسیقی افسون گری بود که ازعمق آسمان می آمد، مثل فرشته  نابینایی که برایت آواز بخواند، یا صدای دو برگ در موقع پایین افتادن که راجع به سفر پاییزشان حرف بزنند و طبل خزان را می نوازند. یا صدای جیغ زدن تو زمانی که بچه بودی، آه، حالا می فهمم، من اسیر بودم، اسیر صداها بودم دخترم! اسیر صداها.</p>
<p style="text-align: justify;">پدر جان! خوشحالم که کم کم حافظه ات را بدست می آوری، این نشانه سلامتی شماست. بله آن صدا سال های زیادی است که شما را رها نکرده است. من این موضوع را به خاطر مادر می دانم، شما هیچوقت راجع به آن صحبت نکردی، که آن صدا به شما هجوم می آورد. تنها چیزی که انجام می دهی، نوشتن قصه برای بچه هاست. فقط آنموقع صدا انگار که بترسد، برای چند روز خاموش می شود و بر نمی گردد. مثل مسافر بی چمدانی ست که گم می شود، شما نویسنده محبوب بچه هایی، ده ها کتاب قصه برای بچه ها نوشتی. این مدت که اینجا بودید، هر روز دو سه بچه مدرسه ای به ملاقات شما می آمدند و دسته گل برایت می آوردند. این صداهای بیرون، صدای بچه هایی ست که در اشتیاق دیدن شما هستند، سرک می کشند و ساعت ها دم در اتاق شما می ایستند. این افسون و قدرت قصه های شماست، که آنها را مثل مغناطیس به اینجا می کشاند. اما پدر! یک چیز را به شما بگویم، من از همه آنها خوشبخت ترم، چرا که آن قصه ها را بار اول برای من تعریف کردی و بعد آنها را نوشتی و چاپ شده، من را همیشه در مدرسه به اسم دختر قصه ها شناخته اند. همه با این اسم صدایم می زدنند، این هم به دلیل قصه ای است که برای من تعریف کردی وقتی که پنج  ساله بودم، دختر قصه هم دختری ست که پنج ساله می شود، اگر چه راجع به من چیزی نمی گویید، اما خیلی از چیزهای من در آن هست، یک روز دختر قصه( شما که می شناسید)، بله، بله منظورم اوست، بله، او پنج ساله می شود، در آن هفته مادرش به او نوشتن یاد داده بود. دوست داشت برای جشن تولدش که فردایش می شد، تعدادی از دوستانش را هم دعوت کند. پدر و مادرش به او گفتند: خب، دختر خوشگل! برو یک تکه کاغذ بیاور و آن چیزهایی را که دوست داری از مغازه ی عمو سعید آبنباتی بخری، بنویس تا فردا صبح آنها را فراموش نکنی. او هم همان عصر هر چیزی را  که به یاد می آورد، سعی می کرد بدون اشتباه بنویسد. پدر و مادرش چند بار به او گفتند اگر نیاز به کمک داری، کمک خواستن از دیگران هیچ ایرادی ندارد، او فقط پنج ساله است و اگر اشتباهی بکند اشکالی ندارد، او هم می گفت نه، خیلی ممنون، چیزهای خوشمزه و شیرین را اشتباه هم بنویسی باز خوردنی و خوشمزه  اند.<br />
در این مدت که اینجا بودید، هر شب که کنار شما روی این صندلی خوابم می برد، صدایی، قصه شما را را برایم بازگو می کرد، به همین دلیل فکر نکنی که در بیهوشی حواست به من بوده است، صدایی بود که نمی دانم از کجا می آمد، اما مرا خیلی شاد می کرد و به خوابی خوش فرو می برد، احساس می کردم شما با منی، در رویاهایم، شما و قصه هایت مواظبم هستید. من هم دختر شما هستم پدر. سرنوشت من هم این است که به نوعی اسیر صداها باشم، اما من خوشبختم که آن صداهایی که بندشان هستم، صدای قصه های شما هستند که سرشار از من کودکی ام اند.<br />
وقتی دختر قصه ها عصر همه آن چیزها را نوشت که فردایش می خواست از مغازه ی عمو آبنباتی برای خودش و دوستانش بخرد، با خود فکر کرد که کجا می تواند لیستش را نگه دارد، آنموقع  از مادرش شنیده بود که بهترین جا برای نگهداری خوردنی ها که خراپ نشوند، یخچال است. با خود فکر کرد که چیزهای او هم  همه خوردنی اند، بهترین مکان برای نگهداری لیستش یخچال است. برای همین پیش از آنکه دندان هایش را مسواک بزند و برود بخوابد، با عجله لیست را در یخچال گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">مرجانه، عزیزم! خانه ام را که نمی دانم چه چیزی در آن هست یا اصلاً نمی دانم خانه ای دارم یا نه، از تو پنهان نمی کنم، الان به زندگی ام می خندم. هیچکسی به اندازه من غریب نیست، زندگی ام به عکسی مغشوش و تکه تکه شده می ماند که تو سطر به سطر تلاش می کنی جلوی چشمانم با هم یکی شان کنی. امیدوارم چند صفحه اش گم و گور نشده باشد، و باز از تو پنهان نمی کنم، همین دیروز بود که فهمیدم قصه، ارتباط عمیق و ناگسستنی با زندگی ام دارد. دیروز که برای مدتی کوتاه چشمانم را باز کردم، تو را روی آن صندلی، غمگین دیدم، که در میان گل ها چون گلدانی به خواب رفته بودی، نه، چون گلی پر از غصه بودی، که تعدادی از گلدان های نر به خاطرت بجنگند،کاملاً ترا مثل آن دختر پادشاه دیدم که در طول زندگی اش خنده وخوشی را به خود ندیده بود، پادشاه امر کرد هر کسی که دخترش را بخنداند، دخترش را به عقدش در می آورد و داماد خود کند. من بی آنکه بدانم تو دخترم هستی برای چند لحظه خودم را مثل آن پادشاه تصور کردم و آن گلدان ها را چون دامادهایی که گلی چون تو را بخندانند. اما تو بی خبر از خودت، اطرافت و خواستگارانت، خوابت برده بود، دخترم، خوابی عمیق.</p>
<p style="text-align: justify;">آن شب که دختر قصه ها لیست را داخل یخچال گذاشت، خیلی خوشحال بود، چرا که هر چیزی را که خودش و دوستانش می خواستند، نوشته بود و می خواست آنها را بخرد، آن شب خیلی فکر کرد که فردا پنج ساله می شود، خیلی بزرگ می شود، با خود می گفت فقط بابا و مامان از من بزرگترند، شاید دنیا فردا عوض شود؟ آیا فردا روز می شود، آیا آن چیزهای خوشمزه در مغازه عمو آبنباتی گیر می آید؟ و با این فکرها بود که به خواب رفت، یک خواب عمیق.</p>
<p style="text-align: justify;">پس من یک نویسنده ام، قصه نویس بچه ها هستم. ممنونم مرجانه! با این خبر شادم کردی، از این جالب تر این است که من با نوشتن این قصه ها، کابوس آن صداها را فراری دهم که چون کشوری، اشغال و ویرانم می کنند و چیزی از من به جا نمی گذارند. هیچ چیز از این بدتر نیست که خوابیده باشی و هزاران زنبور در سرت وز وز کنند. این صداهای بیرون هم کم کم بیشتر می شود، اجازه بده به بچه ها داخل بیایند و مرا ببینند و من هم آنها را ببینم. دوست دارم از آنها تشکر کنم، اما قبل از آن اگر زحمتی نیست، دکترم را صدا کن، شاید امروز عصر اجازه دهد با هم به خانه برگردیم و تو هم بتوانی کم کم مرا به خودم، خودت و دنیا آشنا کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">فردا صبح دختر قصه ها با بوسه ی مامان و بابایش از خواب بیدار شد که به او تبریک می گفتند، او هم گفت خب من از الان پنج ساله هستم، یا اینکه غروب پنج ساله می شوم، همانموقع که شمع تولدم را خاموش می کنم پنج ساله می شوم؟ پدرش گفت: نه دخترم، تو از الان پنج ساله هستی، الان می توانی مثل پنج ساله ها دندان هایت را مسواک بزنی و صبحانه ات را بخوری، دختر قصه ها قبل از اینکه برود صبحانه اش را بخورد، دوید و لیست را از یخچال درآورد و در جیبش گذاشت. تنها به این موضوع فکر می کرد که بعداظهر شود و او به مغازه عمو آبنباتی برود و خوراکی های خوشمزه را بخرد. در جیبش احساس می کرد که کاغذ سرد است و با خود گفت فکر نکنم آن خوردنی های خوشمزه ای که نوشته است خراب شده باشند. مادرم می گوید خوردنی در یخچال خراب نمی شود. تا بعداظهر به این فکر می کرد که عصر دوستانش می آیند و او هم آن خوردنی ها را جلویشان می گذارد. به این فکر می کرد که نکند چیزی را فراموش کرده باشد؟ هر چیزی را که دوست دارد احتمالاً تمام و کمال نوشته است و می خرد. از کلوچه و آبنبات های ترش و شیرین، عنبر ورید* بگیر تا نخودفرنگی و لوزینه، بادام زمینی، بلال و راحت الحلقوم، کنجد و باقالاقاتوق.</p>
<p style="text-align: justify;">پدر جان! قبل از این که دکتر را صدا بزنم، دوست دارم این را بگویم، که مردم زیادی بیرون اتاق، منتظر دیدن شما هستند و سعی می کنند که سکوت را رعایت کنند، اما وقتی همان مردی که مست و خراب سر راه ما سبز شد، آمد، بچه ها نتوانستند تحمل کنند و او را به فحش و ناسزا کشیدند، او هم با کلی خجالت دسته گل را به من داد و رفت، تا الان هر روز با یک گل به اینجا آمده و عذرخواهی می کند و می رود، من به نوبه خودم او را بخشیده ام، بعد که خودش برایتان تعریف کند، متوجه می شوی تقدیرعجیبی او را مست و خراب به جاده  کشانده. اجازه بده خوش برایت تعریف کند، شما خودت گفتی که آدم ها دلشان پر از حرف و حدیث است، فقط به آنها اجازه دهید تا بازگو کنند، اما احیاناً اگر پریشان و آشفته حال شد، که در آن مدت من او را این چنینی دیدم، اگر شرم وترس راه گلویش را بست و اجازه نداد که حرف هایش را بزند، خودم در خانه برایتان تعریف می کنم، او تا داستانش را برایم تعریف کرد، چندین بار نزدیک بود خفه شود. تا الان بیشتر از ده بار برای مادر گل آورده، روی سنگ قبرش می گذارد و می رود، احساس می کنم این حادثه چنان او را متحول کرده و تغییرش داده که از همه ما بیشتر نیاز به کمک دارد. آن روز مدام گریه می کرد و می گفت که برخی چیزها نباید در زندگی اتفاق بیفتند، اگر اتقاق افتادند دیگر هیچوقت درست نمی شوند، همیشه از مسایلی که در زندگی  حل نمی شوند کناره گیری کرده ام، اما آخرش هم نصیبم شده است .<br />
بعداظهر با عجله لیست به دست به مغازه ی عمو سعید آبنباتی رفت، لیست را به او داد و گفت اینها را می خواهم، امیدوارم که همه را داشته باشی، ده تا از هرکدام از اینها برای خودم و دوستانم، من پنج ساله شدم، عمو آبنباتی با با تانی لیست را نگاه کرد و سرش را تکان داد، سپس گفت عزیزترین دختر قصه ها، این هایی که می خواهی هیچکدامشان را من ندارم،فکر می کنم در این شهر هم وجود نداشته باشند، دختر قصه ها اول فکر کرد که عمو آبنباتی دارد سر به سرش می گذارد، سپس نگاه دقیقی به چهره عمو سعید انداخت و منظورش را متوجه شد و فهمید که عمو آبنباتی جدی می گوید و با لب و لوچه ی آویزان به سمت خانه دوید. از کنار مادرش با حالت قهر رد  شد و گفت عمو آبنباتی از اینکه من پنج ساله شدم خیلی ناراحت است.  چیزی به من نمی فروشد، اما فکر کنم تمام آن خوراکی ها را در مغازه اش داشته باشد. قبل از اینکه با اتاقش برود و در را پشت سرش قفل کند، لیستش را جلوی در انداخت و گفت دوست ندارم کسی بیاد پیش من، دوستانم اگر بیایند چی بخورند؟ عصر مادرش به آرامی در اتاقش را زد و گفت دخترم، بیا تو هال تا چیزی را نشان بدهم، وقتی دختر قصه ها وارد هال شد دید که همه دوستانش آنجایند و فریاد زدند تولدت مبارک. دختر قصه ها خیلی خوشحال شد و دید همه ی آن چیزهای خوشمزه را که می خواست بخرد روی میزگذاشته شده. با تعجب گفت مامان این چیزها را از کجا گرفتید؟ از مغازه عمو آبنباتی، پس چرا وقتی من لیست را به او دادم  گفت که نداریم و در همه شهر هم گیر نمی آید، مادرش گفت دخترم امشب چیزعجیبی در یخچال اتفاق افتاده اسس. دوست داری الان برای تو و دوستانت تعریف کنم، یا اینکه بعداً برای خودت ؟ او هم گفت چرا&#8230; و حرفش را تمام نکرد، که بچه ها همه فریاد زدند برای ما هم تعریف کن، دختر قصه ها گفت مامان برای همه ما تعریف کن. مادرش گفت خیلی خب، وقتی تعریف می کنم نباید چیزی در<br />
دهانتان باشد، وگرنه می خندید و داخل گلویتان می پرد. آنها هم از خوردن دست کشیدند.</p>
<p style="text-align: justify;">به همین دلیل دوست دارم آن مرد را قبل ازهر کسی به اتاق بیاورم، که احساس می کنم بخشش شما هم برای او معنی ماندگاری را به زندگی اش می دهد که شاید در همه زندگی اش به آن نیازمند باشد. اما اجازه دهید لیوان آب همین جا باشد. بدون آب کلمات به اوحمله می کنند و او را می کشند. من تا کنون هیچ کسی را ندیده ام که بخاطر کلمات، ذهن و زبانش، به این شکل درمانده باشد. در اولین کلمه به سرفه می افتد، در دومی چشمانش آماسیده می شوند و چند قطره اشک می ریزد، طوری که احساس می کنی هر دو نی نی چشمانش مثل دو تیله، آویزان می شوند. سومین کلمه اش بدون خوردن آب بیرون نمی آید، تا بتواند  با چهارمین کلمه جمله ای بسازد. هر دو گوشش کاملاً قرمز می شود و به  نفس نفس می افتد. شبیه کسی ست که مدام بدود و بدود و آخر هم به جایی نرسد. خم می شود و دست هایش را روی زانوهایش می گذارد که در حال جدا شدن است. قبل از اینکه جمله دوم را بگوید، دو بار صورتش را باد می زند.  دوست دارم خودت ببینی پدر، تا زود است رضایت بده.</p>
<p style="text-align: justify;">مامان گفت بچه ها امشب که دختر قصه ها لیست را داخل یخچال گذاشت، چیز جالبی اتفاق افتاده. کلمه های لیست برای بار اول از آنجا خوششان آمده و خنکی یخچال کاری کرده که به میل خود مشغول گشت و گذار شوند، بعد که یواش یواش سردتر می شود، دست از تفریح می کشند و وارد لیست می شوند، اما سر جای خودشان نمی روند، بلکه هر کدام رفته کنار کلمه ی دوستش که نزدیکش بوده. به همین دلیل کلمه های عجیب و غریبی ساخته شده. عمو آبنباتی راست گفته که در همه شهر هم پیدا نمی شوند. بچه ها گفتند که چی درست شده، چی؟ مادر گفت نخود قازی، باقالای ترش و شیرین، بادام کنجی، لوزینه پخته. بچه ها به میز روبرویشان نگاه کردند و کلی خندیدند، دختر قصه ها از همه بیشتر خندید و می گفت دیگه چی، دیگه چی؟ راحت الحلقوم عنبر، بلال ورید، آبنبات نخود، باقالی بادام. بچه ها خیلی خندیدند و در زندگی شان هیچوقت جشن تولد پنج سالگی دوست شان را فراموش نکردند. هیچوقت هم هیچ کسی نفهمید که واقعاً کلمه ها در یخچال جایشان را تغییر داده بودند یا دختر قصه ها از همان اول به اشتباه نوشته بود. هیچ کسی نمی داند. هیچ کسی نمی داند. همانطور که گفتیم او به تازگی پنج ساله شده بود.<br />
من دارم می روم که به آن مرد بگویم داخل شود. همانی که همه او را مرد مست می خوانند. آن کسی که در زندگی اش فقط آن روز مست کرده بود. وگرنه شراب را با نوشیدنی ها  یکی می داند. اما شما باید به من قول بدهی که تا وقتی که می روم چشمانت را نبندی.</p>
<p style="text-align: justify;">استکهلم ۲۰۰۹</p>
<p style="text-align: justify;">*عنبر ورید: نوعی شیرینی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hamravi.ir/archives/2576/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
